بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد
نخستین بار گفتش کَز کجایی؟بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست!بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟بگفت از دل تو میگویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟بگفت آری چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خوَربگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خوشنود؟بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذاربگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو، کاین کار خام استبگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این دردبگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
بگفت از صبر کردن کس خجل نیستبگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق کارت سخت زار استبگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوستبگفتا دشمنند این هر دو بیدوست
بگفتا در غمش میترسی از کس؟بگفت از محنت هجران او بس
بگفتا هیچ همخوابیت باید؟بگفت ار من نباشم نیز شاید
بگفتا چونی از عشق جمالش؟بگفت آن، کس نداند جز خیالش
بگفت از دل جدا کن عشق شیرینبگفتا چون زیم بیجان شیرین؟
بگفت او آن من شد زو مکن یادبگفت این کی کند بیچاره فرهاد؟
بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابشنیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبیندیدم کس بدین حاضر جوابی
به زر دیدم که با او بر نیایمچو زرش نیز بر سنگ آزمایم
گشاد آن گه زبان چون تیغ پولادفکند الماس را بر سنگ بنیاد
که ما را هست کوهی بر گذرگاهکه مشکل میتوان کردن بدو راه
میان کوه راهی کند بایدچنانک آمد شد ما را بشاید
بدین تدبیر کس را دسترس نیستکه کار تو است و کار هیچ کس نیست
به حق حرمت شیرین دلبندکز این بهتر ندانم، خورد سوگند
که با من سر بدین حاجت درآریچو حاجتمندم این حاجت برآری
جوابش داد مرد آهنینچنگکه بردارم ز راه خسرو این سنگ
به شرط آن که خدمت کرده باشمچنین شرطی به جای آورده باشم
دل خسرو رضای من بجویدبه تَرکِ شکرِ شیرین بگوید
چنان در خشم شد خسرو ز فرهادکه حلقش خواست آزردن به پولاد
دگر ره گفت از این شرطم چه باک استکه سنگ است آن چه فرمودم نه خاک است
اگر خاک است چون شاید بریدنو گر برد کجا شاید کشیدن
به گرمی گفت کآری شرط کردمو گر زین شرط برگردم نه مَردَم
میان دربند و زور دست بگشایبرون شو دستبرد خویش بنمای
چو بشنید این سخن فرهاد بیدلنشان کوه جست از شاه عادل
به کوهی کرد خسرو رهنمونشکه خواند هر کس اکنون بیستونش
به حکم آن که سنگی بود خارابه سختی روی آن سنگ آشکارا
ز دعویگاه خسرو با دلی خوشروان شد کوهکن چون کوه آتش
بر آن کوه کمرکش رفت چون بادکمر دربست و زخم تیشه بگشاد
نخست آزرم آن کرسی نگه داشتبر او تمثالهای نغز بنگاشت
به تیشه صورت شیرین بر آن سنگچنان بَر زد که مانی نقش ارژنگ
پس آن گه از سنانِ تیشهٔ تیزگزارش کرد شکل شاه و شبدیز
بر آن صورت شنیدی کز جوانیجوانمردی چه کرد از مهربانی
وز آن دنبه که آمد پیهپروردچه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد
اگر چه دنبه بر گرگان تله بستبه دنبه شیرمردی زان تله رست
چو پیه از دنبه زانسان دید بازیتو بر دنبه چرا پیه میگدازی؟
مکن کاین میش دندان پیر داردبه خوردن دنبهای دلگیر دارد
چو برج طالعت نآمد ذنبدارز پس رفتن چرا باید ذنبوار؟