بخش ۱
اگر حاجتی داری از پادشاهازوجز به لطف و مدارا مخواه
نگه دار فرصت، در ان وقت گویکه باشد ملک خوشدل و تازه روی
به هر حال تخفیف ابرام کنبه رِفق اتش تند را رام کن
گرانی مکن، ترک الحاح گیرجواب انچ گوید سَبُک در پذیر
مَبَر تا توانی به صدر ازدحامخصوصا در ایام ماه صِیام
معده پر تفت و تاب تنوری بُوَد *که نتوان برو ریخت یک قطره آب
زمین چون اثیر از دم و دود و نورتو هم آتشی زن دگر در تنور
چو حاجت بر آری به درگاه شاهمکن استعانت جز از نیکخواه
شفیعی به دست آر و حاجت بگویز کنکاش دانا تجاوز مجوی
گرت منع فرماید ار التماسز رای خود اندر گذر بی مکاس
وگر آیدش عرضه کردن پسندرسی در مراد و شوی بهره مند
نباشد معاون جز از رای راستبَد و نیک در مشورت رای راست
و گر جز به دانا بری مشورتنگیرد خردمند دانشوَرَت
چو دارو نه در خورد علت خوریز مالک عجب دارم ار جان بری
کجا منفعت یابد از رنج بُردهر آنکو ز مالک مسیحی شمرد
خردمند را گر به چیزی که خواستنگردد چنان کش بود طبع راست
نیاید برو سخت و بر بی خردز مویش اگر فوت شد بگذرد
که ناقص نداند مگر رای خویشبه یک چشم بیند ز مبدای خویش
چو کردی بر آن خشم او چشم پوشبرآید ز نومیدی اندر خروش
دلیل است بینا و دانا خردز هر سو که خواهی تراره بَرَد
ز یک روی مقصود اگر در نیافتبه یک روی دیگر عنان بازتافت
چنان شاد و خرسند و خوش دل بوَدکه مقصودش از وقت حاصل بوَد
کند نامرادی به عشق اختیارز بهر مراد خداوندگار
مراد ار کند بر خِرد پایمالاز آن به که رد گشت دست سؤال
به بوک و مگر هیچ ازو در مخواهازین روی حاجت مبر پیش شاه
که گر آورد خلعتی با میاننگو ورنه چیزی نباشد زیان
بوَد پادشا را سبک داشتندماغ از تهوُّر بینباشتن
چو خو کرده باشی به رد سؤالحریصی کند بعد زا آن لامحال
نه شرمت بوَد مانه و نه حیابه خدمت درآیی به روی و ریا
روا نیست از پادشا چند جایکه در بحر حاجت زنی دست و پای
یکی در مقامی که باشد به خشماگر فوت جسمی و گر نور چشم
وگر خدمتی کرده باشی تمامبه مزدش گمان اوفتد یا به وام
وگر حاجتی کرده باشی روانگیری دگر حاجتی در هوا
درین هر سه موضع که عین خطاستز حاجت که محروم مانی رواست
چو محتاج گردی به چیزی ز شاهبه هنگام فرصت نکو کن نگاه
که باشد به طبع و نباشد ملولکه گر تُند باشد نباشد حَمول
چو دارد به رغبت نظر سوی توتبسم کند تازه در روی تو
بگو تا بیایی ز امید بَهرچو بیوقت گویی در افتی به قهر
و گر ندهدت گاه گاهی جوابفرورفته باشد به فکری صواب
جو نومید گردی ز امید خویشمگیر از تحیر رهِ جست پیش
نه هر لحظه کاری گشاید ز شاهبه رغبت جواب خوش آید ز شاه
بسی باشد اندیشههای نهانکه او داند و بس ز خلق جهان
چو خاموش باشد سر افکنده پیشدر آن لحظه مشغول باشد به خویش
در اندیشه جایی بوَد آن زمانکه آنجا ندانی یقین از گُمان
بباید چو هنگام کردی درستبه ترتیب بیرون شد کار جست
به رفق و تلطُّف اعادت نمایبه مفتاح تکرار در برگشای
زمان تا به شست افکند حلق حوتصبوری بیاموز از عنکبوت
به کنجی بوَد منتظر مستدامکه تا کَی ذُبابی درافتد به دام
تو هم صبر کن حاضر وقت باشچو هنگام کِشتن نباشد مپاش
مبر از پی حاجت هر کسیز انواع زحمت به حضرت بسی
اگر چه صلاح است و خیر و صوابحذر کن ز افراط در کلّ باب
گرانی و خواری فزاید سؤالازین هر دو پرهیز در کلّ حال
یقین دان که گر بر زبان نایدشبه دل در کراهیت افزایدش
تجاوز مکن در حدود ای پسرچنان تاز کاندر نَاُفتی به سر
چو درخواستی کاری از پادشاهزیادت ز مقدار طاعت مخواه
که آن کس به حِرمان سزاوار گشتکز اندازۀ حدِّ خود درگذشت
وگر خود نخواهی پسندیدهترقناعت ز هر چیز بگزیدهتر
تقاضا کند بر دل پادشاهقضا حقِّ خدمتگر نیکخواه
بُوَد هم کز آنچت امید است و خواستبه اَضعاف در خاطر پادشاست
وگر مستحقی و ندهد کفافمزن بر سر کوی و هنگامه لاف
نه بر تست، آن عیب بروی بوَدوگر خود همه حاتم طی بوَد
وگر نیز لازم شود خواستنضرورت بدین کار برخاستن
کفاف معیشت زیادت مجویبه حرص از پی کسب پیشی مجوی
چنین گفت با خواجه روزی غلامکه بر خود مکن حقِّ خدمت حرام
کند خدمت آنگه کفایت دهیکه نانش به قدر کفایت دهی
چو داری طمع سود و بینی زیانبوَد لقمۀ استخوان در میان
به خواری ز عزّت بریدن امیدسمومی بود حاصل از ظلّ بید
چو برداشتی حاجتی پیش شاهز مقصود خود یا ز یارانِ راه
تغیّر مکن گر نیابی جواببه نوعی که رای تو بیند صواب
کراهیت تو دل پادشاهببیند، کراهیت او مخواه
چو در وی اثر کرد اکراه توروَد شاه بر ضد دلخواه تو
وزان پس به کارت در آید خَلَلشود منفعت با مضرّت بَدَل
دل خویشتن شاد و خرسند کناعادت به رای خردمند کن
اگر بود و گر نه بگو لامحالکه دشوار و ناممکن آمد سؤال
نبودم مگر مستحقّ قبولوگر شاه بود از شواغل ملول
کسانی که در خلوتش رَه برندحدیثت به گوش شهنشه بَرَند
کَرَم آستینت گرفته به دستسپارد به دست مرادی که هست
خردمند هرگز زیان ای حکیمنکردست بر پادشاه کریم
گرت شاه خواند و گر خود رَوِیمکن ابتدا تا سخن نشنوی
چو حاضر شدی پیش دستی مکنبِهِل تا نخست او بگوید سخن
چو آغاز فرموده باشد بکوشکه تا جان و تن کرده باشی دو گوش
مشو در میان تا به قطع کلامهمه فهم کن هر چه گوید تمام
وزان پس جوابی به اندیشه گویمگردان ز سوی دگر چشم و روی
سخن جز به حاجت مگو در جوابمیامیز درهم خطا و صواب
به وجهِ غَرَض وقت عرض سخنز کس پیش خسرو سعایت مکن
به تهمت شود بر تو همواره شاهکند رَد حدیث تو یکباره شاه
تو چون جانب خویش بینی و بسنبینی دگر هیچ جانب ز کس
تو در فکر آن کز چه روی و چه راهبه رنگی امیدت برآید ز شاه
وزان سو دگر شاه در جُست و جویکه چون بر تو بندد در گفت و گوی
چو در معرض تهمت افتاد مردهَبا گشت هر کار و خدمت که کرد
اگر صد سخن گفت از آن پس صوابیکی را به واجب نیاید جواب
نخوانند جز خائن و حاسِدشهمه نقد عزّت شود کاسِدش
اگر چند باشی خردمندوارمکن عرضه بسیار بر شهریار
ز بسیار منمای جز اندکیوگر راست می خواهی از صد یکی
به فضل و به دانش مکن چیرگیکه حاسد کند حمل بر خیرگی
چو دعوی بسی کرده باشی نخستبه دعوی درون باید آمد درست
بوَد کز تو آید خطایی پدیدکز آنت بباید خجالت کشید
هنر کارفرمای و دعوی مکنکه اندک عمل بهتر از پُر سخن
مشو درهم ای یار اگر بد کنشگشاید زبان بر تو در سرزنش
چو خواهی که طیره شوی پیش شاهبه قصدت نکوهش کند عیب خواه
گر آن عیب در تست کاو باز گفتدر آن دم کن آن آشکارا نهفت
در آن کوش تا برنیایی بهمبه تندی محقَّق شود متّهم
جوابش به آهستگی باز دهکه آهستگی در چنین جای به
وگر نبود آن عیب در نَفْس توبه تهمت در افتند از نفس تو
چو زان عیبناکی که بد گوی گفتچرا بایدت کینه در دل گرفت
ز باطل مشو طیره در گفت و گویبه جز راه حق تا توانی مجوی
بلی نصرت از جانب حق بوَدجواب محقّق مصدّق بوَد
به حق گر جوابش دهی حقّ اوستدرین موضع ار هزل گویی نکوست
اگر چند باشد سخن ناگزیرمگو بر سر خوان قلیل و کثیر
که البتّه هنگام گفتار نیستدر آن حال جز خامُشی کار نیست
حلاوت مکن تلخ بر پادشاهمزن اشتها را به بیهوده راه
اگر شه کند ابتدای سخنتوهم استماعش به تعظیم کن
به پیوند بر گفتِ او گفتِ خویشچو خاموش گردد سرانداز پیش
«نزاری» درین نکته ای نیز هستخردمند را گر چه تمییز هست
مهمات را گر چه هم فرصتی استمقامات و اوقات را رخصتی است
ولیکن مرا چون مهمی فتادکه رویش به خیرست و انصاف و داد
ندارم به نزد خداوندگارنه موقوف وقت و نه هنگام بار
بکوشم که کاری برآید مگرندانم از آن فرصتی خوب تر
نگه دارم اول حقوق نعیمکه دارم به گردن ز شاه کریم
ثوابی کتم حاصل از عدل و داددل رافع قصه خشنود و شاد
روا نیست من در شراب و کباببوَد مستحق بر در اندر عذاب
حرام است بر من شراب و طعامبه گردن گرفته ز مظلوم وام
بکوشم دلی تا به دست آورموزین بحر صیدی به شست آورم
دلی صید کردن به عزّ قبولبوَد محضِ طاعت به قول رسول