بخش ۸۶ - سرود گفتن نیکسا از زبان شیرین
نکیسا در ترنم جادوی ساختپس آنگه این غزل در راهَوی ساخت
بساز ای یار با یاران دلسوزکه دی رفت و نخواهد ماند امروز
گره بگشای با ما، بستگی چند؟شتاب عمر بین، آهستگی چند؟
ز یاری حکم کن تا شهریاریندارد هیچ بنیاد استواری
به روزی چند با این سست رختیبدین سختی چه باید کرد سختی؟
به عمری کو بود پنجاه یا شصتچه باید صد گره بر جان خود بست؟
بسا تابه که ماند از طیرگی سردبسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد
خوش آن باشد که امشب باده نوشیمامان باشد که فردا باز کوشیم؟
چو بر فردا نماند امیدواریبباید کردن امشب سازگاری
جهان بسیار شببازی نمودهستجهاننادیدهای جانا چه سود است؟
بهاری داری از وی بر خور امروزکه هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو را نبوید آدمیزادچو هنگام خزان آید برد باد
گل آن بهتر کزو گلاب خیزدگلابی گر گذارد گل بریزد
در آن حضرت که نام زر سفالستچو من مس در حساب آید محالست
لب دریا و آنگه قطره آب؟رخ خورشید و آنگه کرم شبتاب؟
چو بازار تو هست از نیکوی تیزکسادی را چو من رونق برانگیز
بخر کالای کاسد تا توانیبه کار آید یکی روزت، چه دانی؟
درستی گرچه دارد کار و باریشکسته بسته نیز آید به کاری
اگر چه زر به مهر افزون عیارستقراضهریزهها هم در شمارست
نهادهستی ز عشقم حلقه در گوشبدین عیبم خریدی باز مفروش
تمنای من از عمر و جوانیوصال تست وانگه زندگانی
به پیغامی ز تو راضی است گوشمبر آیم زین اگر زین بیش کوشم
منم در پای عشقت رفته از دستبه خلوت خورده می، تنها شده مست
منم آن سایه کز بالا و از زیرز پایت سر نگردانم به شمشیر
نگردم از تو تا بیسر نگردمز تو تا در نگردم برنگردم
سخن تا چند گویم با خیالت؟برون رانم جنیبت با جمالت؟
بههر سختی که تا اکنون نمودمچو لحن مطربان در پرده بودم
کنون در پردهٔ خون خواهم افتادچو برق از پرده بیرون خواهم افتاد
چراغ از دیده چندان روی پوشدکه دیگ روغنش ز آتش نجوشد
بخسبانم ترا، من می خورم نابکه من سرمست خوش باشم تو در خواب
بجای توتیا گردت ستانمگهی بوسه گهی دردت ستانم
سر زلفت به گیسو باز بندمگهی گریم ز عشقت، گاه خندم
چنان بندم به دل نقش نگینتکه بر دستت نداند آستینت
در آغوش آنچنان گیرم تنت راکه نبود آگهی پیراهنت را
چو لعبتبازِ شب پنهان کند رازمن اندر پرده چون لعبت شوم باز
گر از دستم چنین کاری بر آیدز هر خاریم گلزاری بر آید
خدایا ره به پیروزیم گردانچنین پیروزیای روزیم گردان
چو خسرو گوش کرد این بیت چالاکز حالت کرد حالی جامه را چاک
به صد فریاد گفت ای باربد هان!قوی کن جان من در کالبد هان!