شمارهٔ ۱۱ - خفض جناح
ملاف عرفی از این ترهات و ژاژ مخایگرفتم آنکه کلام تو سلسبیلی کرد
ز شعر دم مزن آواز قدس را بشنوکه شعر روی تو را در زمانه نیلی کرد
ز منجنیق ملامت در آتش افکندتمگو در آتش او گوهرم خلیلی کرد
صدای طعنه بلند است گوش هوش بدارکه صوت مور در این مرحله صهیلی کرد
بدین مناز که طبع تو عز یکتاییبدست کرد که او این نکرد سیلی کرد
گرفتم آنکه رسد نازشت نه هر که بفضلیگانه شد ملکش سعی در ذلیلی کرد
اگر عدیل ترا داشت کینه کمتر داشتسپهر اینهمه با تو ز بی عدیلی کرد
بخیل طبعی دوران دوست دشمن بینکه در عدیل چو تو ناکسی بخیلی کرد