گنج

شمارهٔ ۳۱

۷ بیت
فغان زان پریچهر عیار یارکه با منش دائم به پیکار کار
دو زلف سیاهش بماند بدانکه دو زاغ دارد بمنقار قار
دهانی چو یک نار دانه دو نیممرا هست در دل از آن نار نار
بنزد بزرگان بزرگم ولیبنزدیک آن چشم خونخوار خوار
بیاد توام نوش گردد همیبکام اندرون زهر و دشوار وار
چنان گشتم از فرقت آن نگارکه بر من ز عشقست بلغار غار
اگر طمع کردی بجان و دلمبدست و دل و جان تو بردار دار