گنج

شمارهٔ ۱۶ - طلب دوست

۴۰ بیت
ای هوس آرای محبت شکنعافیت انگیز ملامت فکن
عید صفت صورت شادی نگاربرگ طرب ساز چو طبع بهار
منع اثر کرده شمشیر غمتشنه آسودگی وسیر غم
ناله گشاید نفس زمهریرگریه کند طفل هوس مست شیر
زهر عدم کرده بجام حیاتا بکی این دایگی از مدعا
در دلت از زخم اگر بسمل استچشمه حیوان همه خون دل است
در دهن تیغ درا چون گهرو زجگر درد برا چون اثر
نور دل از پرتو سوز دل استدل که درو سوزنه مشت گل است
اخگر سوزان بصفا گوهر استسرد شود توده خاکستر است
مرگ بود نشاه حرمان عشقروح بود گوهری ازکان عشق
قطره خون چیست دل رنج دوستدل که بود مغز گدازنده پوست
بی گهر آن دل که نه در محنتستبی گهری اصل جمادیت است
برگ عمارت برویرا نیستجمعیت از فرع پریشانیست
چشم بتان گر نبود مست رنجگوهر دلها نبرد گنج گنج
سنبلشان گرنه پریشان بودکی گهر افزوز دل و جان بود
مفلس راحت که نه رنجور دردگنج خرابی که نه معمور درد
ای مگس شهد طرب جوش چندسیر شو آخر هوس نوش چند
در چمنت فصل جوانی گذشتعنبرت اندوده کافور گشت
شاهد دل در حرم سینه مردجوهر فیروزه بگنجینه برد
ظلمت دل مایه فشان بر ضمیروز نفست موج زنان ز مهریر
روح تو آسوده زتأثیر غمطبع تو بی بهره زتدبیر غم
بی غمیت مایه رو زردیستریش سفیدیت زدم سردیست
من که زآغاز وجودم هنوزنیمه گشا نامه بودم هنوز
بل صدفی بی در ناسفته امصورت معنی نپذیرفته ام
بسکه درین غمکده لاجوردناله فشانیم زدل مست درد
از دل شب تا بلب صبحدمناله فرو ریخته بر روی هم
در ازل این مزرع غم کشته اندحله حورم ز ازل رشته اند
عشوه نما شاهد هستی لقببود زبوس عدم آلوده لب
بلکه عدم نیز جنین در نقاببر اثر جوهر خود در شتاب
مایه لذت ز بقا میگرفتمرغ ملامت زهوا میگرفت
مرغ الم نغمه بر او میسرودشاهد غم بوسه از او میربود
زمزمه سور بلب میشکستنیش ملامت بادب میشکست
طره آشوب طرازنده بودبرقع تشویش برافکنده بود
ما الم افشان و ملامت شعارفتنه در آغوش و بلا در کنار
در تو هم این نشاه هویدا بودهستیت آغشته سودا بود
لاجرم از هر چه به دست آوریمی‌کندت بر دگری رهبری
گرنه غبار در لیلی شویوای بحالت که تسلی شوی
کفر بود گر طلبی غیر دوستمغز بدست آر و بینداز پوست
سبحه و زنار ز هم واشناسدیده عرفان بگشا در لباس
جز طلب دوست مرو پیچ پیچدوست طلب دوست دگر هیچ هیچ