گنج

شمارهٔ ۱۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۳۶ بیت
نافه دارد زیر اندر گشاده بی شمارلاله دارد زیر نافه در شکسته صد هزار
خانمان از رنگ و بوی او همیشه چون بهشتروزگار از تار و پود او شکفته چون بهار
چشم زی رویش نگه کرد اندرو لاله شکفتباد تا بویش بخود برکرد مشک آورد بار
چشم من گوهر فروش و زلف او عطار شدزین کفم پر مشک ناب و زان پر از لؤلؤ کنار
بار عشقش من کشم زلفین او گشته ست کوژانده هجران مرا و جسم او شد سوکوار
ابر بارنده گر از دریا بر آید عشق اومر مرا ز آتش برآورده است ابر سیل بار
سیل بار ابر است قطره اش بیجاده گونقطره بیجاده بود چون باشد از آتش بخار
همت درگاه او عالیتر از اوج فلکگرد شادروان او کافیتر از موج بحار
تا پدید آید رسوم و سیرت میمون اومردمی را طالب آمد راستی را خواستار
علم او دارد جمال و عدل او دارد شرففخر او دارد قوام و فضل او دارد عیار
بدسکال ملک او روزی ازو اندیشه کرددیده در چشمش خسک شد سوی بر تن ذوالفقار
حاسدان و دشمنان را از نهیب و هیبتشریشه های زعفران گشته ست چون دندان مار
پاک چون دین است و عالی چون حق و شیرین چو جانراد چون بحر و قوی چون چرخ و روشن چون نهار
قدر او اندر نیامد زیر دوران فلک فضل او اندر نیامد زیر قانون شمار
گر نبودی عزم او دولت نبودی پیشروور نبودی حزم او ملکت نبودی استوار
خواسته زی ما عزیز و خوار باشد خواستنخواستن زی عزیز و خواسته گشته ست خوار
حلم او کوه است و جودش بحر و رایش آفتابقدر او گردان و حزمش سدّ و عزمش روزگار
هیچ حاصل نامد از گیتی اگر بی او بودزو پدید آمد تو گوئی طبع گیتی هر چهار
از گرانی حلم او خاک و ز پاکی طبع باداز روانی حکم او آب و ز تیزی خشم نار
نیکنام است و عجب باشد جوان نیکنامبردبار است و عجبتر پادشاه بردبار
حق نصیب و حقور است و حق شکار و حق سخنحق نشان و حق پسند و حق شناس و حق گزار
رحمت صرف است گویی صورتش در بزمگاهقدرت محض است گویی باز روز کارزار
روی جوید تیغ او از جسم سالاران نصیبدیده گیرد تیر او از جسم جبّاران شکار
زیر زخم تیغ او بگشاید از فولاد خونزیر نعل اسب او برخیزد از خارا غبار
سنگ یکسان است زیر ضربت او با حریردشت یکسان است پیش حملۀ او با حصار
زو دو چیز اندر دو چیز نامور صورت گرفتفضلش اندر اتفاق و فعلش اندر افتخار
دشمنش راهست ازو در سر دو چیز اندر دو چیزتن به زیر اضطراب و جان به زیر اضطرار
آسمان و دهر و خورشید است و دریای بموجروز بزم و روز رزم و روز چنگ و روز بار
آسمان خواسته بخش است و دهر شیر گیرآفتاب چرخ فرسای است و دریای سوار
از عوار و عیب دنیا هر کسی آگاه بودتا بیامد شاه و بیرون کرد ازو عیب و عوار
گر نبودی عادت او جود نگرفتی شرفور نبودی دولت او ملک نگرفتی قرار
ای به هر فضلی ستوده ، وی به هر فخری پدیدامر تو دارد نهاده بر سر دولت عذار
اورمزد مهر ماه آمد رسول مهرگانمانده زی ما از بزرگان اوایل یادگار
بر تو فرخ باد و کار تو به کام دوستانهر کجا باشی سپهرت خاضع و یزدانت یار
تا بسیجیده ست عالم تا نگاریده ست تنتا پسندیده ست فخر و ناپسندیده ست عار
شاه گیتی باش دائم شادکام و شادمانصدر شاهان باش دائم کامران و کامگار