گنج

بخش ۵۵ - داستان جمشید با خاصگی محرم

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۴۹ بیت
خاصگی‌یی محرم جمشید بودخاص‌تر از ماه به خورشید بود
کار جوان‌مرد بدان درکشیدکز همه عالم ملکش برکشید
چون به وثوق از دگران گوی بردشاه خزینه به درونش سپرد
با همه نزدیکی‌ِ شاه آن جواندورتری جُست چو تیر از کمان
راز ملک جان جوانمرد سفتبا کسی آن راز نیارست گفت
پیرزنی ره به جوانمرد یافتلالهٔ او چون گل خود زرد یافت
گفت که «‌سرو از چه خزان کرده‌ای‌؟که‌آب ز جوی ملکان خورده‌ای
زرد چرایی‌؟ نه جفا می‌کشیتنگدلی چیست‌ درین دلخوشی‌‌؟
بر تو جوان گونهٔ پیری چراست‌؟لالهٔ خودرویِ تو خیری چراست‌؟
شاه جهان را چو تویی راز‌دانرخ بگشا چون دل شاه جهان
سرخ شود روی رعیت ز شاهخاصه رخ خاصگیان سپاه‌»
گفت جوان «‌رای تو زین غافل استبی‌خبری زان‌چه مرا در دل است
صبر مرا هم‌نفس درد کردروی مرا صبر چنین زرد کرد
شاه نهاده‌ست به مقدار خویشدر دل من گوهر اسرار خویش
هست بزرگ آنچه درین دل نهادراز بزرگان نتوانم گشاد
در سخنش دل نه چنان بسته‌امکز سر کم کار زبان بسته‌ام
زان نکنم با تو سر خنده بازتا به زبان بر نپرد مرغ راز
گر ز دل این راز نه بیرون شوددل نهم آن‌را که دلم خون شود
ور بکنم راز شهان آشکاربخت خورد بر سر من زینهار‌»
پیرزنش گفت مبر نام کسهمدم خود هم‌ دم خود دان و بس
هیچ کسی محرم این دم مدانسایهٔ خود محرم خود هم مدان
زرد بِه این چهرهٔ دینار‌گونزانکه شود سرخ به غرقاب خون
می‌شنوم من که شبی چند بارپیش زبان گوید سر زینهار
سر طلبی تیغ‌زبانی مکنروز نه‌ای راز فشانی مکن
مرد فرو‌‌بسته‌زبان خوش بودآن سگ دیوانه زبان‌کش بود
مصلحت توست زبان زیر کامتیغ پسندیده بود در نیام
راحت این پند به جان‌ها دَرَستکه‌آفت سرها به زبان‌ها دَرَست
دار درین تشت زبان را نگاهتا سرت از تشت نگوید که آه
لب مگشای ارچه درو نوش‌هاستکز پس دیوار بسی گوش‌هاست
تا چو بنفشه نفست نشنوندهم به زبان تو سرت ندروند
بد مشنو وقت گران‌گوشی استزشت مگو نوبت خاموشی است
چند نویسی‌؟ قلم آهسته‌داربر تو نویسند زبان بسته دار
آب‌صفت هر چه شنیدی بشویآینه‌سان آنچه ببینی مگوی
آنچه ببینند غیوران به شبباز نگویند به روز ای عجب
لاجرم این گنبد انجم‌فروزآنچه به شب دید نگوید به روز
گر تو درین پرده ادب دیده‌ایباز مگوی آنچه به شب دیده‌ای
شب که نهان‌خانهٔ گنجینه‌هاستدر دل او گنج بسی سینه‌هاست
برق‌روانی که درون پرورندآنچه ببینند بر او بگذرند
هرکه سر از عرش برون می‌بردگوی ز میدان درون می‌برد
چشم و زبانی که برون دوستنداز سر مویند و ز تن پوستند
عشق که در پرده کرامات شدچون به‌در آمد به خرابات شد
این گره از رشتهٔ دین کرده‌اندپنبهٔ حلاج بدین کرده‌اند
غنچه که جان پردهٔ این راز کردچشمهٔ خون شد چو دهن باز کرد
کی دهن این مرتبه حاصل کند‌؟قصهٔ دل هم دهن دل کند
این خورش از کاسهٔ دل خوش بوَدچون به دهان آوری آتش بود
اینت فصاحت که زبان بستگی استاینت شتابی که در آهستگی است
روشنی دل خبر آن را دهدکه‌او دهن خود دگران را دهد
آن لغت دل که بیان دلستترجمتش هم به زبان دلست
گر دل خرسند نظامی تراستملک قناعت به تمامی تراست