گنج

شمارهٔ ۲۹ - ایضاً در مدح سلطان محمود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۳۱ بیت
عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فرجامه‌ای کش ابره از مشکت وز آتش آستر
طرفه باشد مشک پیوسته به آتش ماه و سالو آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفه‌تر
چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه‌هاشکه برون نتواند آمد حلقه‌هاش از یکدگر
هرکه مشک نیک و دیبای نکو خواهد همیمعدن هر دو منم پس گو بیا وز من ببر
زانکه تا زلفین او بوئیدم و دیدم رخشمغز من تبت شده‌ست و دیدگانم شوشتر
کین و مهر ار نه یکی باشد برِ عمرش چرامن بر او بر مهربانم او به من بر کینه‌ور
مهرش اندر جسم من آمیخته شد با روانچهرش اندر چشم من آمیخته شد با بصر
گشتم از عشقش چنین ناپارسا بر خویشتنپارسا گردم به مدح شهریار دادگر
خسرو مشرق، امین ملّت و فرّخ‌نشانخسرو مشرق، یمین دولت و پیروزگر
آنکه در هر چیز دارد رسم همچون نام خویشو آنکه در هر کار دارد کام چون نام پسر
اصل نیک از فرع نیک آید نباشد بس عجبهمچنان آید پسر چون همچنین باشد پدر
خلق را مانَد که خلق از خاک باشد او ز نورعقل را مانَد که معنی زیر باشد او زبر
عقل از او شد نیکنام و علم از او شد رهنمافضل از او شد پیش‌دست و فخر از او شد مشتهر
دست‌ها زو پر درم شد، لفظ‌ها زو پر ثناچشم‌ها زو پر عیان شد، گوش‌ها زو پر خبر
ای بزرگ بی‌نهایت، ای امیر بی‌خلافای جواد بی‌ملات و ای کریم باگهر
ای به تو نیکو مروّت، ای به تو زیبا ادبای به تو پاینده شاهی، ای به تو خرّم بشر
غایت اجلال و جاهی، رایت اقبال و بختآیت شادی و مُلکی، حجّت عدل و ظفر
جز تو گر شاه است، شاهی سهل باشد در جهانیک میان‌بند است زنّار و یکی دیگر کمر
پیش مردان مُلک را نبوَد خطر لیکن مَلِکچون تو باید با خطر تا مُلک از او گیرد خطر
معدن گوهر بوَد آری صدف لیکن همیقطرهٔ باران بباید تا در او گردد گهر
همچنان خواهی که دانی کار گیتی را همیآدمی چون تو نباشد با قضا و با قدر
هر زمان شاها در آثار تو گیتی گم شودکاندر آن گیتی از این گیتی تو را بیش است اثر
دل نه زان مانَد ز مدح تو که نندیشد همیآرد اندیشه ولیکن تو نگنجی در فِکَر
تا نکاری هیچ تخمی برنیاید در جهانمدح تو تخمی است کاید چون بیندیشی به بر
پرخطر باشد ز تو بدخواه و در نعمت ولیتو چو بحری کاندر او هم نعمت است و هم خطر
از سفر کردن چنان گردی که تا گیتی بوَدنام نیک تو نباشد جاودان جز در سفر
هر شبی چندان زمین بُرّی که هر ماهی فلکهر مهی چندان فلک بینی که هر سالی قمر
برحذر باشند مردم از صروف روزگارخود صروف روزگار از توست دایم برحذر
بر سخن‌گویان دو دست تو همی بارد درمبر سخن‌جویان زبان تو همی بارد درر
تا همی گردد سپهر و تا همی پاید زمینتا همی تابد نجوم و تا همی روید شجر
پادشاهی گیر و نیکی گستر و گیتی گشاینیکنامی ورز و چاکر پرور و دشمن شکر