شمارهٔ ۸۰
دندان و عارض بتم از من ببرد هوشکاین در نوش طعمست ، آن ماه مشکپوش
جوشان شده دو زلف بت من بروی برجانم بر آتش است از آن آمده بجوش
اندر چهار چیزش دارم چهار چیزهر شب از آن ببردن دل گشته سخت کوش
اندر سمن بنفشه و اندر صدف گهراندر سهیل سنبل و اندر عقیق نوش
ای زلف او نه زلفی ، وی دو لبش نه لبرند عبیر سایی و دزد شکر فروش
زلف ار فرو کشد بمیان بر کمر کندچون دست باز دارد حلقه شود بگوش