گنج

شمارهٔ ۲۶ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ر۵۸ بیت
مراد عالم و شاه زمین و گنج هنرقوام ملک و نظام هدی و فخر بشر
یمین دولت و دولت بدو فزوده شرف امین ملت و ملت بدو گرفته خطر
چهار چیز بود در چهار وقت نصیبخدایگان جهانرا چو کرد رای سفر
چو عزم کرد : صواب و چو رای زد : توفیقچو باز گردد : فتح و چو جنگ کرد : ظفر
مراد او ز همۀ خلق حاصل است بدو نه حکم طالع بایدش نه سپاه و حشر
بلند همت او را همه فلک تبعستبزرگ دولت او را همه جهان لشکر
بزیر سایۀ جاهش بود کفایت و فخربزیر رایت رایش بود قضا و قدر
بهاری ابر چو دستش بدیدگاه عطاهمه سخاوت خویشش نمود هزل و هدر
بخویشتن بر خندید و از حسد بگریستدلیل خنده ش رعدست و آب دیده مطر
بلشکر عدو اندر چو رای حرب کندپسر حسد برد از بیم شاه بر دختر
اگرچه مرگ ز پرّندگان ندارد جنسبرزمگاه بود تیر شاه مرگ بپر
بلند مجلس او آسمان دولت گشتخجسته دولت او اندر آسمان اختر
هنر بسیست و لیکن شمایلش اغلب عدو بسیست ولیکن فضایلش اکثر
اگر کسی بنویسد فضایلش جزویبساط هفت زمینش نه بس بود دفتر
ببحر گفتند : از جود او ترا اصلست بکوه گفتند : از حلم او تراست اثر
ز فخر جودش بنمود بحر مرواریدز فخر حلمش بنمود کوه کان گهر
جهان بفایده گیرد همی ز شاه مثالفلک بمرتبه خواهد همی ز شاه نظر
نه هر که شاعر باشد بمدح او برسدنه بر نهاد زمانه بهر سری افسر
نه هر چه نظم شود مدح شاه را شایدنه هرچه گونه سیه دارد او بود عنبر
برو براه مرادش که دولت آید پیشبکار تخم مدیحش که گوهر آرد بر
چراش عالم خوانی مخوان که عالم رانیاز و ناز عدیلست و نفع و ضر همبر
هوای او همه نازست و هیچ نیست نیازرضای او همه نفعست و هیچ نیست ضرر
رسوم او نه رسومست عالم صورستپدید جان همه خسروان درو بصور
دهان گشاده میان بسته ایستاده فلکبمدح و خدمت شاه سپه کش صفدر
دهان او را شد مشتری بجای زبانمیان او را شد جوزهر بجای کمر
ز بهر آنکه از او بد زمانه را زینتزمانه گفت مرا بگذران و خود مگذر
سخاوت و سخن و طبع ورای او گوییز خاک و آب و ز باد آمدند و از آذر
ز آذر آید نور و ز باد زاید جانز آب خیزد درّ و ز خاک زاید زر
ز تیغ او عجب آید مرا که صورت اونگارهای حریرست و رشته های درر
روان ندارد و اندر شود بتن چو روانجگر ندارد و اندر شود چو خون بجگر
ستاره نی و همه روی او ستاره صفت فلک نه و همه بالای او فلک چنبر
کمان وری که سر تیر او بهیچ صفتز جای خویش نجنبد چو راست کرد نظر
نشانه سازد سوفار تیر پیشین رابرو نشاند پیکان تیرهای دگر
خبر کنند ز شاهان و ما همی نکنیمکه تیغ شاه نماند همی بگیتی شر
بدان زمین که بدو در ز وقت آدم بازنبود جز همه کفر و نرفت جز کافر
کشید لشکر ایمان و کرد مجلس علمبساط نور بگسترد شاه حق گستر
میان موج ضلالت جز او که برد هدیمیان زمرۀ دیوان جز او که خواند زیر
سپاس و شکر خداوند را که کرد تهیجهان بقّوت معروف خسرو از منکر
اگر بکاوی آتش بود زبانه زنان زمین آن همه بتخانه تا گه محشر
مثل زنند که از گل هوا نیاید و شاهبنعل اسب هوا کرد خاک کالنجر
زرام و از درۀ رام اگر حدیث کنیهمی بماند گوش از شنیدنش مضطر
سپاه گبر بدو در چو لشکر یأجوج نهاد آن دره محکم چو سدّ اسکندر
خدایگان بگشاد آن بنصرت یزدانبراند دجله ز اوداج گبرکان کنر
بنیزه زو همه دل شد ز پشتها بیرون ز تیغ مغز همی جوش کرد بر مغفر
بجای دیدنشان در میان دیده سنانبجای فکرتشان در میان دل خنجر
چه مایه گردن گردنکشان شکسته بگرزچه مایه مغز بداندیش کوفته بتبر
هوا چو معدن نیلوفر از نمایش تیغسنان نیزه بدو در چو برگ نیلوفر
ز بسکه ریخته گردید خون در آن درهبرنگ روین روید گیاه و برگ شجر
نوشت بر در و بامش هر آنچه گفت خدافرو سترد بشمشیر آنچه کرد آزر
خدایگانا جشن خدایگانانستبخواه باده بفروز خسروی آذر
وگر نباشد باده بدیل آب حیاتز کف خویش در افکن بکام در ساغر
وگر نباشد آتش سیاست تو بسستسیاست تو ز آتش بسی فروزانتر
اگر ازو شرری درفتد بکوه بلندازو نماند جز توده های خاکستر
سیاست تو یکی آتش است عالم راچنانکه باشد در آتش از اثیر اثر
سخات آب حیاتست هر کجا بچکدبطبع زنده شود گرچه برچکد بحجر
همیشه تا بود از پیش ماه دی آذرهمیشه تا بود از پیش مهر شهریور
ملک تو باش ولایت تو بخش و ملک توگیرهنر تو ورز و بزرگی تو جوی و نوش تو خور
براستی تو گرای و بمردمی تو بسیجبدشمنان تو شتاب و بدوستان تو نگر