گنج

شماره ۴ - در توحید و منقبت

۴۲ بیت
ای ز آفتاب صنع تو یک ذره کایناتفیض تو عقل را مدد و روح را حیات
هر ذره گشته شاهی و هر قطره شاهدیلطف تو چون به خاک سیه کرده التفات
در کاینات هر چه بدان فخر می‌کنندجز بندگی تو همه حشو است و ترّهات
با ذکر تو که مونس جان است و روح دلفارغ ز کعبه‌ایم و منزّه ز سومنات
هر چند خاکسارم و عاصیّ و پر گناهامید دارم از کرمت خلعت نجات
خرّم کسی که با تو کند آشنایی‌ایوز نور مصطفی رسدش روشنایی‌ای
ای خواجه‌ای که خسرو گردون غلام توستبر منظر دَنی فَتَدَلیّ مقام توست
تا دور روزگار بود دور دور توتا نام کاینات بود نام نام توست
چندان که عقل راه برد احترام توچندان که وهم سیر کند احتشام توست
دایم صفای چهره‌ی صبح و سواد شاماز نور روی و سایه‌ی زلف چو شام توست
زنهار از جهان، نظرِ لطف، برمدارکاین هم خرابه‌ایست که در اهتمام توست
کوس سعادت تو بر افلاک می‌زنندوز بهر تو منادی لولاک می‌زنند
خوش وقت آن که عاشق صدیق اکبرستدر راه دین موافق صدیق اکبرست
چون آفتاب روشن و چون صبح صادق استهر کو محب صادق صدیق اکبرست
در معرضی که دم ز صفا و وفا زنندآن کیست کو مطابق صدیق اکبرست
بگذار جمله در ره صدق و قبول دینبنما کسی که سابق صدیق اکبرست
انصاف آن که خاطر شوریده قاصر استاز مدحتی که لایق صدیق اکبرست
آن کس که بود تقوی و تجرید کار اوهم مونس پیمبر و هم یار غار او
چون بست بهر دین محمد میان عمردر هم شکست گردن گردنکشان عمر
بر باد رفت خرمن کفار خاکسارچون برکشید خنجر آتش‌فشان عمر
خورشید دین به اوج کمال آن زمان رسیدکانداخت سایه بر سر اسلامیان عمر
دستش به مکه گردن قیصر بزد به رومچون گشت بر ممالک دین قهرمان عمر
هم آسمان دانش و هم آفتاب عدلهمخوابه‌ی محمد آخر زمان عمر
آن کو به تیغ شرع نبی آشکار کردبنیاد دین به بازوی خود استوار کرد
خلد برین نشیمن عثمان با حیاستجنات عدن مسکن عثمان با حیاست
مه پیش خویش خرمنی از نور گرد کردتا خوشه چین خرمن عثمان با حیاست
شمعی که روشن است شبستان جان اونور درون روشن عثمان با حیاست
خصم خدا و خصم رسول است و خصم خودآن بی حیا که دشمن عثمان با حیاست
تا دامن قیامت و تا روز رستخیزدست عبید و دامن عثمان با حیاست
آن کو نخست بهر نبی سیم و زر بباختوانگه برای قوت دین جان و سر بباخت
سلطان اولیا و شه اصفیا علیستبگزیده مُحرِم حرم کبریا علیست
مشعل فروز شه‌رَه دین ذوالفقار اوستچابک سوار معرکه‌ی لافتی علیست
آن کس که علم و حلم و سخا ختم شد بر اوعم زاده‌ی محمد و شیر خدا علیست
وآن کو به آب تیغ فرو شست گرد کفراز روی دین مبارز خیبرگشا علیست
مسکین عبید خاک سگ کوی آن کس استکو از سگان خاک در مرتضی علیست
حاشا که التجا به دگر کس بود مرامهر حسین و حب حسن بس بود مرا
ای دل گشایش از در اهل صفا طلبدولت ز یُمن پیروی مصطفی طلب
ور بایدت که دیده جان را جلا دهیاز گرد خاک پای نبی توتیا طلب
در نیستی گریز و ز هستی کرانه کناوج سریر ملک بقا در فنا طلب
گنجی‌ست عافیت که به شاهان نمی‌رسدآن گنج‌نامه گر طلبی از گدا طلب
بس عاجزند خلق، به کس التجا مکنهر آرزو که می‌طلبی از خدا طلب
با خلق هر کرم که کند چون خدا کندباشد که ناگهان نظری سوی ما کند