بخش ۱۵ - حکایت
عنکبوتی درگوشه بام از مشقت تمام تاری چند بر یکدیگر تافته بود و دام پرشکنجی با هزاران رنج بافته خواست تا مگسی صید نماید خود به قید درآمد چندانکه سعی درآزادی کرد بر گرفتاری افزود عاقبت از دامی که نهاده بود کامی نبرد و خود بدام افتاده ناگاه بمرد.
جانوری جانوری را بدامخواست کند صید بصد اهتمام
حلقه دامش به قدم قید شدصید بکف نامده خود صید شد
باز کن آخر تو بعبرت نظربین که چه شد عاقبت جانور
قید منه تا ننهی پا به قیدصید مکن تا نشوی خویش صید