گنج

شمارهٔ ۳۱ - تجدید مطلع

قافیه: انرفتم۴۸ بیت
از در دوست چگویم بچه عنوان رفتمهمه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم
بس بدیوار زدم سر،که در این کوچه تنگآمدم مست و سراسیمه و حیران رفتم
رفتم از کوی تو لب تشنه بگلگون سرشکنیک رفتم که نه افتان و نه خیزان رفتم
دل و دین و خرد و هوش و زبان بازم دهتا بگویم ز در دوست بسامان رفتم
آمدم نغمه گشا از لب امید وز یأسدر رگ و ریشه دل دوخته دندان رفتم
آمدم صبحدم و شام برفتم ، بشنوکه چسان آمدم اینجا ، بچه عنوان رفتم
آمدم صبح چو بلبل بچمن در نوروزشام چون ماتمی از خاک شهیدان رفتم
دوستان زهر بگوئید که رفتم ناکامدشمنان نوش بخندید که گریان رفتم
رفتم و سوختم از داغ دل دشمن و دوستکه جگرسوز تر از اشک یتیمان رفتم
منم آنقطره که صد سینه و دل کردم داغتا ز نوک مژه غلطیده بدامان رفتم
منم آن یوسف بد روز که نارفته بمصرتا برون آمدم از چاه بزندان رفتم
منم آن غنچه پژمرده که از باد خزانخنده بر لب گره و سر بگریبان رفتم
نور پیشانی صبح طربم لیک چه سودکه ز غم تیره تر از شام غریبان رفتم
رفتم آهسته ولی صاحب دل می داندکه دل آشوب تر از زلف عروسان رفتم
مردم از گریه و کارم بتبسم نکشیدمنم آن نوح که هم بر سر طوفان رفتم
از پریشانی دل سوختم و بهر علاجهم بدریوزه دلهای پریشان رفتم
بازوی همتم آنروز چو قیمت بشکستکه بتابیدن سرپنجه مرجان رفتم
منم آن هیکل روحانی اندیشه خداکه درآب زدم ، بر اثر نان رفتم
منم آن شیر ختن صید ، که آهوگیرمکه چو موشان بشکار ته انبان رفتم
گوهر قیمتی گنج ازل بودم لیکره بیعزتی جنس فراوان رفتم
بودم از قدر ترنج زر پرویز ولیگوی گشتم بره سیلی چوگان رفتم
بوده ام من حلبی شیشه لعل صهباپای کوبان بکجا بر سر سندان رفتم
چون صبا رخصت کشت چمنم بود ولیچو تماشای خلایق بخیابان رفتم
رفتم اندر پی مقصود ولی همچو پلنگبسر کوه بقصد مه تابان رفتم
ذوق عریانی تجرید ندانستم حیفکز پی سندس و استبرق رضوان رفتم
آخر این با که توان گفت که در مکتب قدسدانش آموز خرد بودم و نادان رفتم
شعر ورزیدم و از معرفت آن سو ماندمجان معنی شدم و صورت بیجان رفتم
شب یلدای حیاتم بسحر گوید حیفکه در افسانه بیهوده بپایان رفتم
ز آن شکستم که بدنبال دل خویش مدامدر نشیب شکن زلف پریشان رفتم
ماتم اهل دل این بود که با شیونیانتهنیت گو بسر خاک شهیدان رفتم
راه مجنونی و فرهادیم آمد در پیشرفتم این راه ولیکن نه چو ایشان رفتم
ناخن تیشه نراندم برگ و ریشه سنگکوه غم در ته پاسوده بجولان رفتم
آشیان زغن و زاغ نچیدم بر سرسر قدم ساخته بر خار مغیلان رفتم
این همه رفتم و رفتم که شمردم عرفیبتقاضای ردیف از پی بهتان رفتم
تیغ وی گفت که در معرکه جنگش منهمه از تارک او تا سم یکران رفتم
باد طوفان سخایش بصبا گفت که منفوج در فوج شکستم چو بمیدان رفتم
آهنین پنجه تیغش باجل گفت که منموج بر موج شکستم چو بعمان رفتم
رمح وی گوید اگر جنگ وگر صلح که منبگشاد گره جبهه خاقان رفتم
طالعش صبح ولادت در دنیا زد و گفتآفتابی بکف اینک بشبستان رفتم
هر گه اندیشه خلق ویم از جای ربودچون صبا بر ورق سنبل و ریحان رفتم
این جواهر ز نثار کرمش برچیدمتا نگویند بدر یوزه عمان رفتم
دارم این قافله را سرمه ز خاک در تونبری ظن که بتاراج سپاهان رفتم
بسکه عیسی نفسان بوسه براهم دادندهرقدم برسر صد چشمه حیوان رفتم
بال اندیشه ز پرواز شکستم صد بارنبری ظن که بعرش سخن آسان رفتم
السلام ای ملک النظم برون داد ز خاکچون بآرامگه ناظم شروان رفتم
داورا دوش بدوش قدر اندر ره عمربا ثنای تو و نفرین حسودان رفتم
راه بیحد ثنای تو سپردم این راهنیست راهی که توان گفت به پایان رفتم
ره نفرین حسودان تو رفتم لیکنآن نیرزد که بگویم به چه عنوان رفتم