بخش ۱۹ - در احوال لیلی
سر دفتر آیت نکوییشاهنشه ملک خوبرویی
فهرست جمال هفت پرگاراز هفت خلیفه جامگیخوار
رشک رخ ماه آسمانیرنج دل سرو بوستانی
منصوبهگشای بیم و امیدمیراث ستان ماه و خورشید
محراب نماز بتپرستانقندیل سرای و سرو بستان
همخوابهٔ عشق و همسر نازهم خازن و هم خزینه پرداز
پیرایهگر پرند پوشانسرمایهدهِ شکر فروشان
دلبند هزار دُر مکنونزنجیر بُر هزار مجنون
لیلی که به خوبی آیتی بودوانگشت کش ولایتی بود
سیراب گلش پیاله در دستاز غنچهٔ نوبری برون جست
سرو سهیاش کشیدهتر شدمیگون رطبش رسیدهتر شد
میرُست به باغ دلفروزیمیکرد به غمزه خلق سوزی
از جادویی که در نظر داشتصد ملک به نیم غمزه برداشت
میکرد به وقت غمزهسازیبر تازی و ترک ترکتازی
صیدی ز کمند او نمیرستغمزش بگرفت و زلف میبست
از آهوی چشم نافهوارشهم نافه هم آهوان شکارش
وز حلقهٔ زلف وقت نخجیربر گردن شیر بست زنجیر
از چهره گل از لب انگبین کردکان دید طبرزد آفرین کرد
دلداده هزار نازنینشدر آرزوی گل انگبینش
زلفش ره بوسه خواه میرُفتمژگانش خدا دهاد میگفت
زلفش به کمند پیش میخواندمژگانش به دور باش میراند
برده به دورخ ز ماه بیشیگل را دو پیاده داده پیشی
قدش چو کشیده زاد سرویرویش چو به سرو بر، تذروی
لبهاش که خنده بر شکر زدانگشت کشیده بر طبرزد
لعلش که حدیث بوس میکردبر تنگ شکر فسوس میکرد
چاه زنخش که سر گشادهصد دل به غلط در او فتاده
زلفش رسنی فکنده در راهتا هر که فتد برآرد از چاه
با اینهمه ناز و دلستانیخون شد جگرش ز مهربانی
در پرده که راه بود بستهمیبود چو پرده بر شکسته
میرفت نهفته بر سر بامنظارهکنان ز صبح تا شام
تا مجنون را چگونه بیندبا او نفسی کجا نشیند
او را به کدام دیده جویدبا او غم دل چگونه گوید
از بیم رقیب و ترس بدخواهپوشیده به نیمه شب زدی آه
چون شمع به زهر خنده میزیستشیرین خندید و تلخ بگریست
گل را به سرشک میخراشیدوز چوب رفیق میتراشید
میسوخت به آتش جدایینه دود در او نه روشنایی
آیینهٔ درد پیش میداشتمونس ز خیال خویش میداشت
پیدا شغبی چو باد میکردپنهان جگری چو خاک میخورد
جز سایه نبود پردهدارشجز پرده کسی نه غمگسارش
از بس که به سایه راز میگفتهمسایهٔ او به شب نمیخفت
میساخت میان آب و آتشگفتی که پری است آن پریوش
خنیاگر زن صریر دوک استتیر آلت جعبهٔ ملوک است
او دوک دو سرفکنده از چنگبرداشته تیر یکسر آهنگ
از یک سر تیر کارگر شدسرگردان دوک از آن دو سر شد
دریا دریا گهر برآهیختکشتی کشتی ز دیده میریخت
میخورد غمی به زیر پردهغم خورده ورا و غم نخورده
در گوش نهاده حلقهٔ زرچون حلقه نهاده گوش بر در
با حلقهٔ گوش خویش میساختوان حلقه به گوش کس نینداخت
در جستن نور چشمهٔ ماهچون چشمه بمانده چشم بر راه
تا خود که بدو پیامی آردزآرام دلش سلامی آرد
بادی که ز نجد بردمیدیجز بوی وفا در او ندیدی
وابری که از آن طرف گشادیجز آب لطف بدو ندادی
هرجا که ز کنج خانه میدیدبر خود غزلی روانه میدید
هر طفل که آمدی ز بازاربیتی گفتی نشانده بر کار
هرکس که گذشت زیر بامشمیداد به بیتکی پیامش
لیلی که چنان ملاحتی داشتدر نظم سخن فصاحتی داشت
ناسفته دُری و دُر همیسفتچون خود همه بیت بکر میگفت
بیتی که ز حسب حال مجنونخواندی به مثل چو دُر مکنون
آنرا دگری جواب گفتیآتش بشنیدی آب گفتی
پنهان ورقی به خون سرشتیوان بیتک را بر او نوشتی
بر راهگذر فکندی از بامدادی ز سمن به سرو پیغام
آن رقعه کسی که بر گرفتیبرخواندی و رقص در گرفتی
بردی و بدان غریب دادیکز وی سخن غریب زادی
او نیز بدیههای روانهگفتی به نشان آن نشانه
زین گونه میان آن دو دلبندمیرفت پیام گونهای چند
زآوازهٔ آن دو بلبل مستهر بَلبَلهای که بود بشکست
زان هردو بریشم خوش آوازبر ساز بسی بریشم ساز
بر رود رباب و نالهٔ چنگیک رنگ نوای آن دو آهنگ
زایشان سخنی به نکته راندنوز چنگ زدن ز نای خواندن
از نغمهٔ آن دو هم ترانهمطرب شده کودکان خانه
خصمان در طعنه باز کردنددر هر دو زبان دراز کردند
وایشان ز بد گزاف گویانخود را به سرشک دیده شویان
بودند بر این طریق سالیقانع به خیال و چون خیالی
چون پرده کشید گل به صحراشد خاک به روی گل مطرا
خندید شکوفه بر درختانچون سکهٔ روی نیکبختان
از لالهٔ سرخ و از گل زردگیتی علم دو رنگ بر کرد
از برگ و نوا به باغ و بستانبا برگ و نوا هزار دستان
سیرابی سبزههای نوخیزاز لؤلؤ تر زمردانگیز
لاله ز ورق فشانده شنگَرفکافتاده سیاهیش بر آن حرف
زلفین بنفشه از درازیدر پای فتاده وقت بازی
غنچه کمر استوار میکردپیکان کشیای ز خار میکرد
گل یافت ستبرق حریریشد باد به گوشوارهگیری
نیلوفر از آفتاب گلرنگبر آب سپر فکند بی جنگ
سنبل سر نافه باز کردهگل دست بدو دراز کرده
شمشاد به جعد شانه کردنگلنار به نار دانه کردن
نرگس ز دماغ آتشین تابچون تب زدگان بجسته از خواب
خورشید ز قطرههای بادهخون از رگ ارغوان گشاده
زان چشمهٔ سیم کز سمن رستنسرین ورقی که داشت میشست
گل دیده به بوس باز میکردچون مثل ندید ناز میکرد
سوسن نه زبان که تیغ در برنی نی غلطم که تیغ بر سر
مرغان زبان گرفته چون زاغبگشاده زبان مرغ در باغ
دراج ز دل کبابی انگیختقمری نمکی ز سینه میریخت
هر فاخته بر سر چناریدر زمزمهٔ حدیث یاری
بلبل ز درخت سرکشیدهمجنونصفت آه برکشیده
گل چون رخ لیلی از عماریبیرون زده سر به تاجداری
در فصل گلی چنین همایونلیلی ز وثاق رفت بیرون
بند سر زلف تاب دادهگلزار بنفشه آب داده
از نوش لبان آن قبیلهگردش چو گهر یکی طویله
ترکان عرب نشینشان نامخوش باشد تُرکِ تازیاندام
در حلقهٔ آن بتان چون حورمیرفت چنانکه چشم بد دور
تا سبزه باغ را ببینددر سایه سرخ گل نشیند
با نرگس تازه جام گیردبا لاله نبید خام گیرد
از زلف دهد بنفشه را تابوز چهره گل شکفته را آب
آموزد سرو را سواریشوید ز سمن سپیدکاری
از نافهٔ غنچه باج خواهدوز ملک چمن خراج خواهد
بر سبزه ز سایه نخل بنددبر صورت سرو و گل بخندد
نهنه غرضش نه این سخن بودنه سرو و گل و نه نسترن بود
بودش غرض آنکه در پناهیچون سوختگان برآرد آهی
با بلبل مست راز گویدغمهای گذشته باز گوید
یابد ز نسیم گلستانیاز یار غریب خود نشانی
باشد که دلش گشاده گرددباری ز دلش فتاده گردد
نخلستانی بدان زمین بودکارایش نقشبند چین بود
از حله به حله نخل گاهشدر باغ ارم گشاده راهش
نزهتگاهی چنان گزیدهدر بادیه چشم کس ندیده
لیلی و دگر عروسنامانرفتند بدان چمن خرامان
چون گل به میان سبزه بنشستبر سبزه ز سایه گل همیبست
هرجا که نسیم او درآمدسوسن بشکفت و گل برآمد
بر هر چمنی که دست میشستشمشاد دمید و سرو میرست
با سرو بنان لاله رخسارآمد به نشاط و خنده در کار
تا یک چندی نشاط میساختآخر ز نشاطگه برون تاخت
تنها بنشست زیر سرویچون بر پر طوطیای تذروی
بر سبزه نشسته خرمن گلنالید چو در بهار بلبل
نالید و بناله در نهانیمیگفت ز روی مهربانی
کای یار موافق وفاداروی چون من و هم به من سزاوار
ای سرو جوانهٔ جوانمردوی با دل گرم و با دم سرد
آی از در آنکه در چنین باغآیی و زدایی از دلم داغ
با من به مراد دل نشینیمن نارون و تو سرو بینی
گیرم ز منت فراغ من نیستپروای سرای و باغ من نیست
آخر به زبان نیکنامیکم زآنکه فرستیم پیامی؟
ناکرده سخن هنوز پروازکز رهگذری برآمد آواز
شخصی غزلی چو دُرّ مکنونمیخواند ز گفتههای مجنون
ک«ای پردهدرِ صلاحکارمامید تو باد پردهدارم
مجنون به میان موج خون استلیلی به حسابِ کار چون است؟
مجنون جگری همیخراشدلیلی نمک از که میتراشد؟
مجنون به خدنگِ خار سفتهستلیلی به کدام ناز خفتهست؟
مجنون به هزار نوحه نالدلیلی چه نشاط میسگالد؟
مجنون همه درد و داغ داردلیلی چه بهار و باغ دارد؟
مجنون کمر نیاز بنددلیلی به رخ که باز خندد؟
مجنون ز فراقْ دلرمیدهستلیلی به چه راحت آرمیدهست؟»
لیلی چو سماع این غزل کردبگریست؛ ز گریه سنگ حل کرد
زان سرو بنان بوستانیمیدید در او یکی نهانی
کز دوری دوست بر چه سان استبر دوست چگونه مهربان است
چون باز شدند سوی خانهشد در صدف آن دُر یگانه
دانندهٔ راز، راز ننهفتبا مادرش آنچه دید بر گفت
تا مادر مشفقش نوازددر چارهگریش چاره سازد
مادر ز پی عروس ناکامسرگشته شده چو مرغ در دام
میگفت گرش گذارم از دستآن شیفته گشت و این شود مست
ور صابریای بدو نمایمبر ناید ازو و زو برآیم
بر حسرت او دریغ میخوردمیخورد دریغ و صبر میکرد
لیلی که چو گنج شد حصاریمیبود چو ماه در عماری
میزد نفسی گرفته چون میغمیخورد غمی نهفته چون تیغ
دلتنگ چنانکه بود میزیستبیتنگدلی به عشق در، کیست؟