گنج

شمارهٔ ۱۲ - غفلت

۳۶ بیت
ای گهر گنج ادب نام ماوی اثر رنج طلب نام ما
در طلب آویز چه بنشستهبسته دامی ز چه وارسته
گرچه فلک بسته در کامهاکرده به نگشودنش ابرامها
نحفه فرهاد به شیرین فشاندناله شبدیز بگلگون رساند
راه طلب جوی و نه بیهوده رودست ادب گیرد و بفرموده رو
تارسی از دیر به بیت الحرامطایر باغ حرم آری بدام
فوج طیور از همه سو نغمه سنجدام ترا خنده زنان بر شکنج
مرغ مراد آمده صدره بدامبسکه بدام آمده گردیده رام
بلکه زامنیت انس مکانبر زبر دام گرفت آشیان
بیضه هم آورد برون و شکستبچه او باطیران عهد بست
باز شعور تو همان بسته بالبخت تو در خواب که خوابش حلال
پای تو برداشته صد زخم مارگنج هم از کوبش پایت فکار
هیچ گمان برده از این رنج نههیچ تماشائی از آن گنج نه
روی شعور تو بمی شسته اندجلوه لیلیت زحی بسته اند
چون تو بدین صید نه ارزندهبهر چه دام طلب افکنده
برتو حرام ابد این گنج کامراه طلب بیش میالا بگام
مستی و از فیض طلب رستهبی اثری را بطلب بسته
مستی غفلت نه پذیرفته اندورنه بمستی همه درسفته اند
وانکه برازنده امیدهاستتحفه او جنبش امید ماست
مردمک دیده دیدار دوستآبله پای طلبکار اوست
گر طلب گنج کنی هوش داربر نفس گنج وران گوشدار
شیوه گوهر طلبان پیشه کنگر مروی وام ز اندیشه کن
صدره و صدکوچه درین شهر هستهر قدمی چشمه از زهر هست
یعنی از آن لعل که دل نام اوستآب ستان بهر لب جرعه دوست
ور بطعامی کنی آلوده دستبره بریان تو در سینه هست
گرچه مرا هست هزاران هزارلیک ره راست یکی زان شمار
تا بنگاهی شوی آگه زراهمست و سراسیمه نماند نگاه
ریزه گوهر بلب افشانده اندتا در گنجینه ترا خوانده اند
دیده در بسته زهم باز کنقاعده رهروی آغاز کن
شرم کن از همت و برتر شتابتا شوی از رنج طلب گنج یاب
بر درگنجینه چو آری گذربر تو فشاند در و بام الحذر
هیچ میندیش بکام ادبدرشو و مگذار عنان طلب
گرچه نتابد اجل او را عنانرو که باعجاز طلب می توان
پای منه بردم او قهرناکبر سر او کوب که گردد هلاک
وانگه از آن گنج ببرمزد رنجنغز در آویز بدامان گنج
ای برهت دست طلب گنج ریزبرگ ره آنست وره اینست خیز