بخش ۵۰ - (سی لحن باربد)
در آمد باربد چون بلبل مستگرفته بربطی چون آب در دست
ز صد دستان که او را بود در سازگزیده کرد سی لحن خوش آواز
ز بیلحنی بدان سی لحنِ چون نوشگَهی دل دادی و گَه بستدی هوش
به بربط چون سر زخمه درآوردز رود خشک بانگ تر درآورد
اول گنج بادآورد
چو باد از گنجِ بادآورد راندیز هر بادی لبش گنجی فشاندی
دوم گنج گاو
چو گنج گاو را کردی نواسنجبرافشاندی زمین هم گاو و هم گنج
سوم گنج سوخته
ز گنج سوخته چون ساختی راهز گرمی سوختی صد گنج را آه
چهارم شادُروانِ مروارید
چو شادُروانِ مروارید گفتیلبش گفتی که مروارید سفتی
پنجم تخت طاقدیسی
چو تخت طاقدیسی ساز کردیبهشت از طاقها در باز کردی
ششم و هفتم ناقوسی و اورنگی
چو ناقوسی و اورنگی زدی سازشدی اورنگ چون ناقوس از آواز
هشتم حقه کاوس
چو قند از حقه کاوس دادیشکر کالای او را بوس دادی
نهم ماه بر کوهان
چون لحن ماه بر کوهان گشادیزبانش ماه بر کوهان نهادی
دهم مُشکدانه
چو برگفتی نوای مشکدانهختن گشتی ز بوی مُشک خانه
یازدهم آرایش خورشید
چو زد زآرایش خورشید راهیدر آرایش بُدی خورشید ماهی
دوازدهم نیمروز
چو گفتی نیمروز مجلسافروزخِرد بیخود بُدی تا نیمهٔ روز
سیزدهم سبز در سبز
چو بانگ سبز در سبزش شنیدیز باغ زرد سبزه بر دمیدی
چهاردهم قفل رومی
چو قفل رومی آوردی در آهنگگشادی قفل گنج از روم و از زنگ
پانزدهم سروستان
چو بر دستان سروستان گذشتیصبا سالی به سروستان نگشتی
شانزدهم سرو سهی
و گر سرو سهی را ساز دادیسهی سَروَش به خون خط باز دادی
هفدهم نوشینباده
چو نوشینباده را در پرده بستیخمار بادهٔ نوشین شکستی
هیجدهم رامش جان
چو کردی رامش جان را روانهز رامش، جان فدا کردی زمانه
نوزدهم ناز نوروز یا ساز نوروز
چو در پرده کشیدی ناز نوروزبه نوروزی نشستی دولت آن روز
بیستم مشگویه
چو بر مُشگویه کردی مُشگمالیهمه مُشگو شدی پُر مُشک حالی
بیست و یکم مهرگانی
چو نو کردی نوای مهرگانیببردی هوش خلق از مهربانی
بیست و دوم مروای نیک
چو بر مروای نیک انداختی فالهمه نیک آمدی مروای آن سال
بیست و سوم شبدیز
چو در شب بر گرفتی راه شبدیزشدندی جمله آفاق شبخیز
بیست و چهارم شب فرخ
چو بر دستان شب فرخ کشیدیاز آن فرخندهتر شب کَس ندیدی
بیست و پنجم فرخروز
چو یارش رأی فرخروز گشتیزمانه فرخ و فیروز گشتی
بیست و ششم غنچهٔ کبکدری
چو کردی غنچهٔ کبکِ دَری تیزببردی غُنجهٔ کبکِ دلآویز
بیست و هفتم نخجیرگان
چو بر نخجیرگان تدبیر کردیبسی چون زَهره را نخجیر کردی
بیست و هشتم کین سیاوش
چو زخمه راندی از کین سیاوشپر از خون سیاوشان شدی گوش
بیست و نهم کین ایرج
چو کردی کین ایرج را سرآغازجهان را کین ایرج نو شدی باز
سیام باغ شیرین
چو کردی باغ شیرین را شکرباردرخت تلخ را شیرین شدی بار
نواهایی بدینسان رامشانگیزهمی زد باربد در پردهٔ تیز
بگفت باربد کز بار بِهْ گفتزبان خسروش صدبار زه گفت
چنان بد رسم آن بَدر مُنَوَرکه بر هر زه بدادی بَدرهٔ زر
به هر پرده که او بنواخت آن روزملک گنجی دگر پرداخت آن روز
به هر پرده که او برزد نواییملک دادش پر از گوهر قبایی
زِهی لفظی که گر بر تنگدستیزِهی گفتی زِهی زرین به دستی
درین دوران گرت زین بِهْ پسندندزِهی پشمین به گردن وانبندند
ز عالی همتی گردن برافرازطناب هرزه از گردن بینداز
به خرسندی طمع را دیده بَردوزز چون من قطره دریایی درآموز
که چندین گنج بخشیدم به شاهیوز آن خرمن نجستم برگ کاهی
به بیبرگی سخن را راست کردمنه او داد و نه من درخواست کردم
مرا این بس که پر کردم جهان راولینعمت شدم دریا و کان را
نظامی گر زِه زرین بسی هستزِه تو زهد شد مگذارش از دست
بدین زِه گر گریبان را طرازیکنی بر گردنان گردن فرازی