گنج

بخش ۴۷ - داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۷ بیت
پادشهی بود رعیت‌شکنوز سر حُجت شده حَجاج‌فن
هرچه به تاریک شب از صبح زادبر در او درج شدی بامداد
رفت یکی پیش ملِک صبحگاهراز گشاینده‌تر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازی‌ییوز سحر آموخته غمازی‌یی
گفت « فلان پیر تو را در نهفتخیره‌کُش و ظالم و خونریز گفت‌»
شد ملک از گفتن او خشمناکگفت « هم اکنون کنم او را هلاک »
نَطع بگسترد و بر او ریگ ریختدیو ز دیوانگی‌اش می‌گریخت
شد بِه بَر پیر جوانی چو بادگفت « ملک بر تو جنایت نهاد
پیشتر از خواندن آن دیو رایخیز و بشو تاش بیاری بجای‌‌»
پیر وضو کرد و کفن برگرفتپیش ملک رفت و سخن درگرفت
دست به هم سود شه تیز‌رایوز سر کین دید سوی پشت پای
گفت «شنیدم که سخن رانده‌ایکینه‌کِش و خیره‌کُشم خوانده‌ای
آگهی از مُلکِ سلیمانی‌امدیو ستمکاره چرا خوانی‌ام‌‌‌؟
پیر بدو گفت «‌‌‌نه من خفته‌امزانچه تو گفتی بَتَرَت گفته‌ام
پیر و جوان بر خطر از کار توشهر و ده آزرده ز پیکار تو
من که چنین عیب‌شمار توامدر بد و نیک آینه‌دار توام
آینه چون نقش تو بنمود راستخود شکن آیینه شکستن خطاست
راستی‌ام بین و به من دار هشگر نه چنین است به دارَم بکُش‌‌»
پیر چو بر راستی اقرار کردراستی‌اش در دل شه کار کرد
چون ملک از راستی‌اش پیش دیدراستی او کژی خویش دید
گفت « حَنوط و کفنش برکشیدغالیه و خلعتِ ما درکشید »
از سر بی‌دادگری گشت بازدادگری گشت رعیت نواز
راستی خویش نهان کس نکرددر سخن راست زیان کس نکرد
راستی آور که شوی رستگارراستی از تو ظفر از کردگار
گر سخن راست بود جمله دُرتلخ بود تلخ که الحقُ مُر
چون به‌سخن راستی آری به‌جایناصر گفتار تو باشد خدای
طبع نظامی و دلش راستندکارش ازین راستی آراستند