الباب العاشر: البهاریات
شمارهٔ ۱هنگام بهار آمد و من بی رخ یارشمارهٔ ۲گل آمد و توبهٔ خلایق بشکستشمارهٔ ۳شد زنده زمین مرده از لطف بهارشمارهٔ ۴ای دلشدگان رخت به بستان آریدشمارهٔ ۵گل را چه محل کاو رخ زیبا داردشمارهٔ ۶گل گفت که من ظریف و شهر آرایمشمارهٔ ۷می گرچه به هر جای لطیف است، مخورشمارهٔ ۸رهوار طرب تاخته گیر، آخر چهشمارهٔ ۹تا چند زنی تو از خیال مستیشمارهٔ ۱۰ای خورده شراب از قدح مشتاقیشمارهٔ ۱۱رو باده و بنگ را بکن در باقیشمارهٔ ۱۲بی می همه نوبهار عالم دی تستشمارهٔ ۱۳آبی که خللهای دماغ انگیزدشمارهٔ ۱۴حالی خواهی چنانک حال مردانشمارهٔ ۱۵هر کاو زخری سبزک آید خورشششمارهٔ ۱۶این خوش پسران خوی پلنگ آوردندشمارهٔ ۱۷آن را بود از سماع کامی حاصلشمارهٔ ۱۸تا ظن نبری که راه حق بی ادبی استشمارهٔ ۱۹خواهی که بری تو گوی میدان سماعشمارهٔ ۲۰رقص آن نبود که هر زمان برخیزیشمارهٔ ۲۱در عشق زدیده اشک باید سفتنشمارهٔ ۲۲در راه طلب دیدهٔ خود را خون کنشمارهٔ ۲۳هر صاحب دل که او بر آلت باشدشمارهٔ ۲۴هان تا تو مدام دل به مستی ندهیشمارهٔ ۲۵جانا چو نئی نیک، بدآموز مباششمارهٔ ۲۶این سکّهٔ زر بین که به پول افتاده استشمارهٔ ۲۷در عالم عشق عقیل کُل مدهوش استشمارهٔ ۲۸امشب طرب تمام در دلها نیستشمارهٔ ۲۹امشب زطرب هیچ اثر پیدا نیستشمارهٔ ۳۰ما را زطرب نصیب از آن امشب نیستشمارهٔ ۳۱در مذهب ما سماع و مهمانی نیستشمارهٔ ۳۲درویش به رقص دست از آن افشاندشمارهٔ ۳۳عشقت به بهانه ای به سر شاید بردشمارهٔ ۳۴در رقص بتم چو آستین تر می کردشمارهٔ ۳۵عقّال به جز پیروی دل نکنندشمارهٔ ۳۶در راه میان رهروان فرق بودشمارهٔ ۳۷در راه حقیقتی مجازی شایدشمارهٔ ۳۸بدبخت کسی بود که خدمت نکندشمارهٔ ۳۹دل وقت سماع بوی دلدار بردشمارهٔ ۴۰هرگه که مرا سوی تو آهنگ بودشمارهٔ ۴۱جنبیدن درویش مجازی نبودشمارهٔ ۴۲در مجمع عشق او صلایی بایدشمارهٔ ۴۳ای دل به طبیعت نفسی یکتا شوشمارهٔ ۴۴بوی دم جان از دم نی می شنومشمارهٔ ۴۵ای دل تو ز نی نالَه و افغان بشنوشمارهٔ ۴۶بی روی تو دل کیست چه کار آید ازوشمارهٔ ۴۷بوی دم عشق از نفس نی بشنوشمارهٔ ۴۸بشنو که نی اسرار نهان می گویدشمارهٔ ۴۹نی نکتهٔ عشق را زجان می گویدشمارهٔ ۵۰سالک چو مدام از خودی خود خیزدشمارهٔ ۵۱با نی گفتم تو را که فریاد زکیستشمارهٔ ۵۲نی گفت سر نالهٔ من آن داندشمارهٔ ۵۳نی بر سر آب و جویها می رویدشمارهٔ ۵۴هر ناله که نی زپرده بیرون آردشمارهٔ ۵۵ای قول تو چون زنگله در عالم فاششمارهٔ ۵۶ما بر لگن عشق سواریم چو شمعشمارهٔ ۵۷شمعم که چو خاطرم مشوّش گرددشمارهٔ ۵۸شمعی که مبارز است و تمکین داردشمارهٔ ۵۹شمعا هستی به سوختن ارزانیشمارهٔ ۶۰ای شمع هوای دلفروزی داریشمارهٔ ۶۱ای خواجه اگرتو نوش لبها بینیشمارهٔ ۶۲در هستی اگر به عمر نوحی برسیشمارهٔ ۶۳خواهی که برین قصّهٔ مشکل برسیشمارهٔ ۶۴از کار برفته چونک با کار شویشمارهٔ ۶۵دوش از سر خستگی مرا خواب ربودشمارهٔ ۶۶جا[ئ]ت سلیمان یوم العرض قبّرةٌشمارهٔ ۶۷از جهل بود زیره به کرمان بردنشمارهٔ ۶۸نظمی که به راستی چو وحی اش دانندشمارهٔ ۶۹گفتم که دلم گفت پریشان باشدشمارهٔ ۷۰گفتم چشمم گفت سرابی کم گیرشمارهٔ ۷۱گفتم که منم گفت بکن استغفارشمارهٔ ۷۲آهم چو شنید گفت بر من به دو جوشمارهٔ ۷۳بیمار تو را درد نباشد، باشد