گنج

موش و گربه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: انا۹۵ بیت
اگر داری تو عقل و دانش و هوشبیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانیکه در معنای آن حیران بمانی
ای خردمندِ عاقل و داناقصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظومگوش کن همچو دُرِ غلتانا
از قضای فلک یکی گربهبود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپرشیر دم و پلنگ چنگانا
از غَریوَش به وقت غُرّیدنشیر درّنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پایشیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدیاز برای شکار موشانا
در پس خم نموده بود کمینهمچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواریجست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشیدمست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنمپوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشدکه شود روبرو به میدانا
گربه این را شنید و دم نزدیچنگ و دندان زدی به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفتچون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توامعفو کن بر من این گناهانا
مست بودم اگر گُهی خوردمگُه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوینخورم من فریب و مکرانا
می‌شنیدم هرآنچه می‌گفتیآروادین قحبهٔ مسلمانا
گربه آن موش را بکشت و بخوردسوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشیدورد می‌خواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم منندرم موش را به دندانا
بهر این خون ناحق ای خلاقمن تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کردتا به‌حدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبرزود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که گربه تائب شدزاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصالدر نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشانهمه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستندهر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهرهر یکی تحفه‌های الوانا
آن یکی شیشهٔ شراب به کفوان دگر بره‌های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمشوان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دستوان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سرافشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشانبا سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادبکِای فدای رَهَت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشیکرده‌ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواندرِزْقَکُمْ فِی السَّماءِ حقّانا
من گرسنه بسی به‌سر بردمرزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگراز برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند به‌یقینروزی‌اش می‌شود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرماییدقدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش می‌رفتندتنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشانچون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفتهر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدانچنگالیک به دندان چو شیر غرانا
آن‌دو موش دگر که جان بردندزود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته‌اید ای موشانخاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدریدگربه با چنگ‌ها و دندانا
موشکان‌را از این مصیبت و غمشد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی‌گفتندای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که مامی‌رویم پای تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خویش کنیماز ستم‌های خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تختدید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیمکای تو شاهنشهی به دورانا
گربه کرده است ظلم بر ماهاای شهنشه اولوم به قربانا
سالی یک‌دانه می‌گرفت از ماحال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج می‌گیردچون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتندشاه فرمود که‌ای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کردکه شود داستان به دورانا
بعد یک‌هفته لشگری آراستسیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه‌ها و تیر و کمانهمه با سیف‌های برانا
فوج‌های پیاده از یک‌سوتیغ‌ها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شداز خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بودهوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برودنزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمتیا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیمشد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کردکه منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام برای شماعزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمتیا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که شاه گُه خوردهمن نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کردلشگر معظمی ز گربانا
گربه‌های براق شیر شکاراز صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شدداد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویرلشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاهرزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادیهر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدندکه نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیربعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کردگربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشانکه بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدندبهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوارلشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته به‌همبا کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزنداین سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشان‌راغیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانوکند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد به‌زمینکه شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یک‌طرف فراری شدشاه از یک‌جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل‌سوارمخزن و تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریبیادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصهکه شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندنمدعا فهم کن پسر جانا