بخش ۹۱ - اندرز شیرین خسرو را در داد و دانش
به نزهت بود روزی با دلافروزسخن در داد و دانش میشد آن روز
زمین بوسید شیرین کای خداوندز رامش سوی دانش کوش یک چند
بسی کوشیدهای در کامرانیبسی دیگر به کام دل برانی
جهان را کردهای از نعمت آبادخرابش چون توان کردن به بیداد
چو آن گاوی که ازوی شیر خیزدلگد در شیر گیرد تا بریزد
حذر کن زانکه ناگه در کمینیدعای بد کند خلوتنشینی
زنی پیر از نفسهای جوانهزند تیری سحرگه بر نشانه
ندارد سودت آنگه بانگ و فریادکه نفرین داده باشد ملک بر باد
بسا آیینه کاندر دست شاهانسیه گشت از نفیر داد خواهان
چو دولت روی برگرداند از راههمه کاری نه بر موقع کند شاه
چو برگ باغ گیرد ناتوانیخبر پیشین برد باد خزانی
چو دور از حاضران میرد چراغیکشندش پیش از آن در دیده داغی
چو سیلی ریختن خواهد به انبوهبغرد کوهه ابر از سر کوه
تگرگی کو زند گشنیز بر خاکرسد خود بوی گشنیزش بر افلاک
درختی کاول از پیوند کژ خاستنشاید جز به آتش کردنش راست
جهانسوزی بد است و جور سازیترا به گر رعیت را نوازی
از آن ترسم که گردد این مثل راستکه آن شه گفت کو را کس نمیخواست
کهن دولت چو باشد دیر پیوندرعیت را نباشد هیچ در بند
ز مثل خود جهان را طاق بیندجهان خود را به استحقاق بیند
ز مغروری که در سر ناز گیردمراعات از رعیت باز گیرد
نو اقبالی بر آرد دست ناگاهکند دست دراز از خلق کوتاه
خلایق را چو نیکوخواه گرددبه اجماع خلایق، شاه گردد
خردمندی و شاهی هر دو داریسپیدی و سیاهی هر دو داری
نجات آخرت را چارهگر باشدر این منزل ز رفتن با خبر باش
کسی کو سیم و زر ترکیب سازدقیامت را کجا ترتیب سازد
ببین دور از تو شاهانی که مردندز مال و ملک و شاهی هیچ بردند؟
بمانی مال، بدخواه تو باشدببخشی، شحنه راه تو باشد
فرو خوان قصه دارا و جمشیدکه با هر یک چه بازی کرد خورشید
در این نه پرده آهنگ آنچنان سازکه دانی پردهٔ پوشیده را راز