گنج

بخش ۳ - حکایت

۵۷ بیت
عزیزی که با فقر پیوند داشتیکی خوب شایسته فرزند داشت
در آن بد که عزم معالی کنددل از مهر فرزند خالی کند
مگر از سر کوچه ای می گذشتسگی خیره با وی هماویز گشت
قضا را پدر ناگه آنجا رسیدپسر را درافتاده با سگ بدید
باستاد و نظّاره می کرد پیریکی گفت فرزند را دست گیر
چرا خیره از دور استاده ایپسر را به چنگال سگ داده ای
بدو گفت مسکین پدر کای عزیزندارم برو حکم در هیچ چیز
منش از سر پنجه بنهاده امبه پروردگار جهان داده ام
چو پیوند جان است مسکین پدرندارد ز فرزند صلبی گذر
ز قولی که با حق به حق کرده امنیارم گذشتن چو بسپرده ام
ندارم از و بر گذشت احتمالنه سگ را ازو باز کردن محال
میان دو مشکل فرومانده امسرآسیمه حکم او مانده ام
همین است چون باز جویند رازکه تا خود که در امتحان داشت کاز
الا ای پسر تا توانی بکوشبه تکلیف کن زندگانی بکوش
نباشد خرد سخره حرص و آزبه نان‌پاره و کهنه خلقان بساز
مکن خدمت پادشا اختیارمحیط است و گرداب هم برکنار
گر آسایشت باید از بخت خویشدرین بحر قاهر مبر رخت خویش
که من خویشتن را درانداختموگر نیم جان بود درباختم
ز الطاف شه هیچ باقی نبودولای نزاری نفاقی نبود
ولیکن در اختر وبال آمدمکه در عین عین‌الکمال آمدم
نزد بنده جز بر محبّت نفسز مردان محبّت بماندست و بس
غرض چیست ما را ازین گفت و گوینزاری بزن چون درافتاد گوی
نه تهدید وعظ و نه تمهید بندکه این صید بیرون شدست از کمند
که داند که بر سر چه تقدیرهاستکه تقدیر بیرون ز تدبیرهاست
ولیکن مراد از مثل این بس استکه توفیق نه همره هر کس است
سخندان همین بس که در واقعاتکند تجربت در حیات و ممات
چو بیند کزو پیش بودست جورخوشی درکشد چون روان گشت دور
الا حاضر حضرت پادشاهچو از تجربت می کنی انتباه
نگه کن بدین فصل های رفیعخوش و تازه و تر چو فصل ربیع
گلستانی از حکمت آراستهبه تعلیم و تنبیه پیراسته
گل و خار در وی بشیر و نذیربرومند ازو پادشاه و وزیر
نسیم ریاحینش روح دماغگهر در سوادش چو در شب چراغ
درون سیاهیش سحر مبینچو آب روان است زیرزمین
معانی بکرش نهان از عوامچو شمشیر پر گوهر اندر نیام
برآورده بر پای دل منظریوزو کرده در روضه جان دری
رواقش پر از ماهرویان بکرخموشان ناطق نه ذکر و نه فکر
دری دیگرش کرده در باغ بختکه بارش همه جان بود بر درخت
درختی که دیدست کآورده باربه هر شعبه بر گوهری شاهوار؟
برش میوه جان اهل دل استدرختی که بیرون ز آب و گل است
به اقبال شاه جهان‌بان علیکه دین را پناه است و حق را ولی
بپرداختم یادگاری چنینبه یاران خود دستیاری چنین
بماندم که چون من نمانم به جایبود رهنمونشان به هر دو سرای
اولوالامر را در سرای نخستکه شد حقّ و باطل ازین سر درست
خردمند باید که فرمان بردکه تا از سرای دویم برخورد
ز دنیا و عقبی به حق برخوردکسی کو ز فرمان او نگذرد
که دنیا و دین راست پشت و پناهخصوصا به تعلیم این پادشاه
به مردان او اقتدا کن درستکه تا ره به پایان بری از نخست
نزاری چو کردی ز آغاز کارتتبّع به حکم خداوندگار
نهادی اساس این ادب نامه راطرازی دگر دادی این جامه را
به یاران نمودی طریق صواببه اقبال این شاه مالک رقاب
تر و تازه پیوسته آب و گلشبه نور یقین باد روشن دلش
که بختش قرین باد و اقبال یاردعاگوی بر دولت شهریار
جنابش مآب جماهیر خلقفزون مدتش از مقادیر خلق
ز مردان به همّت مدد یافتهبه دنیا و دین کام خود یافته
به رغم عدو و به کام ولیّبه حقّ محمّد به حقّ علی
ز آغاز بردم به پایان کتابنکردم مطوّل سخن بی حساب
سر سال خا صادها شد تمامز هجرت به توفیق حق والسّلام