الباب الثالث: فی ما یتعلق باحوال الباطن و المرید
شمارهٔ ۱با همنفسان دلا دمت همدم نیستشمارهٔ ۲باید که زجمله خلق تنها گردیشمارهٔ ۳تا هست به دستت از تصرّف میزانشمارهٔ ۴در هستی اگر به عمر نوحی برسیشمارهٔ ۵اصحاب طلب چون به صفایی برسندشمارهٔ ۶در کار آویز و گفت و گو را بگذارشمارهٔ ۷چون از سرِ جِدّ پای نهادی در کارشمارهٔ ۸تا ره نروی به صبحِ منزل نرسیشمارهٔ ۹بی نیشِ مگس به نوشِ شهدی نرسیشمارهٔ ۱۰هر چند که تو چارهٔ بهبود کنیشمارهٔ ۱۱چون این ره را تو مشتری بی چیزیشمارهٔ ۱۲از پستی اگر طالب بالا گردیشمارهٔ ۱۳این راه به شش پنج نشاید رفتنشمارهٔ ۱۴ای دل تو به نور حق مجازی نرسیشمارهٔ ۱۵ای دل به غم فراق رایی می زنشمارهٔ ۱۶خود بین هرگز به هیچ حاصل نرسدشمارهٔ ۱۷بیگانه صفت دلا هوایی می زنشمارهٔ ۱۸هرگه که مقدم به مقالات شویشمارهٔ ۱۹لاشک و لا خفاء من عاش یَموتشمارهٔ ۲۰ای تن همه وصل کار سازی است مخسبشمارهٔ ۲۱گر می خواهی بقا و پیروز مخسبشمارهٔ ۲۲ایّام گلست و عیش باقی است مخسبشمارهٔ ۲۳هستم به وصالِ دوست دلشاد امشبشمارهٔ ۲۴ای شب منم [و] وصال جانان امشبشمارهٔ ۲۵تا چند شوی تو از پی شمع و شرابشمارهٔ ۲۶کردیم دل از جمله مسلّم امشبشمارهٔ ۲۷جز حق تو بکن جمله فراموش امشبشمارهٔ ۲۸زنهار پی طبع هوس پَیمایتشمارهٔ ۲۹ای دل تو چنان بزی که هشیار شویشمارهٔ ۳۰گر قسم تو شادی است غمت نفزایدشمارهٔ ۳۱تا در پی آن فزون و این کم باشیشمارهٔ ۳۲چون بی خبران مگرد هر دم به دریشمارهٔ ۳۳باطل بینم به سوی کعبه سفرتشمارهٔ ۳۴عیشی که مهیّاست رها نتوان کردشمارهٔ ۳۵خواهی که تو را مراد حاصل گرددشمارهٔ ۳۶از شمع وصال کمترک یابی نورشمارهٔ ۳۷ای دوست تو در جوال افسانه مباششمارهٔ ۳۸ای دل مطلب زدیگران مرهم خویششمارهٔ ۳۹در راه طلب صادق و ذاکر می باششمارهٔ ۴۰گر دل زتو بگسلد به غم بشکنمششمارهٔ ۴۱یا رب چه خوش است زلف خم در خم اوشمارهٔ ۴۲آنی که فلک با تو درآید به طربشمارهٔ ۴۳دردا که درون صفه ما را ره نیستشمارهٔ ۴۴ای دل صفت جمال او نتوان گفتشمارهٔ ۴۵گفتی که به عقل باش کاین رسوایی استشمارهٔ ۴۶تا قسم من سوخته خود حرمان استشمارهٔ ۴۷آنها که زاصل عقل سرگردانندشمارهٔ ۴۸آنها که سرانند به سرگردانندشمارهٔ ۴۹کو دل که بدان دل غم جان شاید خوردشمارهٔ ۵۰دل رفته و عشق آمده تا خود چه کندشمارهٔ ۵۱تا عشق توَم سلسله می جنباندشمارهٔ ۵۲خواهی که برم سرّ تو مکنون باشدشمارهٔ ۵۳در هیچ سری مایهٔ اسراری نهشمارهٔ ۵۴هر دل نبود قابل اسرار خداشمارهٔ ۵۵از کتم عدم چون که برون افتادمشمارهٔ ۵۶در من نگرم زپای تا سر هیچمشمارهٔ ۵۷ای دوست بیا و غم بی حاصل بینشمارهٔ ۵۸یا روی دلم به سوی دیگر گردانشمارهٔ ۵۹گویند مرا چرا شدی سوداییشمارهٔ ۶۰آنها که محققان این درگاهندشمارهٔ ۶۱آنجا که نه کون و نه مکان در گنجدشمارهٔ ۶۲این ره به قدم چون بر وی برخیزدشمارهٔ ۶۳روزی که جمال تو مرا دیده شودشمارهٔ ۶۴چون در غم تو شادی من نفزایدشمارهٔ ۶۵گر طالب قرب حق شدی موسی وارشمارهٔ ۶۶آنجا که سراپردهٔ اجلال جلالشمارهٔ ۶۷دل دوش دم نامتناهی می زدشمارهٔ ۶۸از دفتر عشق حرف می خوان و مگوشمارهٔ ۶۹ای دل چو شراب معرفت کردی نوششمارهٔ ۷۰تا چند چو بلبلان برآری آوازشمارهٔ ۷۱جان از قبل زبان به بیم خطر استشمارهٔ ۷۲این گفتن بسیار تو هست از پندارشمارهٔ ۷۳در معرض صد سلامتی باهش باششمارهٔ ۷۴چون بر سر و پای من نگه کرد او دوششمارهٔ ۷۵صرّاف سخن باش و سخن کمتر گویشمارهٔ ۷۶دم درکش و در خویش سیاحی می کنشمارهٔ ۷۷یا قلب ترید وصله مجّاناشمارهٔ ۷۸در دست غم عشق نهادم دل راشمارهٔ ۷۹از عقل عقیله گشت حاصل ما راشمارهٔ ۸۰دلدار به دل گفت گرت رغبت ماستشمارهٔ ۸۱هرگه که غمی ملازم دل شودتشمارهٔ ۸۲جان بر سر عشق پای فرسود ای دلشمارهٔ ۸۳از ذکر تو جز عشق نیاموزد دلشمارهٔ ۸۴ای خاک در تو سرمهٔ دیدهٔ دلشمارهٔ ۸۵در پختهٔ عقل بنگر از دیدهٔ دلشمارهٔ ۸۶قفلی زده ام زمهر تو بر سر دلشمارهٔ ۸۷در فکرت جان راه بیاموز ای دلشمارهٔ ۸۸روزی زقضای آسمانی ای دلشمارهٔ ۸۹چون رفت ز روز عمر من آب ای دلشمارهٔ ۹۰با راهرو گفت خسته می دار ای دلشمارهٔ ۹۱دل را شود از دیده فرو پای به گلشمارهٔ ۹۲با دل گفتم چیست بگو تدبیرمشمارهٔ ۹۳تا با دل دلبرم دلم دل بنهادشمارهٔ ۹۴با دل گفتم که این چه زیر و زبری استشمارهٔ ۹۵با دل گفتم تو را چه می رنجاندشمارهٔ ۹۶از دل همه ساله درد حاصل باشدشمارهٔ ۹۷با دل گفتم مشکلت آسان نشودشمارهٔ ۹۸آن یار که منزلگه او قلب آمدشمارهٔ ۹۹با دل گفتم هزار افسانه به عقلشمارهٔ ۱۰۰از دیده چه گویم که ازو دارم غمشمارهٔ ۱۰۱ای دیدن تو روشنی دیدهٔ دلشمارهٔ ۱۰۲ای دل دَرِ غم گشاده ای می بینمشمارهٔ ۱۰۳پایی نه که سوی وصل بشتابد دلشمارهٔ ۱۰۴«اوحد» دیدی که هرچ دیدی هیچ استشمارهٔ ۱۰۵سرگردانان راه دل بسیارندشمارهٔ ۱۰۶با دل گفتم نئی زمردان غمششمارهٔ ۱۰۷هر لحظه زدست غم به جان آید دلشمارهٔ ۱۰۸چندانک دلم جان کند اندر سر و کارشمارهٔ ۱۰۹فریاد رسی نیست کسی را از کسشمارهٔ ۱۱۰آنجا که صفای دل بود دایهٔ عیششمارهٔ ۱۱۱ای دل گر ازین پایه فروتر ناییشمارهٔ ۱۱۲ای دل چو خراب گشتی آباد شویشمارهٔ ۱۱۳بیچاره دلا چند کنی خودبینیشمارهٔ ۱۱۴ای دل چو قلم نقش منمّا می باششمارهٔ ۱۱۵گر در ره دوست پایدار آید دلشمارهٔ ۱۱۶با یار چرا چنین صبوری ای دلشمارهٔ ۱۱۷رازت چو به پیش خلق شد فاش ای دلشمارهٔ ۱۱۸دل با غم اگر بساختی شادستیشمارهٔ ۱۱۹عشق است که کیمیای فقر است دَروُشمارهٔ ۱۲۰در درد دل خویش زبی درمانیشمارهٔ ۱۲۱اندر طلب وصل تو ای سرو روانشمارهٔ ۱۲۲اندر طلبت گرچه به سر می پویمشمارهٔ ۱۲۳در راه طلب به آخر آمد نفسمشمارهٔ ۱۲۴پیوسته تو را به صد هوا می طلبمشمارهٔ ۱۲۵هر چند که من به خویشتن می نرسمشمارهٔ ۱۲۶غمگین غمگین به سوی تو می پویمشمارهٔ ۱۲۷طالب که نه صادق است جایی نرسدشمارهٔ ۱۲۸ای تن خواهی که احتشامت باشدشمارهٔ ۱۲۹از بهر چه حل نمی کنی مشکل خودشمارهٔ ۱۳۰اندر طلب آنک نیست صادق چه کندشمارهٔ ۱۳۱جانم شب و روز از تو نشان می طلبدشمارهٔ ۱۳۲دل گر نظری کند به روی تو کندشمارهٔ ۱۳۳در راه طلب زاد ادب می بایدشمارهٔ ۱۳۴ترسم که اگر در طلبش نشتابیشمارهٔ ۱۳۵حاشا که من از خاک درت برخیزمشمارهٔ ۱۳۶تا چند کشم غصّهٔ کس ناکس راشمارهٔ ۱۳۷نفسم چو به نان و تره از من راضی استشمارهٔ ۱۳۸از راحت اگر نصیب تو حرمان نیستشمارهٔ ۱۳۹تا ظن نبری که خان و مان محتشمی استشمارهٔ ۱۴۰مسپار به عشوهٔ جهان خویشتنتشمارهٔ ۱۴۱ایزد زقناعت چو مرا گنجی دادشمارهٔ ۱۴۲عالی نسبا چرا بننشینی پستشمارهٔ ۱۴۳دل کز پی آب و نان در آتش نبودشمارهٔ ۱۴۴پیمانهٔ عزّت و قناعت کن پُرشمارهٔ ۱۴۵در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایمشمارهٔ ۱۴۶گر راحت دل خواهی و آسایش تنشمارهٔ ۱۴۷بردارندت اگر شوی افکندهشمارهٔ ۱۴۸کنجی و قناعت از قباد و کی بهشمارهٔ ۱۴۹آیا تو ز نادانی و سرگردانیشمارهٔ ۱۵۰بر سنگ قناعت ار غباری داریشمارهٔ ۱۵۱در کوی قناعت ار سپنجی داریشمارهٔ ۱۵۲آن را که قناعتش صناعت باشدشمارهٔ ۱۵۳از لذّت این وجود مانع گردیشمارهٔ ۱۵۴از خلق به هیچ گونه یاری مطلبشمارهٔ ۱۵۵من قال بانّ جوهر الفقر عرضشمارهٔ ۱۵۶الفقر اذا ابعدکم یدنیکمشمارهٔ ۱۵۷جمعیت ازین شیفته رایان آموزشمارهٔ ۱۵۸از طعم لب تو در شکر چیزی هستشمارهٔ ۱۵۹درویشان را بر همه عالم پیشی استشمارهٔ ۱۶۰درد ره فقر به زهَر درمان استشمارهٔ ۱۶۱در عالم فقر میر و سلطان هیچ استشمارهٔ ۱۶۲سلطانی اصل بی گمان درویشی استشمارهٔ ۱۶۳امروز بده بدان جهانی که به استشمارهٔ ۱۶۴گفتی عالم به پای درویشان استشمارهٔ ۱۶۵سرمایهٔ ملک جاودان درویشی استشمارهٔ ۱۶۶مقبل بود آنک آشنای دَرِ اوستشمارهٔ ۱۶۷آن نقطه که در فقر نهان آوردندشمارهٔ ۱۶۸عالم همه سر به سر گدایان دارندشمارهٔ ۱۶۹شاهان جهان چاکر درویشانندشمارهٔ ۱۷۰اندر ره فقر دیده نادیده کنندشمارهٔ ۱۷۱بادی که زکوی فقر گرد انگیزدشمارهٔ ۱۷۲درویش کسی بود که در خود نگردشمارهٔ ۱۷۳گر شهوت توسن تو رام تو شودشمارهٔ ۱۷۴درویش که اسرار نهان میبخشدشمارهٔ ۱۷۵درویش زخودپرستی آزاد بودشمارهٔ ۱۷۶هر دل که درو دُرّ معانی بنددشمارهٔ ۱۷۷درویش به غم همیشه خرّم باشدشمارهٔ ۱۷۸میل دل ما جز به فقیری نبودشمارهٔ ۱۷۹دانی چه بود جان و جهانِ درویششمارهٔ ۱۸۰دستِ دل ما هر چه تهی تر خوش ترشمارهٔ ۱۸۱شاهان همه دولت از فقیران طلبندشمارهٔ ۱۸۲آزادی مرد هر چه خواهی ارزدشمارهٔ ۱۸۳هرگه که تو آوری بیانی از فقرشمارهٔ ۱۸۴درویش همیشه بی نوا اولی ترشمارهٔ ۱۸۵در راه طلب خدمت درویشان کنشمارهٔ ۱۸۶در درویشی کار به صدق است و یقینشمارهٔ ۱۸۷در فقر اگر دمی تو با حق داریشمارهٔ ۱۸۸تا ظن نبری که غمخوری درویشی استشمارهٔ ۱۸۹در عالم فقر ار سر هر پر هوسیشمارهٔ ۱۹۰خود دمدمه ای است آدمی از دم اوشمارهٔ ۱۹۱امروز چو ناصر فقیران باشیشمارهٔ ۱۹۲دردی است طمع که نیستش درمانیشمارهٔ ۱۹۳درویشان را عار بود محتشمیشمارهٔ ۱۹۴با فقر نشین اگر تو همدم خواهیشمارهٔ ۱۹۵درویش ز درویشی از آن می نرهدشمارهٔ ۱۹۶گر مرکب عشق نیکوان خواهی تاختشمارهٔ ۱۹۷جانی که زمهر زیر میغش داریشمارهٔ ۱۹۸تا تو نشوی فرد به فردی نرسیشمارهٔ ۱۹۹در کعبهٔ دل اگر تو حاضر باشیشمارهٔ ۲۰۰هر دل که درو مایهٔ تجرید کم استشمارهٔ ۲۰۱از خود به درآیی نفسی تجرید استشمارهٔ ۲۰۲آن را که دلش خانهٔ توحید بودشمارهٔ ۲۰۳افکند بتی به بت پرستی ما راشمارهٔ ۲۰۴ما را تو مدام دل به مستی ندهیشمارهٔ ۲۰۵ساقی به صبوحی می ناب اندر دهشمارهٔ ۲۰۶دانم که زنیستی تو هستم کردیشمارهٔ ۲۰۷مستم دارد زباده ساقی پیوستشمارهٔ ۲۰۸مستی زمی عشق و نه مستی زمی استشمارهٔ ۲۰۹هر کاو نشود مست تو او مغبون استشمارهٔ ۲۱۰قم فاسقنی قهوةً کان عاصرهاشمارهٔ ۲۱۱در صفّهٔ شاه دست یازی نبودشمارهٔ ۲۱۲یک دست به مصحفیم و یک دست به جامشمارهٔ ۲۱۳در راه خدا نکتهٔ طامات چه سودشمارهٔ ۲۱۴آنها که به تقلید عبارات کنندشمارهٔ ۲۱۵قلّاش و قلندری و عاشق بودنشمارهٔ ۲۱۶درویشانیم و نیز دلریشانیمشمارهٔ ۲۱۷نارفته ره صدق و صفا گامی چندشمارهٔ ۲۱۸هرگه که ببینی دو سه سرگردان راشمارهٔ ۲۱۹هر مرد که با فراغتش سامان استشمارهٔ ۲۲۰اکنون که تو را امید آزادی خاستشمارهٔ ۲۲۱اسباب وجود دم به دم تشویش استشمارهٔ ۲۲۲ناجنسان را تو محرم راز مکنشمارهٔ ۲۲۳اسرار که سخت است سخن سست مگوشمارهٔ ۲۲۴آیات کتاب حق همی خوان و مپرسشمارهٔ ۲۲۵دردا که درین سوز و گدازم کس نیستشمارهٔ ۲۲۶از عمر نصیب جاودانی برگیرشمارهٔ ۲۲۷آن را که طریق نیکبختی بایدشمارهٔ ۲۲۸غافل منشین که این زمانی است عزیزشمارهٔ ۲۲۹تخمی دو سه بی وقت بپاشیم مگرشمارهٔ ۲۳۰ای دل چه کری کند مشوش بودنشمارهٔ ۲۳۱خود را چو دمی ز دهر خرّم یابیشمارهٔ ۲۳۲با ما تو هر آنچ گویی از کین گوییشمارهٔ ۲۳۳ای خواجه یکی کام روا کن ما راشمارهٔ ۲۳۴یکباره برون نیامده از پی و پوستشمارهٔ ۲۳۵داری سر کارزار میدان این استشمارهٔ ۲۳۶بس خون جگر که شیخ من با من خوردشمارهٔ ۲۳۷بر خود چو نئی به بی تباهی منکرشمارهٔ ۲۳۸هر شیخ که او علم ندارد در تنشمارهٔ ۲۳۹اندر ره عشق اگر تکلّف نکنیشمارهٔ ۲۴۰تا جان خودت به دست سودا ندهیشمارهٔ ۲۴۱در دست تکلّف چو اسیری ای دلشمارهٔ ۲۴۲زنهار دلا بکوش اگر باخبریشمارهٔ ۲۴۳امروز درین زمانه بی یاری بهشمارهٔ ۲۴۴شمع دل من روی چو شمع تو بس استشمارهٔ ۲۴۵گر زانک بر کس نروم روزی چندشمارهٔ ۲۴۶بی روی توَم زخویشتن دل بگرفتشمارهٔ ۲۴۷یکباره زعقل و خردم دل بگرفتشمارهٔ ۲۴۸آنها که درین راه فلاحی باشندشمارهٔ ۲۴۹این آزادی هزار جان بیش ارزدشمارهٔ ۲۵۰ای دل تو طربناک نئی حیران باششمارهٔ ۲۵۱ای دل پس زنجیر چو دیوانه نشینشمارهٔ ۲۵۲آن یار که در سینه جنون دارم ازوشمارهٔ ۲۵۳هان تا دم دهر در جوالت نکندشمارهٔ ۲۵۴جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکنشمارهٔ ۲۵۵عمری به مراد خود رسیدی، بس کنشمارهٔ ۲۵۶ای پیر به طبع تیز گامی تو هنوزشمارهٔ ۲۵۷تا چند می و سماع و ساقی طلبیشمارهٔ ۲۵۸تو آمده ای به پادشاهی کردنشمارهٔ ۲۵۹شرمت بادا ازین تباهی کردنشمارهٔ ۲۶۰دنیا گذران است به هر بیش و کمیشمارهٔ ۲۶۱گر می خواهی که سرّ اوحی بینیشمارهٔ ۲۶۲سرمایهٔ عمر ابن آدم نفسی استشمارهٔ ۲۶۳تا در نرسد وعده هر کار که هستشمارهٔ ۲۶۴چون هستی تو به نیستی آلوده استشمارهٔ ۲۶۵ره رو همه در حمایت صدق خود استشمارهٔ ۲۶۶زین سان که تو را بی خودی و بی خبری استشمارهٔ ۲۶۷ای گل چو زغنچه نوبهارت کردندشمارهٔ ۲۶۸ای دل اگرت زنفس معزول کنندشمارهٔ ۲۶۹ای دل عمری گذاشتی در پندارشمارهٔ ۲۷۰جان در تن تو نفس شماری بیش استشمارهٔ ۲۷۱ای خواجه اگر تو را سعادت خویش استشمارهٔ ۲۷۲ای اطلس دعوی تو را معنی بُردشمارهٔ ۲۷۳هان تا تو ببندی به مراعاتش پشتشمارهٔ ۲۷۴آن نیست جهان و جان که پنداشتهایشمارهٔ ۲۷۵گر زانک تو صاحبدل و صاحبنظریشمارهٔ ۲۷۶ای دل زشراب جهل مستی تاکیشمارهٔ ۲۷۷ای دل چو شمار کارها خواهد بودشمارهٔ ۲۷۸ای دل تو بدین حال چرایی خشنودشمارهٔ ۲۷۹از سود و زیان خود به در نتوان بودشمارهٔ ۲۸۰گر عمر بود تو را فزون از پانصدشمارهٔ ۲۸۱زین سان که مراست از تو در سینه سرورشمارهٔ ۲۸۲ای دل نفس تو می شمارند آخرشمارهٔ ۲۸۳آگاه بزی ای دل و آگاه بمیرشمارهٔ ۲۸۴ای دل مطلب رخ جهان آرایششمارهٔ ۲۸۵اندر همه عمر من شبی وقت نمازشمارهٔ ۲۸۶با آنچ گسستنی است در پیوستیشمارهٔ ۲۸۷هر چیز که او گفت چنان است همهشمارهٔ ۲۸۸زنهار مگو که رهروان نیز نیندشمارهٔ ۲۸۹تا نان حرام و آب یک روزهٔ ماشمارهٔ ۲۹۰هر لقمه که آلوده بود قی به از آن