گنج

الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها

شمارهٔ ۱بدخواه کسی به مقصد خود نرسدشمارهٔ ۲تا تو دل را زکبر و زشهوت و آزشمارهٔ ۳گر کعبه کنی خراب از بدخوییشمارهٔ ۴این جلوه گری به خلق راهی دگر استشمارهٔ ۵آن را که هوای نفس او معبود استشمارهٔ ۶مردم همه از زرق و فسون محرومندشمارهٔ ۷رازت همه دارای فلک می داندشمارهٔ ۸در دل همه شرک و روی بر خاک چه سودشمارهٔ ۹دوری ز برادرِ نه صادق بهترشمارهٔ ۱۰یاران زمانه پیچ پیچند همهشمارهٔ ۱۱میدان فراخ و مرد میدانی نهشمارهٔ ۱۲تو لایق نکته های باریک نئیشمارهٔ ۱۳مادام که بار عقل هستی باقی استشمارهٔ ۱۴یک جرعهٔ می زملک کاوس به استشمارهٔ ۱۵ای دل به صلاح اگر نشستی برسیشمارهٔ ۱۶بی دیده اگر راه روی بی خبری استشمارهٔ ۱۷آنچش نه از انبیا و از خود واداشتشمارهٔ ۱۸آن را که حرامزادگی عادت و خوستشمارهٔ ۱۹در حق من ار یکی وگر صد گویدشمارهٔ ۲۰بی هیچ یقین چو بدگمانی باشیشمارهٔ ۲۱با برگ مژه سد سکندر سفتنشمارهٔ ۲۲خواهی که بر خدای باشی مقبولشمارهٔ ۲۳تا خانقه حرص تو ویران نشودشمارهٔ ۲۴هان ای «واحد» زباد حرصی تو اسیرشمارهٔ ۲۵از آتش حرص و آز تا چند نفیرشمارهٔ ۲۶گر بر سر نفس عقل را میر کنمشمارهٔ ۲۷ای خواجه یقین را به گمان می طلبیشمارهٔ ۲۸گر با خردی تو چرخ را بنده مشوشمارهٔ ۲۹خود را به طمع درین بلا افکندیشمارهٔ ۳۰ای دل چو نصیب تست سرگردانیشمارهٔ ۳۱در راه طلب زنیست هستی خیزدشمارهٔ ۳۲صوفی غم جان خور تو غم نان تا کیشمارهٔ ۳۳از کم خوردن زیرک و هشیار شویشمارهٔ ۳۴قانع به یک استخوان چو کرکس بودنشمارهٔ ۳۵معشوقه عیان بود نمی دانستمشمارهٔ ۳۶از عقل و هنر هر آنک بی مایَه بودشمارهٔ ۳۷تا در سر تو مایهٔ مایی و منی استشمارهٔ ۳۸هر ذره که در هوای او گردان استشمارهٔ ۳۹تا هستی خود را نکنی دامن چاکشمارهٔ ۴۰به بین نشود کس به تکبّر کردنشمارهٔ ۴۱ای خلقت تو زخاک وز آب منیشمارهٔ ۴۲از کبر مدار هیچ در دل هوسیشمارهٔ ۴۳آن کس که سرشته باشد از آب منیشمارهٔ ۴۴دردا که تو از غرور وز بی خبریشمارهٔ ۴۵الورد یقول بعد ما کنت اناسشمارهٔ ۴۶ای خسته و بسته از پس بینی خویششمارهٔ ۴۷از خود بینی اگر شوی مست غرورشمارهٔ ۴۸ای نفس به سوی حق چنین نتوان شدشمارهٔ ۴۹رو دیده بدوز تا دلت دیده شودشمارهٔ ۵۰از خوی بد تو زان همی رنجد کسشمارهٔ ۵۱از غایت خودپسندی و خودبینیشمارهٔ ۵۲خودبین هرگز به هیچ حاصل نرسدشمارهٔ ۵۳یک دم چو نئی تو عاشق صادق عیششمارهٔ ۵۴چون خاک به زیر پایها فرسودنشمارهٔ ۵۵گر بر سر دریا نه سبک تر زخسیشمارهٔ ۵۶یکچند دویدیم نه بر راه صوابشمارهٔ ۵۷در عمر درنگ نیست ممکن، بشتابشمارهٔ ۵۸گر شیر دلی صید هراسان مطلبشمارهٔ ۵۹دل را تو همه جگر دهی افسوس استشمارهٔ ۶۰افسوس که عمر رفت و هشیاری نیستشمارهٔ ۶۱تا گوش دلت به غفلت است آکندهشمارهٔ ۶۲زین سان که تُوی دیده به خاک آکندهشمارهٔ ۶۳این دل نه همانا که تو با راه آییشمارهٔ ۶۴صد زخم چشید نفس و افگار نشدشمارهٔ ۶۵در هیچ سری مایهٔ اسراری نهشمارهٔ ۶۶هرگز دل من واقف اسرار نشدشمارهٔ ۶۷زنهار اگرچه راست می آید کارشمارهٔ ۶۸می میرم ازو و صورت جان در پیششمارهٔ ۶۹با دل گفتم درآی از خواب تمامشمارهٔ ۷۰از جام هوس بادهٔ مستی تا کیشمارهٔ ۷۱ای دل اگرت زنفس معزول کنندشمارهٔ ۷۲زین سان که تو را بی خودی و بی خبری استشمارهٔ ۷۳ای دل زامل به مال مایل تا کیشمارهٔ ۷۴ای کاش بدانمی که من کیستمیشمارهٔ ۷۵عمر تو بهار تازه را می ماندشمارهٔ ۷۶سیرم زحیات محنت آکندهٔ خویششمارهٔ ۷۷دل سوختگان از تو سگالند مکنشمارهٔ ۷۸چشم فلک از ظلم تو بگریست مکنشمارهٔ ۷۹در هر دلکی از تو نهیبی است مکنشمارهٔ ۸۰جانا سخنان خصم در گوش مکنشمارهٔ ۸۱یک قطره زآب دیدهٔ مظلومیشمارهٔ ۸۲تا چند ازین خلق خدا آزردنشمارهٔ ۸۳امروز که در جوی حیات آبی هستشمارهٔ ۸۴ظالم چو کباب از دل درویش خوردشمارهٔ ۸۵ظلم آب زرخ، زور ز بازو بُبَردشمارهٔ ۸۶بیگانگی ات چو با دل خویش آیدشمارهٔ ۸۷هر کاو درمی به خون دل جمع آردشمارهٔ ۸۸آنجا که بود عالم و ظالم سردارشمارهٔ ۸۹هان تا تو چو ظالمان ستمها نکنیشمارهٔ ۹۰شاها چو به محشر اندر آرند تو راشمارهٔ ۹۱چون مظلومی کند به یارب کاریشمارهٔ ۹۲هر شه که زعدل شد شعار و شانششمارهٔ ۹۳آزار چو باز و آز چون بط منمایشمارهٔ ۹۴نزدیک کسی که عاقل و هشیار استشمارهٔ ۹۵دل را غم تو سوخته جان خواهد کردشمارهٔ ۹۶طاووس جمال تو چو پرواز کندشمارهٔ ۹۷گر بد بازد حریف گو بد می بازشمارهٔ ۹۸بس خون جگر که مرد را خورده شودشمارهٔ ۹۹بی جرم درین جهان توان زیست بگوشمارهٔ ۱۰۰تشویش دل خستهٔ ما از تو در استشمارهٔ ۱۰۱زلف سیهت که مشک را زو گله هاستشمارهٔ ۱۰۲ای از غم دلبری که بیدادم ازوستشمارهٔ ۱۰۳سیلاب محن رونق عمرم همه بردشمارهٔ ۱۰۴در دل زغم زمانه باری دارمشمارهٔ ۱۰۵آخر زمنت یاد منت هست بپرسشمارهٔ ۱۰۶خوبان همه دل برند لیکن دین نهشمارهٔ ۱۰۷وا می شنوم زگفت از هر جا منشمارهٔ ۱۰۸با شهوت و طبع نور دل نفزایدشمارهٔ ۱۰۹عشق از چه سبب بی خبران را باشدشمارهٔ ۱۱۰اندر ره عشق هر که دارد گذریشمارهٔ ۱۱۱در درد اگر تو از دوا محرومیشمارهٔ ۱۱۲چون وسوسه ای تو را بگیرد دامنشمارهٔ ۱۱۳هر صاحب دل که او نه صاحب نظر استشمارهٔ ۱۱۴در تو که بدیدهٔ صفا می نگریمشمارهٔ ۱۱۵چون آتش شهوت آبرویت را برد