شمارهٔ ۹ - در منقبت محبوب کل و هادی سبل حضرت علی(ع)
دایم به یاد قامت آن سرو کشمریما را چو بید لرزد قلب صنوبری
الله که قامت الف آسای آن نگارمانند دال پشت مرا کرده چنبری
بهرام و تیر و کیوان در رتبه کیستندای زهره ترا مه و خورشید مشتری
جامی بده که خاطر توحیدزای منشیر آورد ز شوق به پستان مادری
طوطی فکرتم ز دراری طرازهامقدار بشکند به سخن گفتن دری
بگشاید از نشاط سر نافه مراو آفاق را بتوفد مغز از معطری
سر برزند ز گلشن تحقیق من گلیالفرع بالثریا والاصل بالثری
منگر به خاکساری و بی دست و پایی امآبی فراهم آور و بنگر شناوری
عشقم ز سدره صد ره بالا کشید و ماندعقل از روش که کردی دعوی صرصری
خفض الجناح، روح الامین گر کند رواستبا همرهی عشق من از سست شهپری
بی رهبری عشق به سرچشمه مرادکی رهبری هم ار کندت خضر، رهبری
هم آسمان نتیجه عشق است و هم زمینهم آدمی ملازم عشق است و هم پری
الله، که عمر بیش بهاتر ز ممکناتاز دست شد به هرزه درایی و خودسری
گامی به راه عشق نگشتیم رهسپارآوخ که گشت عمر گرانمایه اسپری
بالله که ننگری به جهان از سر نشاط«ای نفس اگر به دیده تحقیق بنگری »
وردانی آنکه عزت و ذلت کدام راست«درویشی اختیار کنی بر توانگری »
طاووس باغ جنتی ای از خبر تهیطوطی شاخ سدره ای ای از خرد بری
در سنگلاخ صفحه بومان چه می چریدر تنگنای عرصه زاغان چه می پری
عرشی هژبر باره گرگان چه می روی؟قدسی غزال در صف خوکان چه می چری؟
بانگ هم آشیانان از هر طرف بلندتو خوش عبور داده به سر کوچه کری
موسی ز آدمیت، محو لقای حقتو سرخوش پرستش گوساله از خری
چوگانی از ارادت اگر نبودت به دستکی مردوار گوی سعادت به در بری
بی صدق و بی خلوص به درگاه مصطفی(ص)سلمانی از کجا دهدت دست و بوذری
عارف کسی بود که کند گاه اتفاقدر آب ماهیی و در آتش سمندری
همسنگی ار نماید محنت به کوه قافیک جو به حکم او نتواند برابری
صد ره ز موج خیز حوادث به چابکیبیرون کشیده رخت بری دامن از تری
سر گر نهد به خشت ز روی بلاکشیتن گر دهد به خاک ز راه قلندری
بهتر ز قاقمش کند آن خشت، بالشیخوشتر ز سندسش کند آن خاک، بستری
در سر هوای حق و بجان شور احمدیدر تن نوای دین و به دل مهر حیدری
دارای دین که از پی بوسیدن درشصد بار بیش خورد سلیمان سکندری
قدرش به ملک امکان بس نامناسبستآن در بزرگواری و این از محقری
پیشی گرفته ذات شریفش به ممکناتوز هر جوان جوانتر تا این معمری
هرگز نداشت صیقل شمشیرش ار نبودآیینه مکدر دین این منوری
تا شخص مصطفی(ص) را شهری بود ز علماو را بود بدان شهر از مرتبت دری
من کرده ام طلا، به ولایش مس وجودای مدعی بیا و ببین کیمیاگری
مدحش نوشته می نشود تا به حشر اگراغصان کنند کلکی و اوراق دفتری
ای صادر نخست که در رتبه خلق رامشتقی است و ذات ترا هست مصدری
امروز پرده از رخ مدحت برافکنمنسبت گر این و آن ندهندم به کافری
الله اکبر از تو که هرکس ترا شناختاز دل کشید نعره الله اکبری
مقصود حق به خلق شناساندن تو بودبر هر که داد خلعت خاص پیمبری
کشتی نوح غرفه بدی گر نکردی اشعون تو بادبانی و حفظ تو لنگری
یوسف به دامن کرمت دستزد دمیکز دست رفت دامن مهر برادری
از پرتو اشارت برد و سلام توآذر به پور آزر ننمود آذری
آنجا که مهر تست به مستوجب عذابدوزخ کند بهشتی و زقوم کوثری
بس در قرار چار محالم گرفت دلیا من هوالمجاور بالساحة الغری
هرکس که این قصیده شیوا شنید گفتامروز ختم گشته به «عمان » سخنوری