ترکیب بند
نوای مدح که سنجی دلا مبارک بادترانه نفس نغمه زا مبارک باد
همیشه نغمه سرا عرش بود و اینک توبلند نغمه تری ، این نوا مبارک باد
رساندی از نفس گرم دود برملکوتبدیده ملک این توتیا مبارک باد
زفضل ناطقه ، گنج معانی افشانیباهل بزم خرد این صلا مبارک باد
زمخزن خردت ریزش جواهر مدحبجیب و دامن ارض و سما مبارک باد
کنار دولتت از نعمت مدام پر استثمر فشانی نخل رسا مبارک باد
بیمن آنکه ثنا را سنا بیفزایدنثار مدح و قبول ثنا مبارک باد
رضای بوسه گرفتی ز روی شاهد مدحگشایش گره مدعا مبارک باد
عبیر نکهت مدحش بجیبب افشاندندمس وجود ترا ، کیمیا مبارک باد
بچشم اعمی از این « کحل مژده» ریز و بگویکه نصب بینش و عزل عما مبارک باد
زبهر دایه جودش ، فزوده صدنازبهانه گیری طفل هوا مبارک باد
مبارک است بما ، ریزش سحاب سخاگهر فشانی جودش بما مبارک باد
به بخت داور دانا زدیم جامی چندبه این روش که زدی گام ، باز گامی چند
نسیم مدح تو از نخل دل گل افشان استکه عالم از گل اندیشه ام گلستان است
زمانه مبحث جود تو ، در میان آوردکه دعویش زسر صدق و عین برهان است
رخ که ؟ ناصیه بنمود از دریچه حکمکه باز بر در و دیوار چشم فرمان است
که حرز حکم نویسد که هیکل طوعشطراز گردن گردنکشان دوران است
طواف کعبه جاه که میکند ایامکه خصم جاه تو را مرگ عید قربان است
زهمت که لبم راز دار مطلب شدکه تشنگی طلب کام آب حیوان است
که زایر است که در کعبه شریعت جاهردای نسبت او زیب دوش ایمان است
زحد گذشت کنایت ، صریح تر عرفیدرکنایه برآور که عقل حیران است
بگوی نام جهاندار و بگذر از ایهامکه عقل خود نبرد پی که سخت نادان است
بگوی ، لیک دهان را بشهد ناب بشویبگوی ، لیک نخستش بهمت آب بشوی
اگر نهیب دهد چرخ واژگون گرددوگر عتاب کند آفتاب خون گردد
فلک بزمزمه با او که ماه چون شکندقضا بمشوره باوی که چرخ چون گردد
گر از سفینه حکمش چنین برآید فالکه فتنه را اثر تقویت فزون گردد
غبار حادثه ریزد بروی هم چندانکه در بساط جهان ذره ، بیستون گردد
وگر بفال برآید که از شراب نشاطجبین به تربیت دهرلاله گون گردد
دهان غصه بگیرد که نبض مرده شودگلوی غم بفشارد که لخت خون گردد
بگرد کوچه نطقش ببوی باده فیضلب مسیح بدرویزه فسون گردد
اگر ترقی جاهش بمهر مایه دهدچومه تمام شود، نشکند ، فزون گردد
زهی شرف که فلک گر کند طواف درتنحوست ذنب از یمن او شگون گردد
زآسمان تو چند آسمان بریده شودبراست بوسه زعرش آورد، دریده شود
زهی شکوه که بروی ، شکوه مفتون استزجام نسبت تو ، روی جاه گلگون است
قضا زملک وسیعت همین قدر داندکه لامکان زولایات ربع مسکون است
برون زحیله تو یک دیار نیست ، مگردیار عمر عدویت که وقف طاعون است
بملک خود چوکنی سیر هر قدم ، صدجابنه بفاتحه شمعی که یأس مدفون است
قضا بحاکم رایت ، نوشت مصلحتیفلک ندیده که مرسول او چه مضمون است
درید نام زخشم و بروی قاصد زدکه مصلحت بکه بنویسد؟ این نه گردون است
چگونه مصلحت آرند ، در مقام کسیکه امر و نهیش مصداق حکم بیچون است
عبور جاه تو برعالم از جهان قدمگذار محمل لیلی ، بسوی مجنون است
هران لطیفه معنی که در مشیمه غیبنه بهر مدح تو پرورده اند ، مطعون است
زشوق وصلت مدحت زبامداد قدمقدم ، قدم جگر لفظ و معنیم خون است
حسود جاه تو دارد هزار گنج مرادولی کلید حصولش ، بجیت قارون است
بخوابگاه عدم دشمن تو تاصف حشرسرش بدامن اندیشه شبیخون است
قضا ز شعله قهر تو لمعه ای برداشتزمانه را بچمن آتش قیامت کاشت
چو لعب خشم تو منصوبه الم چیندبساط کون و مکان بر در عدم چیند
زرعشه باطن خصمت چو جعد حور و شانشکن بروی شکن ، خم بروی خم چیند
بگاه موج عطایت فلک خوی خجلتبآستین سحاب از جبین یم چیند
کف عطای تو در رایگان فروشی کاممتاع هر دو جهان را بیک سلم چیند
درثنای تو در نظم و نثر از آن بیش استکه خامه ام پی هم نقش فتح و ضم چیند
هر آن ثمر که هوس آرزو کند ، تقدیربخلد وصف تو از طوبی قلم چیند
بدون وسعت جاهت بعرصه امیدچگونه جود تو منصوبه کرم چیند
زکوه مایه جود ترا شماری نیستکه دست حصر ببازار بیش وکم چیند
چو نعره تو شغب را بهمزند ، سامعز« نغمه زار مرصع » گل عجم چیند
لب مصیبت اگر حرز رحمتت خواندهزار بوسه شهری ز روی غم چیند
اگر تو سر بوثاقی در آوری خورشیدهزار شهپر قوس و قزح بهم چیند
ستایش تو ، تذرو همیشه پروازی استکه دانه از نفس طایر حرم چیند
سمند وهم شد از اوج عرش گرد انگیزمگر رکاب ثنای تو زد بر او مهمیز
چو توسن تو عرق از جیبن فرو ریزدصبا بطرف چمن ، یاسمین فرو ریزد
چو تازیانه بجنبد ، هزار نهر شتابز چشمه قدم اولین فرو ریزد
اگر بطی زمانش زجا برانگیزیبجای گام شهور و سنین فرو ریزد
برون جهد زحصار خمول اگر گردشصبا بزاهد خلوت نشین فرو ریزد
زبسکه در دم جستن سبک شود بیم استکه از گرانی داغش ، سرین فرو ریزد
چو فیض ریزش گامش ببخل عرضه کنندمطامع طلب از آستین فرو ریزد
گرش حیات ابد همعنان شود ، هردمزجیب لب نفس واپسین فرو ریزد
چو سردهند عنانش نگاه راکب ویهزار حلقه شود ، بر جیبن فرو ریزد
دلت چو مهره معنی بطاس وهم زندز فرط هوش بسمعش طنین فرو ریزد
بتوسن تو سوارم ، رواست این تک و تازکه من بر اوج ثنای تو میکنم پرواز
چو حرف مدح تو کلکم بلوح انشی زددوید بر در جان لفظ و بانگ معنی زد
رسید مژده بروح از هوای خدمت توکه خیمه درچمن صورت هیولی زد
زمکتب تو ضمیر که کسب دانش کردکه تخته برسر ادراک عقل اولی زد
که ریزه چینی خوان ترا برضوان دادکه طعن تلخی و خامی بمن و سلوی زد
چو طبل جود بنامت زدند ، گردون گفتزمانه کوس دنائت بنام یحیی زد
زپیشگاه تو دستی دراز کرد ، شکوهکه چاک غم بگریبان طاق کسری زد
برون زمدح تو هرنسخه ای که یافت خردنقاب لفظ درید و بروی معنی زد
نه از بلندی طبعم که از جلالت توسهیل شعرم ، سیلی بروی شعری زد
مفرح سخنم نشاه ای بدوران دادکه خنده ها بسرود جریر واعشی زد
دگر بوصف تو اندیشه را جواب کنمزرشک مدح تو تا کی سپهر آب کنم
ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشمسخن زسینه پرد ، بردریچه گوشم
زآب کوثر و باد بهشت بی خبرمدمی که از نفس گرم خویش درجوشم
زبوی باده طبعم وداع هوش کنندبتان شهر ، کزایشان خراب و مدهوشم
زبانه میزندم نور معنی از برو دوشدمی که شاهد شعر آورد در آغوشم
منم یکی چمن تازه در بهشت بیانکه از هجوم معانی مدام گلپوشم
ستایشی نشناسم ، کز آن ستوده شومجزاینکه با خرد خویش ، دوش بردوشم
چنان زهر سرمویم سخن فرو ریزدکه آفرین نبرد راه بر درگوشم
نبود جوهر کل در میان که فطرت منزقعر دیک قدم بانگ زد که سرجوشم
بچشم نسبت اگر بنگرند جوهر کلحریف امشب و من مست باده دوشم
بدشمنت چو بخندم ، صراحی زهرمبمدحتت چو زنم جوش ،چشمه نوشم
شکایت ازستم دهر شرط همت نیستبسان شمع بسوزم تمام و نخروشم
من از فراز و نشیب زمانه کی لغزمغزال بادیه همتم ، نه خرگوشم
بجز ثنای تو،کارایش ضمیر من استزهر چه نقش پذیرد ، شده فراموشم
فسانه بافی ولاف و نایه وگله چندثنای شاه جهاندار گوی ، حوصله چند
بالتفات تو ،دایم سپهر مقرون بادعروس حکم تو لیلی زمانه مجنون باد
زخط حکم تو گرپا برون نهد گردونگسسته دایره مانند حلقه ،نون باد
جهان عزم تو را کوه جودی و الوندچو ذره های هوا ،ابر اوج هامون باد
ز بسکه گنج هوس دشمنت بخاک بردبروز حشر تسلی فروش قارون باد
دمی که شاهد رمحت بدلبری خیزدبجعد پرخم او خیل فتنه مفتون باد
بدوش جاه تو ، هرجامه ای که از تنگیهزار جا بشکافد ،لباس گردون باد
نجوم سبعه که در بحر همتت صدفندچو بر در تو فشانند در مکنون باد
دعا بکام عطایت کنم ، ازاوطمعم...اگر چه نیست فزونیش باز افزون باد
بحسن شاهد عدلت دعا نیارم کردتو خود بگوی کزین دلفریب تر چون باد
هرآن عبارت نثری که نظم راشایدبسلک مدح تو خود ،نظم گیر و موزون باد
بدون فاصله «عرفی» بهر درافشانیرخش زباده تحسین شاه گلگون باد
لبم گذاشت دعا، گرچه این نه آیین استگناه لب نبود، جرم جوش آمین است