بخش ۳ - در مدح شمس الدین علی شاہ نیمروز
بعد توحید و نعت پیغمبرمدحت شاه شرق اولیتر
شهریار بلند اختر و بختنازش و افتخار افسر و تخت
آن که از همت رفیعش هستآسمان با علوّ قدرش پست
عالم از عدل شاملش آبادنو سر افگنده ملک را بنیاد
تحت امرش ممالک عالمفوق بر تخمه بنی آدم
شمس دین شاه نیمروز علىقاتل المشرکین چو شیر مَلی
آن که چون رایش انتظام کندنور از او آفتاب وام کند
وآن که گرزش به عرصه گاه نبرداز سر دشمنان برآرد گرد
وآن که کلکش چو در صریر آیدجان نو در جهان پیر آید
وآن که تیرش چو از کمان بجهدفلک از راه کهکشان بجهد
وآن که لطفش چو دستگیر شوددر مفاصل شریک سیر شود
وآن که گر بر زمانه قهر کندنوشداروش همچو زهر کند
عالَم عِلم را عَلَم باشدصاحب السیف والقلم باشد
پیش او سر نهاده بر اطلاقخسروان ممالک آفاق
لشکرش را نه حد نه اندازهقاف تا قاف از او پرآوازه
آسمانش به طوع خدمتکارآفتابش به طبع غاشیه دار
هرچه گویم به جای خود باشدلیک او ماورای حَد باشد
هرچه آن در مناقبش آیدوز درِ رای ثاقبش آید
او از آن بیش و بیشتر باشدکه در افواه بوالبشر باشد
در همه چیز از همه ممتازاز همه بی نیاز و با همه ساز
او چو مجموعه هنر باشدراه او شیوۀ دگر باشد
نتوان گفت از او و از دگریگو ببین گر ندید کژ نظری
هرچه در حد امتحان آمدوصف ذاتش ورای آن آمد
بعد از این پس رہ دعا پویمبلکه تا زنده ام دعا گویم
تاج دین شاه زادۀ عالمقرة العین خسرو اعظم
بوالمعالی محمد بن علىمیوه لطف باغ لم یزلی
باد در عز و نازپروردهشاه از او او ز شاه برخَورده
حق تعالی ز چشم زخم بدانداردش در ضمان امن و امان
عمر و اقبال باد چندانشکه نباشد پدید پایانش