گنج

بخش ۵ - در مدح شروانشاه اخستان بن منوچهر

سر خیل سپاه تاجدار‌انسر جملهٔ جمله شهریار‌ان
خاقان جهان ملک معظممطلق ملک الملوک عالم
دارندهٔ تخت پادشاهیدارای سپیدی و سیاهی
صاحب جهت جلال و تمکینیعنی که جلال دولت و دین
تاج ملکان ابوالمظفرزیبندهٔ ملک هفت کشور
شروان‌شه آفتاب سایهکیخسرو کیقباد پایه
شاه سخن اخستان که نامشمهری است که مهر شد غلامش
سلطان به ترک چتر گفتهپیدا نه خلیفهٔ نهفته
بهرام نژاد و مشتری چهردر صدف ملک منوچهر
زین طایفه تا به دور اولشاهی‌ش به نسل در مسلسل
نطفه‌اش که رسیده گاه بر گاهتا آدم هست شاه بر شاه
در ملک جهان که باد تا دیرکوته قلم و دراز شمشیر
اورنگ نشین ملک بی‌نقلفرمانده بی‌نقیصه چون عقل
گردن‌کش هفت چرخ گردانمحراب دعای هفت مردان
رزاق نه‌، که‌آسمان ارزاقسردار و سریر‌دار آفاق
فیاضهٔ چشمهٔ معانیدانای رموز آسمانی
اسرار دوازده علومشنرم است چنانکه مهر مومش
این هفت قواره شش انگشتیک دیده چهار دست و نه پشت
تا بر نکشد ز چنبر‌ش سرمانده است چو حلقه سر به چنبر
دریا‌ی خوشاب نام داردزو آب حیات وام دارد
کان از کف او خراب گشتهبحر از کرمش سراب گشته
زین سو ظفر‌ش جهان ستاندزان سو کرمش جهان فشاند
گیرد به بلارک روانهبخشد به جناح تازیانه
کوثر چکد از مشام بختشدوزخ جهد از دماغ لختش
خورشید ممالک جهان استشایستهٔ بزم و رزم از آن است
مریخ به تیغ و زهره با جامبر راست و چپش گرفته آرام
زهره دهدش به جام یاریمریخ کند سلیح داری
از تیغش کوه لعل خیزدوز جام چو کوه لعل ریزد
چون بنگری آن دو لعل خون‌خوارخونی و میی است لعل کردار
لطفش به گه صبوح ساقیلطفی است چنانکه باد باقی
زخمش که عدو بدوست مقهورزخمی است که چشم‌زخم ازو دور
در لطف چو باد صبح تازدهرجا که رسد جگر نوازد
در زخم چو صاعقه است قتالبر هر که فتاد سوخت در حال
لطف از دم صبح جان فشان‌ترزخم از شب هجر جان‌ستان‌تر
چون سنجق شاهی‌اش بجنبدپولادین صخره را بسنبد
چون طرهٔ پرچمش بلرزدغوغای زمین جوی نیرزد
در گردش روزگار دیر استکه‌آتش زبر است و آب زیر است
تا او شده شهسوار ابرشبگذشت محیط آب از آتش
قیصر به درش جنیبه داریفغفور گدای کیست باری
خورشید بدان گشاده‌رویییک عطسهٔ بزم اوست گویی
وان بدر که نام او منیر استدر غاشیه داری‌اش حقیر است
گویند که بود تیر آرشچون نیزه عادیان سنان‌کش
با تیر و کمان آن جهانگیردر مجری ناوک افتد آن تیر
گویند که داشت شخص پرویزشکلی و شمایلی دلاویز
با گرد رکابش ار ستیزدپرویز به قایمی بریزد
بر هر که رسید تیغ تیز‌شبربست اجل ره گریز‌ش
بر هر زرهی که نیزه راندهیک حلقه در آن زره نمانده
زوبینش به زخم نیم خوردهشخص دو جهان دو نیم کرده
در مهر چو آفتاب ظاهردر کینه چو روزگار قاهر
چون صبح به مهر بی‌نظیر استچون مهر به کینه شیرگیر است
بربست به نام خود به شش حرفگرد کمر زمانه شش طرف
از شش زدن حروف نامشبر نرد شده ندب تمامش
گر دشمن او چو پشه جوشدبا صرصر قهر او نکوشد
چون موکب آفتاب خیزدسایه به طلایه خود گریزد
آنجا که سمند او زند سمشیر از نمط زمین شود گم
تیرش چو برات مرگ راندکس نامهٔ زندگی نخواند
چون خنجر جزع گون برآردلعل از دل سنگ خون برآرد
چون تیغ دو رویه برگشایدده ده سر دشمنان رباید
بر دشمن اگر فراسیاب استتنها زدنش چو آفتاب است
لشگر گره کمر نبستهکو باشد خصم را شکسته
چون لشگر او بدو رسیدهاز لشگر خصم کس ندیده
صد رستمش ارچه در رکاب استلشکر شکنیش ازین حساب است
چون بزم نهد به شهریار‌یپیدا شود ابر نو بهاری
چندان که وجوه ساز بیندبخشد نه چنانکه باز بیند
چندان که به روزی او کند خرجدوران نکند به سال‌ها درج
بخشیدن گوهر‌ش به کیل استتحریر غلام خیل خیل است
زان جام که جم به خود نبخشیدروزی نبود که صد نبخشید
سفتی جسد جهان نداردکز خلعت او نشان ندارد
با جودش مشک قیر باشدچینی نه که چین حقیر باشد
گیرد به جریده‌ای حصاریبخشد به قصیده‌ای دیاری
آن فیض که ریزد او به یک جوشدریا‌ش نیاورد در آغوش
زر با دل او که بس فراخ استگویی نه زر است سنگلاخ است
گر هر شه را خزینه خیزدشاه اوست کز او خزینه ریزد
با پشه‌ای آن چنان کند جودکه‌افزون کندش ز پیل محمود
در سایهٔ تخت پیل سایشپیلان نکشند پیل پایش
دریای فرات شد ولیکندریای روان فرات ساکن
آن روز که روز بار باشدنوروز بزرگوار باشد
نادیده بگویم از جد و بختکاو چون بود از شکوه بر تخت
چون بدر که سر برآرد از کوهصف بسته ستاره گردش انبوه
یا چشمهٔ آفتاب روشنکاید به نظاره گاه گلشن
یا پرتو رحمت الهیکاید به نزول صبحگاهی
هر چشم که بیند آنچنان نورچشم بد خلق ازو شود دور
یارب تو مرا که‌اویس ناممدر عشق محمدی تمامم
زان شه که محمدی جمال استروزیم کن آنچه در خیال است