بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده
ای نام تو بهترین سرآغازبینام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانمجز نام تو نیست بر زبانم
ای کارگشای هر چه هستندنام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اولبیحجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستیکوته ز درت درازدستی
ای خطبهٔ تو تبارک اللهفیض تو همیشه بارک الله
ای هفت عروس نه عماریبر درگه تو به پردهداری
ای هست نه بر طریق چونیدانای برونی و درونی
ای هرچه رمیده و آرمیدهدر کن فیکون تو آفریده
ای واهب عقل و باعث جانبا حکم تو هست و نیست یکسان
ای محرم عالم تحیرعالم ز تو هم تهی و هم پر
ای تو به صفات خویش موصوفای نهی تو منکر، امر معروف
ای امر تو را نفاذ مطلقوز امر تو کائنات مشتق
ای مقصد همت بلندانمقصود دل نیازمندان
ای سرمهکش بلند بیناندر باز کن درون نشینان
ای بر ورق تو درس ایامز آغاز رسیده تا به انجام
صاحب تویی آن دگر غلامندسلطان تویی آن دگر کدامند؟
راه تو به نور لایزالیاز شرک و شریک هر دو خالی
در صنع تو کامد از عدد بیشعاجز شده عقل علت اندیش
ترتیب جهان چنانکه بایستکردی به مَثابتی که شایست
بر ابلق صبح و ادهم شامحکم تو زد این طویلهٔ بام
گر هفت گره به چرخ دادیهفتاد گره بدو گشادی
خاکستری ار ز خاک سودیصد آینه را بدان زدودی
بر هر ورقی که حرف راندینقش همه در دو حرف خواندی
بی کوهکنی ز کاف و نونیکردی تو سپهر بیستونی
هر جا که خزینهٔ شگرفستقفلش به کلید این دو حرفست
حرفی به غلط رها نکردییک نکته دراو خطا نکردی
در عالم عالم آفریدنبه زین نتوان رقم کشیدن
هر دم نه به حق دسترنجیبخشی به من خراب گنجی
گنج تو به بذل کم نیایدوز گنج کس این کرم نیاید
از قسمت بندگی و شاهیدولت تو دهی به هر که خواهی
از آتش ظلم و دود مظلوماحوال همه تراست معلوم
هم قصهٔ نانموده دانیهم نامهٔ نانوشته خوانی
عقل آبلهپای و کوی تاریکوآنگاه رهی چو موی باریک
توفیق تو گر نه ره نمایداین عقده به عقل کی گشاید؟
عقل از در تو بصر فروزدگر پای درون نهد بسوزد
ای عقل مرا کفایت از توجُستن ز من و هدایت از تو
من بیدل و راه بیمناک استچون راهنما تویی چه باک است
عاجز شدم از گرانی بارطاقت نه چگونه باشد این کار
میکوشم و در تنم توان نیستکازرم تو هست باک از آن نیست
گر لطف کنی و گر کنی قهرپیش تو یکی است نوش یا زهر
شک نیست در اینکه من اسیرمکز لطف زیم، ز قهر میرم
یا شربت لطف دار پیشمیا قهر مکن به قهر خویشم
گر قهر سزای ماست آخرهم لطف برای ماست آخر
تا در نفسم عنایتی هستفتراک تو کی گذارم از دست
وآن دم که نفس به آخر آیدهم خطبهٔ نام تو سراید
وآن لحظه که مرگ را بسیجمهم نام تو در حنوط پیچم
چون گَرد شود وجود پستمهرجا که روم تو را پرستم
در عصمت اینچنین حصاریشیطان رجیم کیست باری
چون حرز توام حمایل آمودسرهنگی دیو کی کند سود
احرام گرفتهام به کویتلبیکزنان به جستجویت
احرامشکن بسی است زنهارز احرام شکستنم نگهدار
من بیکس و رخنهها نهانیهان ای کس بیکسان تو دانی
چون نیست به جز تو دستگیرمهست از کرم تو ناگزیرم
یک ذره ز کیمیای اخلاصگر بر مس من زنی شوم خاص
آنجا که دهی ز لطف یک تابزر گردد خاک و دُر شود آب
من گر گهرم وگر سفالمپیرایهٔ توست رویمالم
از عطر تو لافد آستینمگر عودم و گر دِرمنه، اینم
پیش تو نه دین نه طاعت آرمافلاس تهی شفاعت آرم
تا غرق نشد سفینه در آبرحمت کن و دستگیر و دریاب
بردار مرا که اوفتادموز مرکب جهل خود پیادم
هم تو به عنایت الهیآنجا قدمم رسان که خواهی
از ظلمت خود رهاییام دهبا نور خود آشناییام ده
تا چند مرا ز بیم و امید؟پروانه دهی به ماه و خورشید؟
تا کی به نیاز هر نوالهم؟بر شاه و شبان کنی حوالهم؟
از خوان تو با نعیمتر چیستوز حضرت تو کریمتر کیست
از خرمن خویش ده زکاتممَنْویس به این و آن بَراتَم
تا مزرعه چو من خرابیآباد شود به خاک و آبی
خاکی ده از آستان خویشموابی که دغل برد ز پیشم
روزی که مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی بازیک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور استآن سایه که آن چراغ نور است
تا با تو چو سایه نور گردمچون نور ز سایه دور گردم
با هر که نفس برآرم اینجاروزیش فروگذارم اینجا
دَرهای همه ز عهد خالی استاِلا دَرِ تو که لایزالی است
هر عهد که هست در حیات استعهد از پس مرگ بیثبات است
چون عهد تو هست جاودانییعنی که به مرگ و زندگانی
چندانکه قرار عهد یابماز عهد تو روی برنتابم
بییاد توام نَفَس نیایدبا یاد تو یاد کس نیاید
اول که نیافریده بودموین تعبیهها ندیده بودم
کیمُخت اگر از زَمیم کردیباز از زَمیام ادیم کردی
بر صورت من ز روی هستیآرایش آفرین تو بستی
واکنون که نشانه گاه جودمتا باز عدم شود وجودم
هرجا که نشاندیم نشستموآنجا که بریم زیر دستم
گردیده رهیت من در این راهگه بر سر تخت و گه بن چاه
گر پیر بوم و گر جوانمره مختلف است و من همانم
از حال به حال اگر بگردمهم بر رق اولین نوردم
بیحاجتم آفریدی اولآخر نگذاریم معطل
گر مرگ رسد، چرا هراسم؟کان راه به توست میشناسم
این مرگ نه، باغ و بوستان استکاو راه سرای دوستان است
تا چند کنم ز مرگ فریادچون مرگ ازوست مرگ من باد
گر بنگرم آن چنان که رای استاین مرگ نه مرگ، نَقل جای است
از خوردگَهای به خوابگاهیوز خوابگهای به بزم شاهی
خوابی که به بزم تست راهشگردن نکشم ز خوابگاهش
چون شوق تو هست خانهخیزمخوش خسبم و شادمانه خیزم
گر بنده نظامی از سر درددر نظم دعا دلیرییی کرد
از بحر تو بینم ابر خیزشگر قطره برون دهد مریزش
گر صد لغت از زبان گشایددر هر لغتی ترا ستاید
هم در تو به صد هزار تشویردارد رقم هزار تقصیر
ور دم نزند چو تنگحالاندانی که لغت زبان لالان
گر تنحبشی، سرشتهٔ تستور خطختنی، نبشتهٔ تست
گر هر چه نبشتهای بشوییشویم دهن از زیاده گویی
ور باز به داورم نشانیای داور داوران تو دانی
زان پیش کاجل فرا رسد تنگو ایام عنان ستاند از چنگ
ره باز ده از ره قبولمبر روضهٔ تربت رسولم