بخش ۸۳ - سرود گفتن باربد از زبان خسرو
نکیسا چون زد این طیاره بر چنگستای باربد برداشت آهنگ
به آواز حزین چون عذرخواهانروان کرد این غزل را در سپاهان
سحرگاهان که از می مست گشتمبه مستی بر در باغی گذشتم
بهاری مشگبو دیدم در آن باغبه چنگ زاغ و در خون چنگ آن زاغ
گلی صدبرگ با هر برگ، خاریبه زندان کرده گنجی در حصاری
حصاری لعبتی در بسته بر منحصاری قفل او نشکسته دشمن
بهشتی پیکری از جان سرشتشز هر میوه درختی در بهشتش
ز چندان میوههای تازه و ترندیدم جز خماری خشک در سر
پریرویی که در دل خانه کرده
دلم را چون پری دیوانه کرده
به بیداری دماغم هست رنجورکز اندیشهام نمیگردد پری دور
و گر خسبم به مغزم بر دهد تابپری وارم کند دیوانه در خواب
پری را هم دل دیوانه جویددر آبادی نه در ویرانه جوید
همانا کان پری روی فسون سنجدر آن ویرانه زان پیچید چون گنج
گر آن گنج آید از ویرانه بیرونبه تاجش بر نهم چون در مکنون
به خوابِ نرگس جادوش سوگندکه غمزهش کرد جادو را زبانبند
به دود افکندنِ آن زلف سرکشکه چون دودافکنان در من زد آتش
به بانگ زیورش کز شور خلخالدر آرد مرده صد ساله را حال
به مروارید دیباهای مهدشبه مروارید شیرینکار شهدش
به عنبر سودنش بر گوشه تاجبه عقد آمودنش بر تخته عاج
به نازش کز جبایت بینیاز استبه عذرش کان بسی خوشتر ز ناز است
به طاق آن دو ابروی خمیدهمثالی زان دو طغرا بر کشیده
بدان مژگان که چون بر هم زند نیشکند زخمش دل هاروت را ریش
به چشمش کز عتابم کرد رنجوربه چشمک کردنش کز در مشو دور
بدان عارض کز او چشم آب گیردز تری نکته بر مهتاب گیرد
بدان گیسو که قلعهش را کمند استچو سرو قامتش بالا بلند است
به مارافسایی آن طره و دوشبه چنبر بازی آن حلقه و گوش
بدان نرگس که از نرگس گرو بردبدان سنبل که سنبل پیش او مرد
بدان سی و دو دانه لؤلؤ ترکه دارد قفلی از یاقوت بر در
به سحر آن دو بادام کمربندبه لطف آن دو عناب شکر خند
به چاه آن زنخ بر چشمه ماهکه دل را آب از آن چشمهست و آن چاه
به طوق غبغبش گویی که آبیمعلق گشته است از آفتابی
بدان سیمین دو نار نرگس افروزکه گِردی بستد از نارنج نوروز
به فندقهای سیمینش ده انگشتکه قاقم را ز رشک خویشتن کشت
بدان ساعد که از بس رونق و آبچو سیمین تخته شد بر تخت سیماب
بدان نازکمیانِ شوشهاندامولیکن شوشهای از نقره خام
به سیمین ساق او گفتن نیارمکه گر گویم به شب خفتن نیارم
به خاک پای او کز دیده بیش استبدو سوگند من بر جای خویش است
که گر دستم دهد کآرم به دستشمیان جان کنم جای نشستش
ز دستم نگذرد تا زنده باشمجهان را شاه و او را بنده باشم