گنج

بحر متقارب

شمارهٔ ۱بجستند تاراج و زشتیش راشمارهٔ ۲زنی مرتن شاه را بد بلاشمارهٔ ۳ز فزیدیوس و ز دیفیریاشمارهٔ ۴دل دمخسینوس شد ناشکیبشمارهٔ ۵بود مرد آرمده در بند سختشمارهٔ ۶فکندش بیک زخم گردون ز کفتشمارهٔ ۷بسی خیم ها کرده بود او درستشمارهٔ ۸درآمد در آن خانۀ چون بهشتشمارهٔ ۹بچشم اندرون دیده از رون اوستشمارهٔ ۱۰به آسیب پای و بزانو و دستشمارهٔ ۱۱تنی چند از موج دریا برستشمارهٔ ۱۲بصد جای تخم اندر افکند سختشمارهٔ ۱۳ولیکن روانم ز تو سیر نیستشمارهٔ ۱۴چو شب رفت و بر دشت پستی گرفتشمارهٔ ۱۵مرا هرچه ملک و سپاهست و گنجشمارهٔ ۱۶بجوشید لشکر چو مور و ملخشمارهٔ ۱۷سخنور چو رای روان آوردشمارهٔ ۱۸برو جست عذرا چو شیر نژندشمارهٔ ۱۹اگر بر سر مرد زد در نبردشمارهٔ ۲۰ز بس کش بخاک اندرون گنج بودشمارهٔ ۲۱ز بس کینه جوی و دژ آهنگ بودشمارهٔ ۲۲ز دریا بخشکی برون آمدندشمارهٔ ۲۳سلیسون شه فرّخ اخترش بودشمارهٔ ۲۴چو از راستی بگذری خم بودشمارهٔ ۲۵نگاری کزو بت نمونه شودشمارهٔ ۲۶ز گرمی بر آن کوکبه بانگ زدشمارهٔ ۲۷پریچهرگان رزم را دلپسندشمارهٔ ۲۸سزد ار چه او نیز تکبر کندشمارهٔ ۲۹همه نام کینشان بپرخاش مردشمارهٔ ۳۰به فرزند باقیست کام پدرشمارهٔ ۳۱به افرنجه افراطن نامدارشمارهٔ ۳۲سخن مر سری را کند تاجدارشمارهٔ ۳۳چو میروک را بال گردد هزارشمارهٔ ۳۴که فرخ منوس آن شه دادگرشمارهٔ ۳۵دمان همچنان کشتی مارسارشمارهٔ ۳۶یکی پادشا بود در نیمروزشمارهٔ ۳۷ترا هست محشر رسول حجازشمارهٔ ۳۸فرو کوفتند آن بتان را بگزرشمارهٔ ۳۹همی از پس رنجهای درازشمارهٔ ۴۰ندید و نبیند ترا هیچکسشمارهٔ ۴۱جهاندیده‌ای نام او ذی‌فنوسشمارهٔ ۴۲حکیمی بد و نام او مخسنوسشمارهٔ ۴۳چو رفتند سوی جزیرۀ کیوسشمارهٔ ۴۴یکی شاه بدنام او بخسلوسشمارهٔ ۴۵شمید و دلش موج بر زد ز جوششمارهٔ ۴۶درشتی دل شاه و نرمی دلششمارهٔ ۴۷بیکّی جزیره که نامش بلاششمارهٔ ۴۸مکن روز بر خویشتن بر بنفششمارهٔ ۴۹چو روزی که دارد به خاور گریغشمارهٔ ۵۰فزاینده شان خوبی از چهر ولافشمارهٔ ۵۱کزو بتکده گشت هامون چو کفشمارهٔ ۵۲همه دیده پر خون و رخ پر سرشکشمارهٔ ۵۳بمردن به آب اندرون چنگلوکشمارهٔ ۵۴نشست و همی راند بر گل سرشکشمارهٔ ۵۵نیابد همی کوهکان سیم پاکشمارهٔ ۵۶به پیشش بغلتید وامق بخاکشمارهٔ ۵۷همی گفت و پیچید بر خشک خاکشمارهٔ ۵۸همانگه سپاه اندر آمد بجنگشمارهٔ ۵۹ابا ویژگان ماند وامق بجنگشمارهٔ ۶۰بتندید عذرا چو مردان جنگشمارهٔ ۶۱بیک ماه بالا گرفت آن نهالشمارهٔ ۶۲چو سر کفته شد غنچۀ سرخ گلشمارهٔ ۶۳بزرینه جام اندرون لعل ملشمارهٔ ۶۴سپه پهلوان بود با شاه جمشمارهٔ ۶۵بر آن راهداران جوینده کامشمارهٔ ۶۶یکی تیز پائی و دانوش نامشمارهٔ ۶۷هزاران بدش اندرون طاق و خمشمارهٔ ۶۸تو شیری و شیران به کردار غُرمشمارهٔ ۶۹بجوشیدش از دیدگان خون گرمشمارهٔ ۷۰بدل گفت اگر جنگجوئی کنمشمارهٔ ۷۱یکی دوستش بود توفان بنامشمارهٔ ۷۲زن بد کنش معشقولیه نامشمارهٔ ۷۳چو راهی بباید سپردن بگامشمارهٔ ۷۴پدر گفت هر مس چرائی دژمشمارهٔ ۷۵بآیین یکی شهر شامس بنامشمارهٔ ۷۶هر آنجا که پاره شد از در درونشمارهٔ ۷۷جزیره یکی بد بیونان زمینشمارهٔ ۷۸مرا در دل این بود رای و گمانشمارهٔ ۷۹کسی کرد نتوان ز زهر انگبینشمارهٔ ۸۰جهان خیره ماند ز فرهنگ اوشمارهٔ ۸۱بدیشان نبد ز آتش مهر تیوشمارهٔ ۸۲یکی مهره بازست گیتی که دیوشمارهٔ ۸۳چو آمیغ برنا شد آراستهشمارهٔ ۸۴شب از حملۀ روز گردد ستوهشمارهٔ ۸۵بفرمود تا آسنستان پگاهشمارهٔ ۸۶نشستند بر گاه ، ماه شاهشمارهٔ ۸۷گرانمایه کاری بفرّ و شکوهشمارهٔ ۸۸کف یوز پر مغز آهو برهشمارهٔ ۸۹نه از خواب و از خورد بودش مزهشمارهٔ ۹۰فلاطوس برگشت و آمد براهشمارهٔ ۹۱پدر داده بودش گه کودکیشمارهٔ ۹۲ز جوی خورا به چه کمتر بگویشمارهٔ ۹۳درو آب چشمه ، در او آب جویشمارهٔ ۹۴چنان دان که این هیکل از پهلویشمارهٔ ۹۵لب بخت پیروز را خنده ای