قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در ستایش شاه شیخ ابواسحاق
همیشه تا سپر مهر زرفشان باشدغلام سایهٔ چتر خدایگان باشد
جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاقکه پادشاه جهانست تا جهان باشد
سزد که سر به فلک در نیاورد ز علوکسی که بندهٔ این شاه کامران باشد
خدایگانا گردون پیر میخواهدکه در حمایت آن دولت جوان باشد
کمینه بندهای از چاکران این درگاههزار چون جم و دارا و اردوان باشد
ز بهر سائل و زایر خجسته خامهٔ توگره گشای در گنج شایگان باشد
براق سیر سمند جهان بورت راظفر ملازم و اقبال همعنان باشد
گه نبرد ز دشمن کشان به لشگرگاهکسی که پشت نماید مگر گمان باشد
به زخم گرز گران خورد کن سر اعداچنانکه عادت شاهان خردهدان باشد
چو زلف و چشم بتان هرکه فتنه انگیزدز عدل شاه پریشان و ناتوان باشد
به روز رزم ببین پهلوانی خسروکه پادشاه کم افتد که پهلوان باشد
فدای خاک در کبریات خواهد بودعبید را نه یکی گر هزار جان باشد
بقای عمر تو بادا که خوشتر از همه چیزبقای سرمد و اقبال جاودان باشد