بخش ۱۴ - صفت بهار و شرح حال خویش در زندان و خاتمه
بهار آمد به استقبال نوروزچو عید بلبل از دنبال نوروز
بهاری از لعاب حور آبشکف سرچشمهٔ کوثر سحابش
سحابی مجلس افروز نظارهزماهش برق، و ز باران ستاره
هوا چو طبع من سرمایهٔ درصبا از خود تهی در عطر گل پر
لبالب از می گل جام لالهبه دعوی باغ و صحرا هم پیاله
خراب آباد جغد و کلبهٔ مورچو چشم بلبلان از جلوه معمور
به زخم از خرمی مرهم گرفتهغم و شادی چو گل در هم شکفته
هوا در شعله از بس کارگر بودپر پروانه از گل تازه تر بود
طراوت شسته چون درد از پیالهغبار عنبر از مژگان لاله
ز بس آغشته در گلهای سیرابشکسته رنگ خورشید جهانتاب
تو پنداری ز انوار شب و روزچمن مهتاب پوشیدست در روز
چمن ساقی نظر خمخانه پردازصراحی شمع و گل پروانه پرواز
شراب و شبنم و گل هر سه همدستکزین عاشق وزان بلبل شود مست
ز جوش گل گلاب دیده در جوشتماشا با تماشایی هم آغوش
چمن عرض تجلی زار گل کردچراغ مسجد و بتخانه گل کرد
به وحدتگاه گلشن شیخ و راهبهمه یک نغمه در اثبات واجب
قفس در شهر و بلبل در قفس نهبه غیر از بیکسان در شهر کس نه
من و دل در چنین خرم بهاریطرب مهمان ز هر سو ناگواری
به زندان اجل کس زار و محبوسنواسنج ترنمهای افسوس
دریغ آباد زندان طرف با غمبه کف گلدسته از گلهای داغم
چو زندان دخمهٔ زردشت کیشانکهن سردابهٔ دیر کشیشان
مشبک سقفش از آه اسیرانچو روزنهای دام صید گیران
چو کژدم عنکبوتش دشنه در کاملعاب خون تنیده بر در و بام
مگس دروی چوزاغان جگر خواربه خون آغشته تا دل چنگ و منقار
نگهبانان چو سرهنگان دوزخیخ از آتش سرشته آتش از یخ
خنک رویان آتش خوی سرکشبه دلشان زخم چون در پنبه آتش
نشیمن آنکه گفتم همنشین اینغرامت در من و بر چرخ نفرین
اجل کرده بر آن محبوس بیدادکه زندان خانه شد همخانه جلاد
به پا زنجیر و بر سر موی ابترسیه چون نخل ماتم پای تا سر
ز بس کالودهٔ گرد و غبار استرخم چون پای مجنون خاکسار است
به رویم طفل اشک از بهر بازیبود پیوسته در گل مهره بازی
به چشم اشک گلگون پرده افکنچو عکس برگ گل در آب روشن
چمن بیدار و سرخوش بخت ایاممرا چشم تماشا خفته در دام
خرامان عالمی گلدسته در دستمن از نیلوفری زنجیر پا بست
ز چندین گل که دارد رنگ هستینصیبم گشته نیلوفر پرستی
سپهر نیلگون در سوک بختمچو نیلوفر زد اندر نیل رختم
نه زندان روزنی دارد به گلشنکز آن چشمم شود یکذره روشن
نه رحمی بی مروت باغبان راکه چون بیند به رونق بوستان را
به شکر جلوهٔ گلهای خندانکند پژمرده برگی نذر زندان
نداند راه زندان باد جاسوسکه بر چشمم نگارد کحل پا بوس
ز عطر گل نمک ریزد به داغمگلاب افشان کند چشم و دماغم
چو برتابد عنان بازگشتیز طراری به رسم سرگذشتی
زند بر گوش گل مشکین بیانمبشوراند دل بلبل زبانم
وگر گل را از از این پیغام ننگستنه با گل با قبول بخت جنگست
که آرد از من و از بخت من یادکه لعنت بر من و بر بخت من باد
چه بختست این کزو جز غم نبینمبه مرگش کاش در ماتم نشینم
کیم من وز چه آب و گل سرشتمکه چون یوسف به چشم خویش زشتم
گلم بهر گلابم می پرستندوگر خارم به آتش می فرستند
به شرع دانش و احکام بینشنیم نوعی ز جنس آفرینش
نه در هستی نمودم راست بودیعدم را از وجود ما درودی
نه مخمورم نه هشیارم نه مستمدرست آفرینش را شکستم
الهی ای ز نامت کام جان مستچو آغازم سخن مست و زبان مست
تو چون گفتم بلندی یافت پستیز من برخاست ننگ و نام هستی
چو در گنجد خم و پیمانه با همنماید رشحه ای بر بحر شبنم
کنون معذورم از گستاخ گوییکه مأمورم به این گستاخ روئی
کیم من تا به حمدت لب گشایمسرود عرض حالی می سرایم
زهی هستی ز تو ویران و معمورتو ظلمت را کنی خال رخ حور
توئی دانا پی افشای هر حالبلاغت منشی دیوان اعمال
اولوالامر هوس بنیاد دلهاولی عهد امید آباد دلها
عدم از خانه زادان وجودتوجود آفرینش کرد جودت
شکار آرزوی خامکارانبهار آبروی خاکساران
تمنایت وطنگاه غریبانتماشایت نصیب بس نصیبان
توئی در روی لیلی جامه گلگونتوئی در چشم مجنون مست و مفتون
اگر بر گل اگر بر خار پویمز شوقت زار و نالان زار مویم
چو از بختم نیاساید تمنینشینم برسر خاک تسلی
الهی گر ز نامم ننگ زایدنه سنگ از کوه و لعل از سنگ زاید
مرا زین ننگ و نام امیدواری استکه ننگ رستگاری شرمساری است
نسیمی ده گل شرمندگی رامعطر کن دماغ بندگی را
براتی ده ز دیوان نجاتمبنه مهر نبوت بر براتم
که از خاصیت آن خاتم بختکنم دوش سلیمان پایهٔ تخت
ز کام اژدها رختم به درکشز موج زمزم اندر چشم ترکش
تهمتن شیوه ای در کار من کنکه بیژن وار مردم زین تغابن
ادب شرطست و شرح غم ضرور استغرض عجز است و عجز از ناصبور است
وگرنه من که و دیوان هستیشکایت مندی و آتش پرستی
مرا عمر شکایت مختصر باداساس حاجتم زیر و زبر باد
چو حاجت مند بخشی عادت تستتو دانی حاجت من حاجت تست