رباعیات الحاقی
شمارهٔ ۱درویش چو صابری است کامش باداشمارهٔ ۲هجرانت بدان صفت [که] بگداخت مراشمارهٔ ۳آن کس که بنا نهاد این ایوان راشمارهٔ ۴عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیختشمارهٔ ۵آن را که زبان و سینه یکتاست کجاستشمارهٔ ۶چون تیر اجل رسد سپرها هیچ استشمارهٔ ۷ذاتم ز ورای حرف و بیرون ز حد استشمارهٔ ۸ای آمدهٔ به وعده بازآمده راستشمارهٔ ۹عشقت صنما مجاور دیدهٔ ماستشمارهٔ ۱۰زین گونه که حال ناپسندیدهٔ ماستشمارهٔ ۱۱ابواب ملاقات اگر مسدود استشمارهٔ ۱۲از حال مرید شیخ اگر بی خبر استشمارهٔ ۱۳دوش از سر پای یار با من بنشستشمارهٔ ۱۴عشقِ تو به عالمِ دل آمد سرمستشمارهٔ ۱۵شوریده دلانیم نه هشیار و نه مستشمارهٔ ۱۶دل را خطری نیست سخن در جان استشمارهٔ ۱۷[چندین مخور افسوس] که نتوان دانستشمارهٔ ۱۸امروز که یار من مرا مهمان استشمارهٔ ۱۹دانم که بتم چو لؤلؤی مکنون استشمارهٔ ۲۰سرمایهٔ ما از همه عالم دلکی استشمارهٔ ۲۱افسوس که دیدهٔ نکوبینت نیستشمارهٔ ۲۲در مدرسه ها مایهٔ گفتارم نیستشمارهٔ ۲۳در عالم دون دلِ کسی یافته نیستشمارهٔ ۲۴آن کس که هزار عالم از رنگ نگاشتشمارهٔ ۲۵افسوس که اطراف رخت خا[ر] گرفتشمارهٔ ۲۶آوازهٔ آواز تو در خلق گرفتشمارهٔ ۲۷عیسی به فلک رسید خر خشم گرفتشمارهٔ ۲۸یار آمد و گفت خسته می دار دلتشمارهٔ ۲۹ای روی تو از لطافت آیینهٔ روحشمارهٔ ۳۰نه مهر تو در دل حزین می گنجدشمارهٔ ۳۱از صدق دل مرده جهان بین گرددشمارهٔ ۳۲لعلش که دو صد گنج نهانی داردشمارهٔ ۳۳بر برگ گلت مورچه ره خواهد کردشمارهٔ ۳۴در خاک نگه کند چو با ما نگردشمارهٔ ۳۵یاد تو کنم زچشم من خون بچکدشمارهٔ ۳۶خطها که خدت را به مصاف آمده اندشمارهٔ ۳۷خطی که بر آن عارض چون مه کردندشمارهٔ ۳۸هم آه من سوخته کاری بکندشمارهٔ ۳۹از عشق تو جان من جنون می بیندشمارهٔ ۴۰دل چون دل من غمزده نتواند بودشمارهٔ ۴۱عاشق چه کند چو دل به دستش نبودشمارهٔ ۴۲مِهر تو چو مُهر از نگینم نرودشمارهٔ ۴۳گر عکس رخت زدیده بگسسته شودشمارهٔ ۴۴کامل صفتی راه فنا می پیمودشمارهٔ ۴۵روی تو که مَه را زخود افزون ننهدشمارهٔ ۴۶من بندهٔ آنم که دلی بربایدشمارهٔ ۴۷از رنگ رخش گل به فغان می آیدشمارهٔ ۴۸گلبرگ ز روی چو مهت شاید چیدشمارهٔ ۴۹آن شاه که او ملک تواند بخشیدشمارهٔ ۵۰بگذار که تا زلف تو گیرم یک بارشمارهٔ ۵۱زنهار در آن دو چشم مخمور نگرشمارهٔ ۵۲گر بنگ خوری ای به رخ خوبان، خورشمارهٔ ۵۳از خوان زمانه نیم نانی کم گیرشمارهٔ ۵۴با دل گفتم صحبت شاهی کم گیرشمارهٔ ۵۵آنها که ندانند حقیقت زمجازشمارهٔ ۵۶در عشق توام هر نفس اندوه تو بسشمارهٔ ۵۷دارم زتو اشتیاق چندانک مپرسشمارهٔ ۵۸خود را به هوس مدار در پای دریغشمارهٔ ۵۹گر فخر به من نمی رسد عار اینکشمارهٔ ۶۰از دوست به هر رهگذری می پرسمشمارهٔ ۶۱در عشق تو دل رفت و زجان می ترسمشمارهٔ ۶۲من عشق تو را به صد ملامت بکشمشمارهٔ ۶۳تا ظن نبری که من کمت میبینمشمارهٔ ۶۴تا ظن نبری که من دوی می بینمشمارهٔ ۶۵گر بنوازی بندهٔ مقبول توَمشمارهٔ ۶۶نه ما به سر رشته شدن بتوانیمشمارهٔ ۶۷در می نگرم زنیک و بد هیچ نیمشمارهٔ ۶۸بر سینه زنان از هوس و جامه درانشمارهٔ ۶۹سهل است مرا بر سر خنجر بودنشمارهٔ ۷۰ای دل به در دوست تولّا می کنشمارهٔ ۷۱ای وصل تو مایهٔ تن آسانی منشمارهٔ ۷۲دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببینشمارهٔ ۷۳ای زندگی من و توانم همه توشمارهٔ ۷۴هر چند که در خورد توام می دانیشمارهٔ ۷۵با دل گفتم چو از مطر شاد نییشمارهٔ ۷۶در بندگیت عار بود آزادیشمارهٔ ۷۷نقّاش رخت اگر نه یزدان بودیشمارهٔ ۷۸آنی که سهیلی به یمن می بخشیشمارهٔ ۷۹گر یک نفس از نیستی آگاه شویشمارهٔ ۸۰بس کز تو دوم در به در و کوی به کویشمارهٔ ۸۱مجروحان را دوا و مرهم تو دهیشمارهٔ ۸۲انصاف بده «اوحد» اگر مرد رهیشمارهٔ ۸۳دل گرچه نه پیداست نهانش نه تویی