قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - وله طابالله ثراه
ای صوفی سرد نارسیدهچون پیر شدی جهان ندیده؟
گفتی که: مرید پرورم منآه از سخن نپروریده!
تو عام خری و عامیان خرایشان زتو خرخری خریده
ببریده ز علم و بهر جاهیبا یک دو سه جاهل آرمیده
بر راه منافقی دو، چون خودصد دام نفاق گستریده
گه نالهٔ دور از آتش دلگه گریهٔ بیسرشک دیده
پشتت به نماز اگر شود خمآن هم به ریا شود خمیده
گفتی که : شراب شوم باشدوآن کس که شراب را مزیده
این خود گویی، ولی به خلوتهم درد خوری و هم چکیده
تا کی گویی : فلان چنین گفت؟اخبار ز دیده کن، ز دیده
تو راه بری، اگر بدانینه راهبری، نه ره بریده
از پرده برون نیامدی هیچوانگاه چه پردهها دریده
آن سینه، که جای شوق باشداو را تو بنان در آگنیده
در خانهٔ مردمان، ز شهوتهم چشمت و هم دهان خزیده
چون خرمگسان بخورده در دمهر شهد که صد مگس بریده
خرمای حرام ظالمان رادر شبچره چون مویز چیده
برکنده ز هر تنی قبا، لیکهم بر تن خویشتن تنیده
خامی تو به شاخ بر، ولی ماافتاده چو میوهٔ رسیده
تو منصب مهتری گرفتهما رندی و عاشقی گزیده
تو صفهٔ زرق درگشادهما صافی عشق درکشیده
من نوش سخن بر تو بردهوز نیش تو عقربم گزیده
چون درفتد این عنان به دستت؟در هیچ رکاب نادویده
ای کبر تو خارهای هستیدر سینهٔ نیستان خلیده
چندان که تو آب خورده باشیما شربت خون دل چشیده
فردا بینی ترنج برجایوانگاه تو دست خود بریده
تو در پی صید دیگرانیوآن صید، که داشتی، رمیده
چون پیش قفس رسی بدانی :کان مرغ بجاست، یا پریده؟
این حق بشنو ز من، که این هستحق گفته و اوحدی شنیده