غزل شمارهٔ ۷۵
نه بر هر خان و خاقان میبرم رشکنه بر هر میر و سلطان میبرم رشک
نه دارم چشم بر گنجور و دستورنه بر گنج فراوان میبرم رشک
نه میاندیشم از دوزخ به یک جونه بر فردوس و رضوان میبرم رشک
نه بر هر باغ و بستان مینهم دلنه بر هر قصر و ایوان میبرم رشک
ز من چرخ کهن بستد جوانیبر آن ایام و دوران میبرم رشک
چو رنج دیگرم بر پیری افزودبه حال هرکسی زان میبرم رشک
چو دردم میشود افزون در آن حالبر آن کاو میدهد جان میبرم رشک
عبید از درد مینالد شب و روزبر آن کاو یافت درمان میبرم رشک