شمارهٔ ۱۶ - در شکایت از قرض گوید
مردم به عیش و شادی و من در بلای قرضهریک به کار و باری و من مبتلای قرض
قرض خدا و قرض خلایق به گردنمآیا ادای فرض کنم یا ادای قرض
خرجم فزون ز غایت و قرضم برون ز حدفکر از برای خرج کنم یا برای قرض
از هیچ خط نتابم غیر از سجل دینوز هیچکس ننالم غیر از گوای قرض
در شهر قرض دارم واندر محله قرضدر کوچه قرض دارم واندر سرای قرض
از صبح تا به شام در اندیشه ماندهامتا خود کجا بیابم ناگه رجای قرض
مردم ز دست قرض گریزان و من به صدقخواهم پس از نماز و دعا از خدای قرض
عرضم چو آبروی گدایان به باد رفتاز بس که خواستم ز در هر گدای قرض
گر خواجه تربیت نکند نزد پادشامسکین عبید چون کند آخر دوای قرض
خواجه علاء دولت و دین آن که جز کفشهرگز کسی ندید به گیتی سزای قرض