بخش ۶۰ - آگاهی خسرو از رفتن شیرین نزد فرهاد و کشتن فرهاد به مکر
جهانسالار خسرو هر زمانیبه چربی جستی از شیرین نشانی
هزارش بیشتر صاحبخبر بودکه هر یک بر سر کاری دگر بود
گر انگشتی زدی بر بینی آن ماهملک را یک به یک کردندی آگاه
در آن مدت که شد فرهاد را دیدنه کوه، آن قلعهٔ پولاد را دید
خبر دادند سالار جهان راکه چون فرهاد دید آن دلستان را
درآمد زور دستش را شکوهیبه هر زخمی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی درگرفتهستز سنگ آیینِ سختی برگرفتهست
بدان آهن که او سنگ آزمون کردتواند بیستون را بیستون کرد
کلنگی میزند چون شیر جنگیکلنگی نه که آن باشد کلنگی
بچربد روبَه اَر چربیش باشدو گر با گرگ همحربیش باشد
چو از دینار جو را بیشتر بارترازو سر بگرداند ز دینار
اگر ماند بدین قوّت یکی ماهز پشت کوه بیرون آورَد راه
مَلِک بیسنگ شد زان سنگ سفتنکه بایستش به ترک لعل گفتن
به پرسش گفت با پیران هشیارچه باید ساختن تدبیر این کار
چنین گفتند پیران خردمندکه گر خواهی که آسان گردد این بند
فرو کن قاصدی را کز سر راهبِدو گوید که شیرین مرد ناگاه
مگر یک چندی افتد دستش از کاردرنگی در حساب آید پدیدار
طلب کردند نافرجامگوییگرهپیشانییی دلتنگرویی
چو قصاب از غضب خونینشانیچو نفاط از بروت آتشفشانی
سخنهای بدش تعلیم کردندبه زر وعده به آهن بیم کردند
فرستادند سوی بیستونششده بر ناحفاظی رهنمونش
چو چشم شوخ او فرهاد را دیدبه دستش دشنهٔ پولاد را دید
بسان شیر وحشی جسته از بندچو پیل مستگشته کوه میکند
دلش در کار شیرین گرم گشتهبه دستش سنگ و آهن نرم گشته
از آن آتش که در جان و جگر داشتنه از خویش و نه از عالم خبر داشت
به یاد روی شیرین بیت میگفتچو آتش تیشه میزد کوه میسُفت
سوی فرهاد رفت آن سنگدلمردزبان بگشاد و خود را تنگدل کرد
که ای نادان غافل در چه کاری؟چرا عمری به غفلت میگذاری؟
بگفتا بر نشاط نام یاریکنم زینسان که بینی دستکاری
چه یار آن یار کاو شیرین زبان استمرا صد بار شیرینتر ز جان است
چو مرد ترشروی تلخگفتاردم شیرین ز شیرین دید در کار
برآورد از سر حسرت یکی بادکه شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناکز باد مرگ چون افتاد بر خاک
ز خاکش عنبر افشاندند بر ماهبه آب دیده شستندش همه راه
هم آخر با غمش دمساز گشتندسپردندش به خاک و بازگشتند
در او هر لحظه تیغی چند میبستبه رویشدر دریغی چند میبست
چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغازبانش چون نشد لال ای دریغا؟!
کسی را دل دهد کاین راز گوید؟نبیند ور ببیند بازگوید؟
چو افتاد این سخن در گوش فرهادز طاق کوه چون کوهی درافتاد
برآورد از جگر آهی چنان سردکه گفتی دورباشی بر جگر خورد
به زاری گفت کهآوخ رنج بُردَمندیده راحتی، در رنج مُردَم
اگر صد گوسفند آید فراپیشبَرَد گرگ از گله، قربانِ درویش
چه خوش گفت آن گلابی با گلستانکه هر چت باز باید داد مستان
فرورفته به خاک آن سرو چالاکچرا بر سر نریزم هر زمان خاک
ز گلبن ریخته گلبرگ خندانچرا بر من نگردد باغ زندان؟
پریده از چمن کبک بهاریچرا چون ابر نخروشم به زاری؟
فرو مرده چراغ عالمافروزچرا روزم نگردد شب بدین روز؟
چراغم مرد، بادم سرد از آن استمَهام رفت، آفتابم زرد از آن است
به شیرین در عدم خواهم رسیدنبه یک تک تا عدم خواهم دویدن
صلای درد شیرین در جهان دادزمین بر یاد او بوسید و جان داد
زمانه خود جز این کاری نداندکه اندوهی دهد، جانی ستاند
چو کارافتاده گردد بینواییدرش درگیرد از هر سو بلایی
به هر شاخ گلی کاو درزند چنگبه جای گل ببارد بر سرش سنگ
چنان از خوشدلی بیبهر گرددکه در کامش طبرزد زهر گردد
چنان تنگ آید از شوریدن بختکه بَرباید گرفتش زین جهان رخت
عنان عمر از اینسان در نشیب استجوانی را چنین پا در رَکیب است
کسی یابد ز دوران رستگاریکه بردارد عمارت زین عماری
مسیحاوار در دیری نشیندکه با چندان چراغش کس نبیند
جهان دیو است و وقت دیو بستنبه خوشخویی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر خوی بد رابهشت دیگران کن خوی خود را
چو دارد خوی تو مردمسرشتیهم اینجا و هم آنجا در بهشتی
مخسب ای دیده چندین غافل و مستچو بیداران برآور در جهان دست
که چندان خُفت خواهی در دل خاککه فرموشت کند دوران افلاک
بِدین پنجاه ساله حقهبازیبِدین یک مُهره گِل تا چند نازی؟
نه پنجه سال اگر پنجه هزار استسرش بر نِه که هم ناپایدار است
نشاید آهنینتر بودن از سنگببین تا ریگ چون ریزد به فرسنگ
زمین نطعی است، ریگش چون نریزد؟که بر نطعی چنین جز خون نریزد
بسا خونا که شد بر خاک این دشتسیاووشی نرست از زیر این تشت
هر آن ذره که آرد تندبادیفریدونی بود یا کیقبادی
کفی گل در همه روی زمی نیستکه بر وی خون چندین آدمی نیست
که میداند که این دِیر کهنسال؟چه مدت دارد و چون بودش احوال
به هر صد سال دوری گیرد از سرچو آن دوران شد آرد دور دیگر
نماند کس که بیند دور او رابدان تا در نیابد غور او را
به روزی چند با دوران دویدنچه شاید دیدن و چهتوان شنیدن؟
ز جور و عدل در هر دور سازیستدر او داننده را پوشیدهرازیست
نمیخواهی که بینی جور بر جورنباید گفت راز دور با دور
شب و روز ابلقی شد تند، زنهار!بدین ابلق عنان خویش مسپار
به صد فن گر نمایی ذوفنونینشاید بُرد از این ابلق حرونی
چو گربه خویشتن تا کی پرستی؟بیفکن از بغل گربه که رستی
فلک چندان که دیگ خاک را پختنرفت از خوی او خامی چو کیمخت
قمارستان چرخ نیمخایهبسی پرمایه را برده است مایه
عروس خاک اگر بدر منیر استبه دست باد کن امرش که پیر است
مگر خسفی که خواهد بودن از بادطلاق امر خواهد خاک را داد
گر آن باد آید و گر ناید امروزتو بر خاکی چنین مشعل میفروز
در این یک مشت خاک، ای خاک در مشت!گر افروزی چراغ از هر ده انگشت
نشد ممکن که این خاک خطرناکبر انگشت بریده برکند خاک
تو بیاندام ازین اندام سستیکه گاهی رخنه دارد گَه درستی
فرود افتادن آسان باشد از باماگر در ره نباشد کسر اندام
نبینی مرد بیاندام در خواب؟نرنجد گر فتد صد تیر پرتاب؟
ترنج از دود گوگرد آن ندیدهکه ما زین نُه ترنج نارسیده
چو یوسف زین ترنج ار سر نتابیچو نارنج از زلیخا زخم یابی
سحرگه مست شو سنگی براندازز نارنج و ترنج این خوان بپرداز
برون افکن بُنه زین دارِ نُهدرمگر کهایمن شوی زین مار نُهسر
نفس کاو خواجهتاش زندگانی استز ما پرورده باد خزانی است
اگر یک دم زنی بیعشق مردهستکه بر ما یکبهیک دمها شمردهست
بباید عشق را فرهاد بودنپس آن گاهی به مردن شاد بودن
مهندس دستهٔ پولاد تیشهز چوب نارِ تر کردی همیشه
ز بهر آن که باشد دستگیرشبه دستاندر بود فرمانپذیرش
چو بشنید این سخنهای جگرتابفراز کوه کرد آن تیشه پرتاب
سنان در سنگ رفت و دسته در خاکچنین گویند خاکی بود نمناک
از آن دسته برآمد شوشه ناردرختی گشت و بار آورد بسیار
از آن شوشه کنون گر نار یابیدوای درد هر بیمار یابی
نظامی گر ندید آن ناربن رابه دفتر در چنین خواند این سخن را