بخش ۴۲ - آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون
دانای سخن چنین کند یادکز جملهٔ منعمان بغداد
عاشق پسری بد آشنا روییک موی نگشته از یکی موی
هم سیل بلا بدو رسیدههم سیلی عاشقی چشیده
دردیکش عشق و درد پیمایاندوه نشین و رنج فرسای
گیتیش سلام نام کردهو اقبال بدو سلام کرده
در عالم عشق گشته چالاکدر خواندن شعرها هوسناک
چون از سر قصههای دُر پاششد قصهٔ قیس در جهان فاش
در هر طرفی ز طبع پاکشخواندند نسیب دردناکش
هر غم زدهای که شعر او خواندآن ناقه که داشت سوی او راند
چون شهر به شهر تا به بغدادآوازهٔ عشق او در افتاد
از سحر حلال او ظریفانکردند سماع با حریفان
افتاد سلام را کزان خاکآید به سلام آن هوسناک
بربست بنه به ناقهای چستبگشاد زمام ناقه را سست
در جستن آن غریب دلتنگدر بادیه راند چند فرسنگ
پرسید نشان و یافتش جایافتاده برهنه فرق تا پای
پیرامنش از وحوش جوقیحلقه شده بر مثال طوقی
او کرده ز راه شوق و زاریزان حلقه حساب طوق داری
چون دید که آید از ره دورنزدیک وی آن جوان منظور
زد بانگ بر آن سباع هایلتا تیغ کنند در حمایل
چون یافت سلام ازو قیامیدادش ز میان جان سلامی
مجنون ز خوش آمد سلامشبنمود تقربی تمامش
کردش به جواب خود گرامیپرسیدش کز کجا خرامی؟
گفت ای غرض مرا نشانهوآوارگی مرا بهانه
آیم بر تو ز شهر بغدادتا از رخ فرخت شوم شاد
غربت ز برای تو گزیدمکابیات غریب تو شنیدم
چون کرد مرا خدای روزیروی تو بدین جهان فروزی
زین پس من و خاک بوس پایتگردن نکشم ز حکم و رایت
دم بی نفس تو بر نیارمدر خدمت تو نفس شمارم
هر شعر که افکنی تو بنیادگیرم منش از میان جان یاد
چندان سخن تو یاد گیرمکاموده شود بدو ضمیرم
گستاخ ترم به خود رها کنبا خاطر خویشم آشنا کن
میده ز نشید خود سماعمپندار یکی از این سباعم
بنده شدن چو من جوانیدانم که نداردت زیانی
من نیز به سنگ عشق سودمعاشق شده خواری آزمودم
مجنون چو هلال در رخ اوزد خنده و داد پاسخ او
کای خواجهٔ خوب ناز پروردره پر خطر است باز پس گرد
نه مرد منی اگرچه مردیکز صد غم من یکی نخوردی
من جز سر دام و دد ندارمنه پای تو پای خود ندارم
ما را که ز خوی خود ملال استبا خوی تو ساختن محال است
از صحبت من ترا چه خیزد؟دیو از من و صحبتم گریزد
من وحشیام و تو انس جوییآن نوع طلب که جنس اویی
چون آهن اگر حمول گردیزآه چو منی ملول گردی
گر آب شوی به جان نوازیبا آتش من شبی نسازی
با من تو نگنجی اندرین پوستمن خود کشم و تو خویشتن دوست
بگذار مرا در این خرابیکز من دم همدمی نیابی
گر در طلبم رهی بریدیای من رهیات که رنج دیدی
چون یافتیام غریب و غمخوارالله معک بگوی و بگذار
ترسم چو به لطف برنخیزیاز رنج ضرورتی گریزی
در گوش سلام آرزومندپذرفته نشد حدیث آن پند
گفتا به خدای اگر بکوشیکز تشنه زلال را بپوشی
بگذار که از سر نیازیدر قبلهٔ تو کنم نمازی
گر سهو شود به سجده راهمدر سجدهٔ سهو عذر خواهم
مجنون بگذاشت از بسی جهدتا عهده به سر برد در آن عهد
بگشاد سلام سفرهٔ خویشحلوا و کلیچه ریخت در پیش
گفتا بگشای چهر با مننانی بشکن به مهر با من
ناخوردنت ار چه دلپذیر استزین یک دو نواله ناگزیر است
مرد ارچه به طبع مرد باشدنیروی تنش به خورد باشد
گفتا من از این حساب فردمکان را که غذا خور است خوردم
نیروی کسی به نان و حلواستکو را به وجود خویش پرواست
چون من ز نهاد خویش پاکمکی بی خورشی کند هلاکم؟
چون دید سلام کان جگر سوزنه خسبد و نه خورد شب و روز
نه روی برد به هیچ کویینه صبر کند به هیچ رویی
میداد دلش ز دلنوازیکان به که در این بلا بسازی
دایم دل تو حزین نماندیکسان فلک اینچنین نماند
گردنده فلک شتاب گرد استهردم ورقیش در نورد است
تا چشم بهم نهاده گرددصد در ز فرج گشاده گردد
زین غم به اگر غمین نباشیتا پی سپر زمین نباشی
به گردی اگرچه دردمندیچندانکه گریستی بخندی
من نیز چو تو شکسته بودمدل خسته و پای بسته بودم
هم فضل و عنایت خداییدادم ز چنان غمی رهایی
فرجام شوی تو نیز خاموشواین واقعه را کنی فراموش
این شعله که جوش مهربانی استاز گرمی آتش جوانی است
چون در گذرد جوانی از مردآن کورهٔ آتشین شود سرد
مجنون ز حدیث آن نکو رایاز جای نشد ولی شد از جای
گفتا چه گمان بری که مستم؟یا شیفتهای هوا پرستم؟
شاهنشه عشقم از جلالتنابرده ز نفس خود خجالت
از شهوت عذرهای خاکیمعصوم شده به غسل پاکی
زآلایش نفس باز رستهبازار هوای خود شکسته
عشق است خلاصهٔ وجودمعشق آتش گشت و من چو عودم
عشق آمد و خاص کرد خانهمن رخت کشیدم از میانه
با هستی من که در شمار استمن نیستم آنچه هست یار است
کم گردد عشق من در این غمگر انجم آسمان شود کم
عشق از دل من توان ستردنگر ریگ زمین توان شمردن
در صحبت من چو یافتی راهمیدار زبان ز عیب کوتاه
در قامت حال خویش بنگراز طعن محال خویش بگذر
زینگونه گذارشی عجب کردزان حرف حریف را ادب کرد
چون حِرفت او حریف بشناختحرفی به خطا دگر نینداخت
گستاخ سخن مباش با کستا عذر سخن نخواهی از پس
گر سخت بود کمان و گر سستگستاخ کشیدن آفت تست
گر سست بود ملالت آردور سخت بود خجالت آرد
مجنون و سلام روزکی چندبودند به هم به راه پیوند
آن تحفه که در میانه میرفتچون در غزلی روانه میرفت
هر بیت که گفتی آن جهان گردبر یاد گرفتی آن جوانمرد
مجنون ز ره ضعیف حالیبود از همه خواب و خورد خالی
بیچاره سلام را در آن دردنز خواب گزیر بود و نز خورد
چون سفره تهی شد از نوالهمهمان به وداع شد حواله
کرد از سر عاجزی وداعشبگذاشت میان آن سباعش
زان مرحله رفت سوی بغدادبگرفته بسی قصیده بر یاد
هرجا که یکی قصیده خواندیهوش شنونده خیره ماندی