قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در تعریف عمارت شاه شیخ ابواسحق
ای کاخ روحپرور و ای قصر دلگشایچون روضه دلفریبی و چون خلد جانفزای
هم شمسهٔ تو غیرت خورشید نوربخشهم برگهٔ تو خجلت جام جهان نمای
فرخنده درگه تو شهانراست سجدهگاهعالی جناب تو ملکانراست بوسه جای
در کنه وصف تو نرسد عقل دور بینبر قدر بام تو نرود وهم دور پای
زان سایهٔ همای همایون نهادهاندکز سایهٔ تو میطلبد فرخی همای
چون گلشن بهشتسرا بوستان تستشادی فزای و خرم و جانبخش و دلربای
از بلبلان مدام پر از ساز زیر و بموز مطربان همیشه پر از بانگ چنگ و نای
تا بزمگاه شاه جهان گشتهای شدستاز روی فخر کنگرههایت سپهر سای
خورشید ملک و سایهٔ یزدان جمال دینسلطان عدل گستر و شاه خجسته رای
هم مانده پیش همت او ابر بیگهرهم گشته پیش دست و دلش بحر و کان گدای