گنج

شمارهٔ ۱۴ - نعت

۳۹ بیت
پیشتر از جلوه آثار جودکز جگر شمع نمی خواست دود
شمع ازل چهره بر افروختینور فشاندی دل خود سوختی
دوستی خود بدلش کرد زورنعمت رازش بگلو گشت شور
نغمه مستانه زدل ساز کردزمزمه مهر خود آغاز کرد
زان نفس گرم که از دل گشادنور تعلق بمأثر فتاد
مژده دل داد بهر سینهنور فشان کرد هر آئینه
آب حیات از غم آن چشمه زادچشمه گوهر هم از آن نم گشاد
روح بود گوهری ازکان عشقمرگ بود نشأه حرمان عشق
از اثر عشق پدید آمدیمزنده جاوید و شهید آمدیم
حسن و محبت همه را داده اندلیک نقاب همه نگشاده اند
بعضی ازان میوه جوشان بخونتلخ برون آمد و شیرین درون
باز برون مغز و درون پوستیمبسته دروغی که درون دوستیم
گرد سر پوست شود مغز ماننگ فنا زیستن نغز ما
از پس این پرده مجو آفتابجمله نقابست بروی نقاب
مستی ما را چه شمارد کسیرو که نیرزید بمشت خسی
آتش و بادی بهم آمیختهمشت گلی بر سرشان ریخته
در گره این رسن پیچ پیچچون بگشایند چه بست است هیچ
توده صحرای عدم تاج ماهیچتر از هیچی معراج ما
نیستی از هستی ما برده ننگتیزتر ای مرگ بسست این درنگ
هر که درین درد گران مبتلاستداروی بیهوشی مرگش دواست
ابر عطا بر لب ما جرعه ریزما بره تشنه لبی گرم خیز
حسن ازل چون غم دل پرده سوزما چو حیا بهر نظر پرده دوز
دیده ما تنگ و تماشا فراخچون دل ازین غم نشود شاخ شاخ
لذت این نغمه بدل آشناستچشمه این شهر ندانم کجاست
خضر رهی کو که نشانم دهدبر لب آن چشمه روانم دهد
تا لب از آن چشمه شود مست کامتشنگی سینه بشویم تمام
معنی دل نغز هویدا شودهر سر مو چشمه دل زا شود
کو دل گر می که ثنایش کنیمصد گهر جان بفدایش کنیم
کو دل آغشته بخون جگراز جگر نزع خراشیده تر
این هوس افشان که در این سینه استدل نبود مرده دیرینه است
نام دل از مشت گلی دوربهوز علف این بتکده معمور به
آب و علف چند در این گل رودتشنه لبی بر اثر دل رود
وای که تعمیر صدف می کنیمدر گرانمایه تلف می کنیم
کعبه دل و بار شکم می کشممزبله بر روی حرم میکشم
دل حرم و دیر بود روح پاکتن چه بود هیچ ، یکی مشت خاک
یارب از آن چشمه که دل نام اوستصاف معانی همه در جام اوست
آنقدری بخش که لب تر کنیمچاشنی شربت کوثر کنیم
نی علفم چشمه تمامم بدهکز جگر تشنه گشاید گره
تا من از آن چشمه به یاران دهموز غم دریوزه عرفی رهم