بخش ۱
مکن تکیه بر دانش و عقل و رایبه دعوی منه در هنر پیش پای
مشو غرّه گر خدمتی کردهایوگر در تنم جهان خوردهای
مگو دارم از راه خدمت حقوقنیالودهام استخوان و عروق
بر آن اعتماد ای برادر که شاهبه حق ها زمن بگذراند گناه
دلیری مکن خویشتندار باشبرون از همه کار و در کار باش
یقین دان که صد عیب بر یک هنربچربد چو شه برگمارد نظر
جهانی هنر گر بر آری ز جَیبسبک تر نهد دست بر حرف عَیب
مؤثرتر آید خطا و گناهز طاعت بسی بر دل پادشاه
به دانش مشو معجب ای نیکبختکه عجب از خردمند عیبی است سخت
به دانش مکن عیب بر پادشاهبه باد تکبر مَبر آبِ جاه
اگر چند داری هنر بی قیاسچو آنجا رسی خویش ناقصشناس
اگر در سفر با تو همخانه شدچو با مستقر رفت بیگانه شد
به ناز و تکبر فزونی مجویمبر آب از اندازه بیرون ز جوی
گرانمایه تر گوهر اندر جهانبود دانش آشکار و نهان
به دانش گرت هست بر چرخ راهفزونی روا نیست بر پادشاه
چو دولت بود درنیاید مگربلی پس رو دولت آمد هنر
اگر چند دولت ز دانش نخاستکه دولت به دانش کند پشت راست
ولی شاخ دولت که برخاستستبه بار و بر دانش آراستست
چو دولت ندارد ز دانش فروغبود راست اما نماید دروغ
چو اسباب دولت مهیا شودعجب نَبْوَد ار کبر پیدا شود
خطایی بزرگ است و کاری عظیمکه از پادشا نَبْوَد امید و بیم
به عُجب ار نپیچی سر از رسم شاهبه منت کنی خدمت پادشاه
چو کاری برآید ز دستت پسندسبک برکشی سر به چرخ بلند
تن آسانی و بی غمی خو کنینکو بشنو از من نه نیکو کنی
خرد بر چنین کار دستور نیستز دیوانگی این خطا دور نیست
براندیش کاین دولت و عزّ و نازکجا یافتی خویشتن بر مساز
نه این چاه ز اقبال شَه یافتیاز آن صدر و آن پیشگه یافتی
ندانی که عِزّ زادۀ خواری استتن آسانی از عین دشواری است
برو هر چه فرمایدت پیش گیرنه دنبال آسایش خویش گیر
به جایی رسد مرد از عجب خویشکه بیگانه را فرق ننهد ز خویش
شود بر قبول نصیحت ستوهنهاد رای خود فوق رای گروه
گمانش فتد کز عقول و جهولچو او کس نداند خروج و دخول
ستوده تر است از همه رای اوصواب است فکر سخن زای او
نکوهیده تر زین مدان از خصالمکن با خداوند عُجب اتّصال
چو معجب بود شاه و محکم ستیزنداری رهی دیگر الا گریز
ازو تا میسر شود دور باشاز آتش بپرهیز و معذور باش
ولی گر ضرورت بود پایبندنگه دار خود را نکو از گزند
مشو در میان وقت تدبیر و رایگره بند بر طبع مشکل گشای
که گر صد صلاحش نمایی به خیرچه حق از تو بیند چه باطل ز غیر
میفزای اعجاب او دم مزنبه بوی نمک لقمه برهم مزن
صوابی که در ضمن آن صد خطاستدر اظهار آن گر نکوشی رواست
نماند همی گردش روزگاربه نیک و بد و خیر و شر برقرار
اگر مدت دَور گردد درازشود با سر نقطه پرگار باز
چو نیکو شد احوالت از مال و جاهمَبَر ظن که آخر نگردد تباه
چو از نعمت شاه گردی غنیطمع دار محنت ز چرخ دنی
دهد نکبتت عاقبت گوشمالبپاشد پراکنده مجموع مال
نعیمی که نامحکم است اصل اوشود عاقبت منقطع وصل او
گیا را نبینی که چون آفتاببرویانَد و برکشد از تُراب
به مهرش چنان پروراند نخستکه پنداری از باغ جنت برست
به آخر نگه کن که هم آفتابچه سانش بسوزاند از تفت و تاب
به بادش دهد تا شود خاک راهچه سرو اندرین بوستان چه گیاه
ز نزدیکْ باشان در گاه شاهبود هر کسی را دگر رسم و راه
کسانی که از فرط کبر و غروربه اندک مسافت ز دار الغرور
تجاوز نمایند از احکام شاهندارند تعظیم انعام شاه
کنند اعتراض و نهند اعتبارکه ما را به جایی رسیدست کار
که در امر و نهیش تصرف کنیمبه جای رعیت تلطف کنیم
نمایند خود را به خاص و به عامکه از ماست این مملکت را نظام
نباشد به نزدیک کار آگهانخطایی ازین صعب تر در جهان
ندانند کایشان ز فرمان شاهگرفتند در مملکت آب و جاه
وگر نه چه ایشان چه کمتر کسیفروتر نبینند ازو خود کسی
نه او پادشاه و تو هستی رهیپس انگشت بر حرف او چون نهی
چو او را نبردی به تعظیم نامترا کس چه خواند به جز ناتمام
بپرهیز ازین ورطه ای هوشیارره و رسم صاحب خرد گوش دار
ندانی که چون عیب سلطان خویشنپوشی نپوشیدهای زان خویش
هنرهای او چون نمایی به جمعنه آخر تو پروانه ای شاه شمع
چو خواهی هنر عرض بر شاه کردبه پیرامن لاف و دعوی مگرد
هنرها چنان باز باید نمودکه مقصود ازین خدمت شاه بود
چو فرمان دهد شهریار کیانببندم کمر وار جان بر میان
چو فرصت نگهداری و وقت کارغرض حاصل آید ز فرمان گزار
هنر عیب گردد چو فخر آوریکه من می کنم در هنر داوری
نه بر پادشا خشم شاید گرفتنه با وی به تندی توان کرد گفت
نه زو کینه هرگز توانی کشیدنه راه تعنُّت توانی بُرید
مده راه در مغز ماخولیامنه آتش از پهلوی بوریا
اگر کینه در سینه داری نهانچو روزت نماید به خلق جهان
زبانت گر از گفت قاصر شوددر افعال و اعمال ظاهر شود
کسی شربت زهر قاتل نخورددرونش پراکنده تأثیر کرد
ازین سو و آن سو شود چاره جوینباشد به جز مردنش هیچ روی
نکوهیده تر نیست نزد خردازین چند خصلت که می بشمرد
گرین هفت مجموع شد در یکیبتر زو مدان از بدان بیشکی
دروغ است و کین است و عجب است و غدرکه بفزاید و کم کند از تو قدر
تکاسل حریصی سخن چینی استکه سرمایۀ شرک و خودبینی است
نشاید اگر چاکر پادشاهازین هفت خود را ندارد نگاه
بکوشد که اضداد این هفت چیزفرا پیش گیرد به عقل و تمیز
وقار و تحرک کزین هر دو جنسنیارند بیرون شدن جن و انس
دو گنج است خاموشی و راستیکه حاصل شود هر چه زان خواستی
اگر خودشناسی و نیکودلیتو داری کلید در مشکلی
جهان را به ملک قناعت بدهکه یک جزوش از هفت اقلیم به
به نیکی ز بدها بباید گذشتکه بد نیک شد، نیک بد چون بگشت
نداند بد اختر که با خود کندکه بر پادشا نیت بد کند
چو خواهد که نقصان کند قدر اوبدو باز عاید شود غدر او
و بال بداندیش عاید شودسرش در سر آن مکاید شود
فزونی کسی جست بر پادشاهکه برد از مسیحا به مالک پناه
مددکار نقصان خود شد به جهلکه گیرد چنین مشکلی سخت، سهل
گر از پادشا حقّ خود یافتستفضول دِماغش مدد یافتست
که بیشی طلب می کند کم خردبه باد هوس آب خود می برد
دو شغل ای پسر تا نخواهی ز شاهوگر خواستی هر دو گردد تباه
معطل بماند هم این و هم آنوگر شاه فرمود گو الامان
محال است نزدیک صاحب خرداگر نیک در نیک و بد ننگرد
به یک کس دو بد هست برداشتندو سندان به یک دست برداشتن
نزاری بنه سر به شکر و سپاسز اِنعام شاه حقایق شناس
نهالی بدی ناشده بهره مندبپرورد، سر بر کشیدی بلند
چو مخصوص گشتی به انعام شاهبه انعام او کن به عزت نگاه
ز مردم مکن آن کرامت نهانمباهات کن زان عطا بر جهان
از آثار نعمت که پیدا کنیدل دشمن از غصه شیدا کنی
چو پنهان کنی نعمت پادشاهمزاج عنایت بگردد ز راه
به کفران نعمت تصور کنددماغش ز نخوت تهور کند
به بیالتفاتی شوی متهمدلالت کند بر غرور تو هم
لقب بی مروت نهندت کرامکه کردست بر خویش نعمت حرام
چو خود را به ظاهر بیاراستیگواه است بر باطنت راستی
چو ظاهر کنی بر خود انعام شاهزیادت شود بر تو اکرام شاه شود
وگر باز پوشی به بیچارگیبر تو در بسته یکبارگی