گنج

شمارهٔ ۱۸ - حکایت

۲۹ بیت
عابدی از شمع هدی نور یابگشت شبی مرغ دلش صید خواب
نیم شبی واقعه رو نموددید که بر فرق سپهر کبود
خوابگه عرش برین دوش اوستمنظره عرش نشین دوش اوست
صبح که مرغ دلش از خواب جستچشم بمالید و بزانو نشست
دمبدم از واقعه نیم شبداشتی انگشت تحیر بلب
وسوسه پایی بدلش برفشرددست سوی مطهره آب برد
ساخت وضوئی و عبادات کرددست بر آورد و مناجات کرد
کی تو بر آرنده حاجات ماوی تو پذیرنده طاعات ما
نیستم آگاه زتعبیر خواببازنما صورت تأثیر خواب
بادلی اندر کف حسرت زبونرفت زمعبد متحیر برون
دید که ماتمزده دردناکمضطرب افتاده چو ماهی بخاک
نوحه کنان، اشک فشان، سینه کوبچهره زمین سای و مژه خاک روب
آمد و برداشت سرش از زمیناشک فشاند از مژه اش زآستین
گفت که ای مرد بر آشفته حالصورت و معنی همه حزن و ملال
گوهر اشک تو وفات که سفتدست بزانو زده نالید وگفت
شمع شبستان امل بایزندصدر شهان جان ازل بایزند
عابد دلسوخته چون این شنیدگشت دلش خون وزمژگان چکید
راه حریم حرم او سپرددوش ادب را بته نعش برد
آمدش از عرش صدایی بگوشکی ز شرف پایه عرشت بدوش
شب که ترا مستی غفلت فزودواقعه بولعجبت رخ نمود
درنگر این صورت تأثیر اوستجلوه ده معنی تعبیر اوست
روحش از این زمزمه پرواز کردعربده بانفس خو آغاز کرد
گفت که ای نفس تو خود کیستیوین همه بیهوده چه میزیستی
نعش یکی دعوی عرشی کنددر ته آن دوش تو فرشی کند
آنهمه عزاینهمه ذلت زچیستخود بده انصاف که تقصیر کیست
شرمت ازین زمزمه پست بادشرمت ازین غفلت پیوست باد
نعش یکی مرده بود عرش توکوش که تا عرش بود فرش تو
عرفی از این دایره برگیرپایتا شودت پای طلب عرش سای
میل کش دیده امید باشنفس بکش زنده جاوید باش