گنج

شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر نصر بن ناصرالدین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: انش۲۴ بیت
نگاری که بد طیلسان پرنیانشبزر از چه منسوج شد پرنیانش
نگاری که نوروز کرد از درختانچرا باز بسترد باد خزانش
خصومت کند باغ با باد ازیراکه بستد همه زیور گلستانش
نه بویست با حلّۀ مشک بیدشنه رنگست با کلۀ ارغوانش
بغارت ببرد آن جواهر که بودیپراکنده بر تختۀ بوستانش
ندانم که زر را که داد این بضاعتکه پر زعفران شد میان و کرانش
نپاید بسی تا سیاهان دریابپاشند کافور بر زعفرانش
اگر باد رز را زیان کرد شایدکه برنا کند مدح شاه جهانش
ملک نصر بن ناصرالدین که شاهینباشد جوان جز ببخت جوانش
گمان میبرد ز آنچه دشمن سگالدتو گوئی همی غیب داند گمانش
دو کوه ار بیاویزد از زه نیایدبموئی خم اندر دو خانۀ کمانش
ولی را امل خیزد از کف رادشعدو را اجل خیزد از تیر دانش
بدلها چنان در رود نیزۀ اوتو گوئی که از فکر تستی سنانش
بدان سان که بزّاز جامه نوردد نوردد زمین بارگی زیر رانش
ابا روز همبر بپوید تو گوییکه خورشید دارد گرفته عنانش
یکی تیغ دارد بنصرت ز دودهکه حاجت نیاید بچرخ و فسانش
سپهرست و بر حلق مردان مدارش ستاره ست و با مغز شیران قرانش
چو آب فسرده یکی آتشست اوکه یاقوت حل کرده باشد دخانش
بخون مخالف ملک داده آبش به عظم مخالف قضا کرده سانش
بدان سان که دعوی بمعنی بنازدبنازد ببازوی کشور ستانش
بر آن دست بر پای باشد کریمیبنای کریمی است گویی بنانش
زبان نیاز ار بوی بر گشاییبپاسخ سخاوت بود ترجمانش
اگر خلق او را کسی وصف گویدبریزد بخروار مشک از دهانش
ز خشمش بدل هر که فکرت سگالدبسوزد باندیشه جان و روانش