گنج

شمارهٔ ۱ - گرم رو باش

۷۱ بیت
ای دل ز بلا مکن تحاشیجان بر سر دل چرا نباشی
در آتش و آب حرص و آزیتا طالب نان و دیگ باشی
ایام لویشه کرده بوده‌ستیعنی که گرو به یک لواشی
باری به رقیب دوست گفتمریش دل ما چه می‌خراشی
معشوق تو گفت در حضورستاما تو طلب‌گر معاشی
از خلق نزاریا نهان باشگرچه به فجور و فسق باشی
آری که نه راز پادشاهانمکشوف کنند بر حواشی
نی نی سخنی بزرگ گفتییعنی که تو هم ز خواجه تاشی
دریاب که سرّ ارجعی چیستتا پس رو نقد وقت باشی
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می سوز و دانه می‌پاش
هر طایفه مانده اند موقوفدر منکر نهی و امر معروف
ای امت انبیای مرسلعمر از پی نسیه کرده مصروف
تا چند توان به جهل بودنبر رای و قیاس خویش مشعوف
پیغمبر ما چرا به معراجگشته ست به جبرئیل موصوف
یعنی ز حجاب خود برون آیتا بر تو شود رموز مکشوف
هرگز نرسی به قصر مقصدساکن به خرابه های مالوف
از غصه بر کشیده ایوانمسکن به خرابه می کند کوف
وز ننگ وجود خرقه پوشانهرسال غنم بیفگند صوف
جز پس رو امر و آمر وقتفی الجمله به کس مباش موقوف
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می‌سوز و دانه می‌پاش
تا کی بت وهم پروریدندر هاویه هوا دویدن
از بهر نخ و نسیج و کم خابر خویش چو کرم غز تنیدن
کم خا چه کنند ژاژ کم خاکرباس طلب کفن خریدن
ار مکتسب حلال بایدپیراهن آخرین بریدن
شد سیر دلم ز اهل طاماتوز موعظه گفتن و شنیدن
سرچشمه آب زندگانی ستزین چشمه ببایدت شمیدن
یک جرعه ز جام عشق و سد جمکو صبر و لیک تا چشیدن
دوش آمد و گفت ای رمیدهتا چند به غفلت آرمیدن
تعجیل کن و زپای منشینزنهار که تا به ما رسیدن
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می‌سوز و دانه می‌پاش
آن‌ها که همیشه با خدایندبی خویش روند و با خود آیند
نتوان گفتن که جمله اویندنه ظن بود آن کزو جدایند
آن قوم که بالغ اند و واصلمستغرق عین کبریای اند
و آن زمره که پس روان راهندمعراج روان در قفایند
و آن طایفه دگر که ضدندواماندگان به وهم و رایند
صُمُ بُکمُ مقلداننددر کتم عدم دگر کجایند
جون واحد مطلق اوست آخرمغرور به خویشتن چِراند
آن‌ها که سفر ز خویش کردندهم راه روندگان مایند
جایی نزیی به خود، ز خود دورتا راه به مقصدت نمایند
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می‌سوز و دانه می‌پاش
شب‌ها من و مسکرات در پیشتا روز خبر ندارم از خویش
با دوست نشسته در برابردربسته حجاب عصمت از پیش
با من به زبان حال گفتهکای هیچ ز خود چه می‌کنی پیش
هیهات همین و بس که سلطانتا کی نطری کند به درویش
من کیش تو جعبه‌ای گرفتمقربان نشوی مگر درین کیش
مغرور مشو به اهل دنیاقاصر نظرند و باطل اندیش
تو پس رو امر وقت می‌باشبیگانه منه تفاوت از خویش
گه نیش عتاب ما بود نوشگه نوش عطای ما بود نیش
مرهم مطلب برین جراحتمن خسته و جان فگار و دل ریش
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می‌سوز و دانه می‌پاش
برخور ز جوانی ای جوان مردزیرا که بر از جهان، جوان خَورد
در نفی و فنا و جسم خاکیاثبات بقا نمی‌توان کرد
از هر که سخن کنند و گویندایام دمار ازو برآورد
در تنگ فضای بیم و امیدچه سخت کش و چه نازپرورد
می آتش تیز و آدمی خاکآتش می‌سوز و خاک می‌گرد
جهال زبان کشیده در مندر مستی اگر بنالم از درد
گویند نزاریا به زاریمنال چو عندلیب بر ورد
اما نه ز گلسِتان سخن گویرو بر سر کوی دل سِتان گرد
مشکل کاری عجب نگاریمن عاشق جفت و او ز من فرد
دنیا نفسی‌ست هرکه دریافتزآن پیش که آن نفس شود سرد
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می‌سوز و دانه می‌پاش
بی یار نمی‌شود میسربی یار بود درخت بی بر
بی هم نفسی علی‌الضرورهمشنو که مرا شود میّسر
جامی و صراحیی و یاریاین هر سه همیشه در برابر
شیرین صنمی به ناخن تیزافکنده هزار شور در سر
هر دم غزلی غزال چشمیبرگفته به لفظ روح پرور
ساقی پسری گشاده جبهتکنجی و نهاده قفل بر در
خالی ز معربدان مفلسایمن ز مقلدان منکر
آراسته مجلسی چو فردوسدر آب فسرده آتشِ تر
برخاسته از کمال یاریبرداشته از میانه ساغر
در سیر و سلوک گرم رو باشخرمن می‌سوز و دانه می‌پاش