بخش ۳ - برهان قاطع در حدوث آفرینش
در نوبت بار عام دادنباید همه شهر جام دادن
فیاضهٔ ابر جود گشتنریحان همه وجود گشتن
باریدن بیدریغ چون مُلخندیدن بینقاب چون گل
هرجای چو آفتاب راندندر راه به بدره زر فشاندن
دادن همه را به بخشش عاموامی و حلال کردن آن وام
پرسیدنِ هر که در جهان هستکز فاقهٔ روزگار چون رست
گفتن سخنی که کار بنددزان قطره چو غنچه باز خندد
من کاین شکرم در آستین استریزم که حریف نازنین است
بر جمله جهان فشانم این نوشفرزند عزیز خود کند گوش
من بر همه تن شوم غذاسازخود قِسم جگر بدو رسد باز
ای ناظر نقش آفرینشبردار خلل ز راه بینش
در راه تو هر کهرا وجودی استمشغول پرستش و سجودی است
بر طبل تهی مزن جرس رابیکار مدان نوای کس را
هر ذره که هست اگر غباری استدر پردهٔ مملکت به کاری است
این هفت حصارِ برکشیدهبر هزل نباشد آفریده
وین هفت رواقِ زیرِ پردهآخر به گزاف نیست کرده
کار من و تو بدین درازیکوتاه کنم که نیست بازی
دیباچهٔ ما که در نورد استنز بهر هوی و خواب و خورد است
از خواب و خورش به ار بتابیکاین در همه گاو و خر بیابی
زان مایه که طبعها سرشتندما را ورقی دگر نوشتند
تا در نگریم و راز جوییمسررشتهٔ کار باز جوییم
بینیم زمین و آسمان راجوییم یکایک این و آن را
کاین کار و کیایی از پی چیستاو کیست کیای کار او کیست
هر خط که بر این ورق کشیدهستشک نیست در آنکه آفریدهست
بر هرچه نشانهٔ طرازی استترتیبِ گواهِ کارسازی است
سوگند دهم بدان خدایتکاین نکته بدوست رهنمایت
کان آینه در جهان که دیدهستکاول نه به صیقلی رسیده است؟
بیصیقلی آینه محال استهردم که جز این زنی وبال است
در هر چه نظر کنی به تحقیقآراستهکن نظر به توفیق
منگر که چگونه آفریده استکان دیدهوری، ورای دیده است
بنگر که ز خود چگونه برخاستوآن وضع به خود چگونه شد راست
تا بر تو به قطع لازم آیدکان از دگری ملازم آید
چون رسم حواله شد به رَسّامرستی تو ز جهل و من ز دشنام
هر نقش بدیع کایدت پیشجز مبدع او در او میندیش
زین هفتپرندِ پرنیانرنگگر پای برون نهی خوری سنگ
پنداشتی این پرند پوشیمعلوم تو گردد ار بکوشی
سررشتهٔ راز آفرینشدیدن نتوان به چشم بینش
این رشته قضا نه آنچنان تافتکاو را سرِ رشته وا توان یافت
سررشتهٔ قدرت خداییبر کس نکند گرهگشایی
عاجز همه عاقلان و شیداکاین رقعه چگونه کرد پیدا
گر داند کس که چون جهان کردممکن که تواند آنچنان کرد
چون وضع جهان ز ما محال استچونیش برونتر از خیال است
در پردهٔ راز آسمانیسرّی است ز چشم ما نهانی
چندانکه جنیبه رانم آنجاپیبرد نمیتوانم آنجا
در تختهٔ هیکل رقومیخواندم همه نسخهٔ نجومی
بر هرچه از آن برون کشیدمآرامگهی درون ندیدم
دانم که هر آنچه ساز کردندبر تعبیهایش باز کردند
هرچ آن نظری در او توان بستپوشیده خزینهای در آن هست
آن کن که کلید آن خزینهپولاد بود نه آبگینه
تا چون به خزینه در شتابیشربت طلبی نه زهر یابی
پیرامن هرچه ناپدیده استجدولکش خود خطی کشیده است
وآن خط که ز اوج بر گذشتهعطفی است به میل بازگشته
کاندیشه چو سر به خط رسانَدجز باز پس آمدن نداند
پرگار چو طوفساز گردددر گام نخست باز گردد
این حلقه که گرد خانه بستنداز بهر چنین بهانه بستند
تا هرکه ز حلقه بر کند سرسرگشته شود چو حلقه بر در
در سلسلهٔ فلک مزن دستکاین سلسله را هم آخری هست
گر حکم طبایع است بگذارکاو نیز رسد به آخر کار
بیرونتر ازین حوالهگاهی استکانجا به طریق عجز راهی است
زان پرده نسیم دِه نفس راکاو پردهٔ کژ نداد کس را
این هفت فلک به پردهسازیهست از جهت خیالبازی
زین پرده ترانه ساخت نتوانواین پرده به خود شناخت نتوان
گر پردهشناس ازین قیاسیهم پردهٔ خود نمیشناسی
گر باربدی به لحن و آوازبیپرده مزن دمی بر این ساز
با پردهدریدگانِ خودبیندر خلوت هیچ پرده منشین
آن پرده طلب که چون نظامیمعروف شوی به نیکنامی
تا چند زمین نهاد بودن؟سیلیخورِ خاک و باد بودن؟
چون باد دویدن از پی خاکمشغول شدن به خار و خاشاک
بادی که وکیل خرج خاک استفراش گریوهٔ مغاک است
بستانَد ازین بدان سپاردگه مایه برد گهی بیارد
چندان که زمی است مرز بر مرزخاکی است نهاده درز بر درز
گه زلزله گاه سیل خیزدزین ساید خاک و زان بریزد
چون زلزله ریزد آب سایددرزی ز خریطه واگشاید
وان درز به صدمههای ایاموادی کدهای شود سرانجام
جویی که دراین گل خراب استخاریدهٔ باد و چاک آب است
از گوی زمین چو بگذری بازابر و فلک است در تک و تاز
هر یک به میانهٔ دگر شرطافتاده به شکل گوی در خرط
این شکل کری نه در زمین استهر خط که به گرد او چنین است
هر دود کزین مغاک خیزدتا یک دو سه نیزه بر ستیزد
وآنگه به طریق میلناکیگردد به طواف دیر خاکی
ابری که برآید از بیابانتا مصعد خود شود شتابان
بر اوج صعود خود بکوشداز حد صعود بر نجوشد
او نیز طواف دیر گیرداز دایره میل میپذیرد
بینیش چو خیمه ایستادهسر بر افق زمین نهاده
تا درنگری به کوچ و خیلشدانی که به دایره است میلش
هر جوهر فرد کو بسیط استمیلش به ولایت محیط است
گردون که محیط هفت موج استچندان که همیرود در اوج است
گر در افق است و گر در اعلاستهرجا که رود به سوی بالاست
زآنجا که جهان خرامی اوستبالایی او تمامی اوست
بالا طلبان که اوج جویندبالای فلک جز این نگویند
نز علم فلک گرهگشایی استخود در همه علم روشنایی است
گر مایه جوی است ور پشیزیاز چار گهر در اوست چیزی
اما نتوان نهفت آن جستکاین دانه در آب و خاک چون رست
گر مایه زمین بدو رساندبخشیدن صورتش چه داند
وآنجا که زمین به زیر پی بوددر دانه جمال خوشه کی بود
گیرم که ز دانه خوشه خیزددر قالب صورتش که ریزد
در پردهٔ این خیال گردانآخر سببی است حالگردان
نزدیک تو آن سبب چه چیز استبنمای که این سخن عزیز است
داننده هر آن سبب که بیندداند که مسبب آفریند
زنهار نظامیا در این سیرپابست مشو به دام این دیر