گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح یمین الدوله محمود غزنوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: رشود۳۲ بیت
باد نورزی همی در بوستان بتگر شودتا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
باغ همچون کلبۀ بزّاز پر دیبا شودباد همچون طلبۀ عطار پر عنبر شود
سونش سیم سپید از باغ بردارد همیباز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود
روی بند هر زمینی حلّه چینی شودگوشوار هر درختی رشتۀ گوهر شود
چون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز نازگه برون آید ز میغ و که بمیغ اندر شود
دفتر نوروز بندد بوستان کردار شبتا کواکب نقطۀ اوراق آن دفتر شود
افسر سیمین فرو گیرد ز سر کوه بلندباز مینا چشم و دیبا روی و مشکین سر شود
روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریارشب چو عمر دشمنان او همی کمتر شود
خسرو مشرق یمین دولت آن شاه عجمکآفرینش بر سر دولت همی افسر شود
کافری را کو موافق شد بدل مؤمن شودمؤمنی را کو مخالف شد بدل کافر شود
زیر هر حرفی ز لفظش عالمی مضمر شدستزیر هر بیتی ز علمش عالمی مضمر شود
باد با دست ندیمش بادۀ سوری شدستچرخ با پای خطیبش پایۀ منبر شود
آب جودش بر دمد زرّین شود گیتی همهآتش خشمش بخیزد سنگ خاکستر شود
رنج لاغر با نهاد رای او فربه شودگنج فربه با گشاد دست او لاغر شود
گرچه باشد قوّت پروردگان جان خردچون بمدحش رنج بیند جان خرد پرور شود
اختر سعدست گویی طلعت میمون اوچون بنزدش راه یابد مرد نیک اختر شود
باد دیدستی که اندر خرمن کاه اوفتدهمچنان باشد که او اندر صف لشکر شود
سدّ اسکندر بعزمش ساحت صحرا شودساحت صحرا بحزمش سدّ اسکندر شود
از عطا بخشیدن و تدبیر او نشگفت اگرزرّ گیتی خاک گردد ، خاک گیتی زر شود
سیرت آزاده وارش ناظر آزاد گیستمنظر آزادگان بی سیرتش مخبر شود
نعت هر کس را همی یکسان شود اصل سخنچون به نعت او رسد اصل سخن دیگر شود
چون بیندیشم خرد مر نظم را مانی شودچون بنظم آرم زبان مر لفظ را آزر شود
نعت گویی جز بنام او ، سخن ضایع شودتخم چون بر شوره کاری ضایع و بی بر شود
آب گردد آذر ار بر حلم او یابد گذرباز آب ار بگذرد بر خشم او آذر شود
شست باید لفظ را تا نعت او گویی بدانبخت باید زّر را تا تاج را در خور شود
چون ز احکامش سخن گویی شود جوهر عرضچون ز آثارش سخن رانی عرض جوهر شود
آنکه او را جوید ار چاکر بود مهتر شودو آنکه زو بگریزد ار مهتر بود چاکر شود
خلق او بر دیو بندی دیو را مردم کنداسم او بر خار داری ، خار نیلوفر شود
مهر او بر سنگ بندی موم گردد ساعتیمدح او بر خاک خوانی چشمۀ کوثر شود
جود او گر بر بیابان اوفتد دریا شودخشم او گر بر زمین افتد زمین اخگر شود
تا فرود آید همی بر بنده از ایزد قضاتا دعای نیکمردان سوی ایزد بر شود
زندگانی بادش و پیروزی و شادی و کامتا بهفت اقلیم گیتی داد را داور شود