گنج

بخش ۷ - تمثیل اول

۳۲ بیت
کرد روزی شمس دین در دید و حالاز «جلال الدین رومی » این سئوال
کای ز عالم جمله وصل تو مزیدچیست فرق مصطفی(ص) با، بایزید
مولوی آن جان عشاقش رهیچون نبود از قصد شمس اش آگهی
بس پریشان حال شد از این سئوالشد فقیه عصر را شوریده، حال
کای پریشان گوی ای هرزه درآیدم فروکش ژاژ از این افزون مخای
بنده را نسبت چه باشد با خدایشاه را تشبیه چبود با گدای
خود پیمبر در کجا امت کجاکی شما را رتبه بدرالدجی
ذره را نسبت کجا با آفتابخود سئوالت را جز این نبود جواب
بار دیگر گفت شمس نکته دانآن به معنی پیر و در صورت جوان
گر چنین است آن شه ملک عدم«ماعرفناک » از چه گفتی دم به دم
در مقام معرفت زان بی نشانعجز کردی از لب گوهر فشان
وان دگر گه گاه می کردی ندانیست اندر جبه ام الا، خدا
شمس گفت این را بشد در غرب غیبمولوی را شد به حیرت سر به جیب
این تعرض را بدان شخص قویخطره خوانند از جناب مولوی
سالکان اندر حق پیران راهبرده زین سان خطره ها بر حق پناه
مبتدی را نقش زا نیست کفر کیشگاهگاهی خطره ای آور به پیش
زان سبب با آن کتاب مستطابدر مقام خطره گوید در کتاب
صد هزاران بار ببریدم امیداز که از شمس این زمان باور کنید
باز چون در خلوت خاصیش یافتنور شمس از روزنش در کلبه تافت
نفس را عادت دگرگون گشته بودوسوسه کم، صدق افزون گشته بود
گفت ای داننده از روی ثوابخود سئوال خویش را می ده جواب
گفت مقصودم نبود از بایزیداینکه با فضلی کنم روی مزید
خود به نسبت این رعیت آن شهستدر کمال آن بیخبر این آگهست
احمد(ص) آن سیاح دریای الستگه به بالا می شد و گاهی به پست
هر چه افزون سر فرو کردی در آندیدی آن دریا بود بس بیکران
هر چه جستی دیدی اش نایاب نیستبیشتر زین کوش او را تاب نیست
زان سرودی در حق آن بی نشان«ماعرفناک » از لب گوهر فشان
داشت دایم سر به زیر افکندگیمی نشد خارج ز خط بندگی
جرعه یی زان ژرف دریا کان جنابغوطه می خوردی به جد با صد شتاب
می کشید اندر گلوی بایزیدرفت و اندر گوشه حیرت خزید
ای بسا مستی که آن آغاز کردساز این مطلب ز مستی ساز کرد
این مطالب را اگر دانیم راستبس فضیلت جمله زان مصطفاست