غزل شمارهٔ ۵۵
عاشق شوریده ترک یار نتوانست کردصبر بیدل کرد و بیدلدار نتوانست کرد
جان چو با عشق آشنا شد از خرد بیگانه گشتهمدمی زین بیش با اغیار نتوانست کرد
راستی را حق به دستش بود انکارش مکنمدعی را محرم اسرار نتوانست کرد
نام سرمستان عاشق پیش مستوران نگفتهیچکس منصور را بردار نتوانست کرد
نفس کافر سالها کوشید و چندان کازمودترک معشوق و می و زنار نتوانست کرد
زاهد از محراب بیرون رفت و در میخانه جستتا قیامت روی در دیوار نتوانست کرد
التماس بوسهای کردم از او تن در ندادخاطر ما خوش بدین مقدار نتوانست کرد
دوش بر رخسار زردم دید و چندان کاب زدبخت خواب آلود را بیدار نتوانست کرد
ای عبید ار غافلی از عشق انکارش مکنهیچ عاقل عشق را انکار نتوانست کرد