بخش ۱
به گفتار و کردار اگر راستیبه یک دل دو عالم بیاراستی
بجز بوده باز از گذشته مگویو گر می توانی در آن ره مپوی
مگو نیز در حال جز آنک هستچنان گو که بر حرف ننهند دست
به آینده هرگز زبانت گرومکن ور بگردی وفا کن برو
به کردار در، لاابالی مباشبلی نه مقصر نه غالی مباش
تو مابین این دو ره پیش گیربرو پای درکش سر خویش گیر
گر از حد و اندازه در نگذریچو صادق روی ره به مقصد بری
ازین جد و جهدت نباشد گریزاگر پند خواهی ز من یاد گیر
برو یا اخی پیشه کن راستیاگر خدمت پادشا خواستی
نصیحت به هنگام کردن نکوستطریق امانت سپردن نکوست
بخشنودی از هر زبانی نیوشبه جد باش در حق گزاری بکوش
چنان حشمت ملک واجب شناسکه واجب کند بر تو هر دم سپاس
ز باران خود جز نکویی مگویز چرک حسد دامن جان بشوی
اگر این شرایط بجای آوریسر حاسدان زیر پای آوری
خردمند را راستی پیشواستخصوصا که در خدمت پادشاست
ز خائن که شد پیش شه متهموجودی نماید در اندر عدم
فرو افتد از روزن چشم شاهو گر چند مسکین بود بی گناه
چه سود ار کند در امانت جهادچو بروی نماند دگر اعتماد
چو مذکور شد در خیانت کسیسوی شاه وقعش نماند بسی
برد رنج بی فایده سال و ماهچو نبود قبولش به نزدیک شاه
بهین پبشه ای در جهان راستی استکه بی راستی عین کم کاستی است
چو در باطنش راستی جای کردنباشد به جز راستی جای مرد
اگر راست کرداری و راست گویربودی به چوگان اخلاص، گوی
کسی را که شد قول و فعلش یکیبرو نیست در راستکاری شکی
به هر حال با پادشا راست گویو گر هزل باشد ره راست جوی
که هزل ار بود راستی در سخنبهست ار دروغی که باشد حسن
چو در هزل گفتی دروغ از نخستنگیرند اگر راست گویی درست
مگو ای برادر سخن بر گزافکه گر راست گویی محال است لاف
اگرچه ممالیک و مالک رقاببرابر نباشند در هیچ باب
خداوندگار است فرمان روانممالیک مامور و بر سر دوان
ولیک از ره آفرینش بشربرابر نمایند در خیر و شر
به خود و به خلق و به طبع و سرشتکسی را در ابداع ضایع نهشت
اگر پادشاه جهان و گداستمکافات هر یک به واجب رواست
چو تو داشتی حق خدمت نگاهقضا حق خدمت کند پادشاه
به ناحق مکش دست در هر کسیکه من حق پیشینه دارم بسی
تو خدمت نکردی و از حق شناسمکافات دیدی نکو دار پاس
پس از نیکویی ها اگر بد کنیبه کردار بد چاه خود می کنی
به نیکی چو دیدی مکافات خویشبه بد هم بد آید مکافات پیش
حقوق ترا چون مکافات کردبه نیکی بساط بدی در نورد
ز تو شاه اگر چه بود حق شناسهمه عمر بر خود نگیرد سپاس
تو بر جاده خدمت خویش روکه او خود عنایت کند پیش رو
دل خویش با شاه پاکیزه دارچو پاکیزه خواهی دل شهریار
اگر اعتقاد تو پاک است و راستقدم در نه و هر چه خواهی تراست
و گر خوار گیری ره خدمتشبه خود بر، ببندی در نعمتش
چو تو راه خدمت ز تقصیر خویشنگیری به اخلاق و اشفاق پیش
به برق تغیر مبادا که شاهتر و خشک جاهت بسوزد چو کاه
برو ای برادر چو من راست باشچنانت که شاه آن چنان خواست باش
به از نیک نامی درختی نخاستوزین شاخ نیکوترین بر، وفاست
سه نوع است در باغ دانش وفاکه آن هر سه باشد در اهل صفا
یکی آنکه در وعده و در ضماننیابد خلاف از تو در هر زمان
دویم چون ملک شد به تو نیک بینبکوشی که آن ظن بباشد یقین
سدیگر حق نعمت پادشاهبه هر وقت و هر حال داری نگاه
بدین هر سه خصلت شوی نیکنامملک از تو خشنود باشد مدام
تواضع پسند و تذلل رواستخصوصا که در محضر پادشاست
به عزت گرفتن ره بندگیبه بیچارگی و سرافکندگی
ولیکن چو زین جایگه بگذرینشاید تواضع که از حد بری
چنان کن تواضع که اهل فسوستصور نبندند بر چاپلوس
فریب و تملق مبر پیش شاهکه نفرت کند در دلش جایگاه
نگهدار اندازه بندگیزبان آوری و سرافکندگی
به اندازه باید که خدمت کنینه چندان که مردم به تهمت کنی
خیانت که با پادشا کرده انداز انواع در دفتر آورده اند
ولیکن خیانت بتر زان مخواهاز آن کو کشد دست در ملک شاه
که کمتر خیانت بر خرده بینبزرگ است در معرض ملک و دین
خیانت روا نیست با پادشاهکه خورشید ملک است و ظل اله
زبد پاک کن باطن و ظاهرتچو کردی نخوانند جز طاهرت
میندیش کاندیشه نیک و بدکه من می کنم کس بر آن نگذرد
پدید است نیکی ز پیشانی اتبدی از همه عضو انسانی ات
کسی کو به اصل و به گوهر نکوستره پادشا را سزاوار اوست
که اصل است سرمایه هر هنربود بی خطر آهن بی گهر
ستور آخر از تخم نیکو خرندکه از آدمی هم فراوان خرند
چو از اسب و خر می گزینی اصیلزمردم گزین کن شریف و جمیل
اصیل از خیانت مبرا بودشکیبا به سرا و ضرا بود
نه بدنفسی و بی وفایی کندنه بی شرمی و ژاژخایی کند
بداند حدود ره و جای خویشبرون ننهد از راستی پای خویش
زکفران نعمت کند اجتنابگرش کرد باید غذا از تراب
ز ناخوب باز آردش اصل پاکچو در اصل خوب آمدش آب و خاک
بدین هر سه خصلت شوی نیکنامملک از تو خشنود باشد مدام
تواضع پسند و تذلّل رواستخصوصاً که در محضر پادشاست
به عزّت گرفتن رهِ بندگیبه بیچارگی و سرافکندگی
ولیکن چو زین جایگه بگذرینشاید تواضع که از حدّ بری
چنان کن تواضع که اهل فسوستصوّر نبندند بر چاپلوس
فریب و تملّق مَبَر پیش شاهکه نفرت کند در دلش جایگاه
نگهدار اندازهء بندگیزبانآوری و سرافکندگی
به اندازه باید که خدمت کنینه چندان که مردم به تهمت کنی
خیانت که با پادشا کردهاندز انواع در دفتر آوردهاند
ولیکن خیانت بَتَر زان مخواهاز آن کو کَشَد دست در مُلک شاه
که کمتر خیانت برِ خرده بینبزرگ است در معرض ملک و دین
خیانت روا نیست با پادشاهکه خورشید مُلک است و ظلّ اله
زِ بد پاک کن باطن و ظاهرتچوکردی نخوانند جز طاهرت
میندیش کاندیشه نیک و بدکه من میکنم کس بر آن نگذرد
پدید است نیکی ز پیشانیاتبَدی از همه عضو انسانیات
کسی کو به اصل و به گوهر نکوستره پادشا را سزاوار اوست
که اصل است سرمایه هر هنربود بیخطر آهن بیگوهر
ستور آخر از تخم نیکو خرندکه از آدمی هم فراوان خرند
چو از اسب و خر میگزینی اصیلز مردم گزین کن شریف و جمیل
اصیل از خیانت مُبرّا بُوَدشکیبا به سَرّا وَ ضرّا بُوَد
نه بد نفسی و بیوفایی کندنه بیشرمی و ژاژخایی کند
بداند حدود رَه و جای خویشبرون ننهد از راستی پای خویش
ز کفران نعمت کند اجتنابگرش کرد باید غذا از تُراب
ز ناخوب باز آردش اصل پاکچو در اصل خوب آمدش آب و خاک
نکو نیّتی مایه مردمی استپسندیدهتر خلقت آدمی است
خنک نَفْس خدمتگر پادشاهکه باشد نکو نیّت و نیکخواه
چو بر حکم نیّت عزیمت کنیسپاه عَدو را هزیمت کنی
بد و نیک هرچ آدمیزاد خواستهم از نیّت خیر گشتست راست
به غفلت نرفتست هر کار پیشمجاهد مصمّم کند عزم خویش
چو بی دل کنی در مصالح شروعاز آن کرد باید به خصلت رجوع
کسانی که خدمت کنند اختیاربه پیکار بر خود نگیرند کار
چو مردان به کاری کنند ابتدابه تصدیق نیّت کنند اقتدا
بِجِد باش در راه خدمتگریتکاسُل ز یکسو نهی بگذری
طمع بگسل از وایه خویشتنهمین ساز سرمایه خویشتن
به تقدیر ایزد شود کارهاتو خود آزمون کردهای بارها
بکوش، ار شود کار مشکور باشو گرنه به تقدیر معذور باش
به هر چیز همّت چنان بر گمارکه برنارد از روزگارت دمار
نه چیزی طلب کز طلب کردنتبلایی کند پای در گردنت
چو در بستن همّت از حد گذشتدو دیوانگی لازم حال گشت
اگر یافت مقصود عینِ بلاستوگرنه به حسرت شدن مبتلاست
مزن جز به نیکویی یار فالکه از نیک و از بد برون نیست حال
چو نیکو زدی فال بر گشت بدو گر بَد زدی از که نالی ز خود
سخن های اصحاب دولتسرایز اخبار و آثار ایشان درآی
ز نصرت سخن گوی و فتح و ظفرز تخت و سریر و کلاه و کمر
ز عدل و ز انصاف و داد و دهشز ناز و نعیم و ز راه و روش
ز ازداد اینها مگو پیش شاهکه بر خاطرش یابد اکراه راه
نزاری به خدمت بسی دم زدیبد و نیک هرگونه در هم زدی
نگشتی ز آسایش و رنج سیرگهی بَد دلت یافتم گه دلیر
سر بندگی پیش و دست رضازده در گریبان حکم قضا
کمر بر میان بسته در بند عشقبریده دل از غیر پیوند عشق
به بوی محبّت جگر سوختهتر و خشک بر همدگر سوخته
ز خویش وز بیگانه در عشق دوستبریدن دل و برشکستن نکوست
ز خود نیست بی خویشتن بی خبرگرانبار و همچون شتر ره سپر
گهی مست بودی گهی هوشیارگهی سرخ روی و گهی شرمسار
نه موقوف جاه و نه مشغول مالبر آوازه عشق آورده حال
چو دیدند کز خلق بیگانه ایبر آن بود هر کس که دیوانه ای
زبان در کشیدند و فتوی نوشتکه با خاکْ خونش بباید سرشت
نبودند آگه ز اسرار توبه خون سعی کردند در کار تو
ولیکن ز تو بی خبر بوده اندهمه بی عزا نوحه گر بوده اند
مرا نیست مقصود جز دوست، دوستبه مَردش مدان کش نه مقصود اوست
به ایزد که جز حق نبودم غرضدل خسته از عشق و تن بی مرض
بدین دَردها بسته مردی بودکه هر ساعتش تازه دَردی بود
تَوانی نشستن به صبر و وقارگرت نیست دردی چو من بی قرار
اگر چند همسایه باشد نژندز فریاد همسایه دردمند
ولیکن ز افسرده تا تافتهتفاوت نهد تجربت یافته
ندارد خبر خوشدل از غم زدهنباشد مُعاهِر چو ماتم زده
کسی را بُوَد سوز برق مَنَشکه در جانش افتد نه در دامنش